{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول:

پارت اول:
داستان از دیدگاه یونگی: داشت از قمارخانه باباش خارج میشد ، از باباش مقداری پول خواست تا بدهی دوستش رو بده اما باباش قبول نکرد و بهش گفت من پسری به اسم یونگی ندارم ، یونگی هم عصبانی شد و با چاپستیک جون باباشو گرفت و تمام پول های داخل قاب صندوق رو برداشت و با خودش به زیرزمینی که داخلش زندگی میکرد برد ، چون یکی از خدمتکار های باباش به پلیس زنگ زده بود یونگی و دوستاش مجبور شدن از هم جدا بشن ، یونگی به دوستاش گفت آخر شب در زیرزمین همدیگه رو میبینن .
داستان از دیدگاه جیمین: داشت از هولدینگ خارج میشد ، امروز جلسه یا کار خاصی نبود برای همین برمیگشت خونه و کاراش رو به منشیش لیرا سپرد ، لیرا دوست دوران بچگی جیمین بود که همین چند ماه پیش عروسیش بود ، داشت جیمین اینارو توی ذهنش مرور میکرد که پسر جوانی رو دید که دوان دوان از خیابون رد میشد ، جیمین نتونست سرعتش را کنترل کنه برای همین با پسره تصادف کرد ، پسره روی زمین افتاد و از حال رفت ، جیمین نگران شد ، پایین اومد پسر رو سوار ماشین کرد و به
بیمارستان برد ، پسره معلوم بود داشت از چیزی فرار میکرد ، یه ساک دستی سیاه دستش بود ، جیمین الان فقط نگران این بود که ببینه پسره حالش خوبه یا نه ؟
داستان از دیدگاه یونگی: چشماش رو باز کرد ، پشت سرش درد میکرد ، هیچی یادش نمیومد فقط اون لحظه که با یه ماشین تصادف کرد میومد ، الان توی بیمارستان بود ، روی تخت بیمارستان نشست ، مردی همراه دکتر وارد شد ، دکتر گفت: آقای پارک چیز مهمی نیست فقط سرشون یکم برخورد کرده که اونم با خوردن مسکن خوب میشه . مرد سرش رو تکون داد و گفت: ممنونم دکتر میتونید برید . مرد نزدیک یونگی شد و گفت: چیز مهمی نیست ، چند روزی استراحت کمی خوب میشی . یونگی گفت: ممنونم. جیمین کنار یونگی روی تخت نشست و دستشو دراز کرد و گفت: من پارک جیمین هستم ، من با ماشین به تو زدم ، متاسفم ‌ . یونگی هم با جیمین دست داد و گفت: من مین یونگی هستم ،منم از شما ممنونم که منو آوردین بیمارستان ، منم معذرت میخواهم که جلوی ماشینتون پریدم . دستاشون رو از هم جدا کردن ، جیمین گفت: شماره مامان و بابات رو نداشتم برا همین زنگ نزدم که اطلاع بدم . یونگی گفت: لازم نیست ممنونم ، زاطنا مامان و بابایی ندارم که نگرانم باشن ، دوتاشونم مردن . جیمین ناراحت شد و گفت: برات متاسفم. یونگی لبخند زد و گفت: مهم نیست خودتون رو ناراحت نکنید . جیمین گفت: پسر بدی به نظر نمیای، درسته؟ یونگی لبخند خجالتی زد و سرش رو پایین انداخت و گفت: در اشتباهید. جیمین گفت: چرا ، به نظرم پسر خوبی میای ، کیوتی ، دوست‌داشتنی ، ناز. یونگی گفت: از تعریفتان ممنون. یونگی به ساعت گوشیش نگاه کرد و گفت: خب ، ممنونم که اینجا آوردیم الان با اجازه برم من . جیمین گفت: وایسا برسونمت . یونگی گفت: نه ممنون خودم میرم. جیمین گفت: حرف نزن بچه پاشو بریم. یونگی با اصرار سوار ماشین جیمین شد ، یونگی خجالت می‌کشید، جیمین گفت: چند سالته یونگی ؟ یونگی گفت: امسال ۱۸ سالم شد . جیمین توی ذهنش حساب کرد و گفت: پس ۱۲ سال با هم فاصله سنی داریم ، من ۳۰ سالمه . یونگی لبخند زد و گفت: چه کاره هستید ؟ جیمین گفت: صاحب بزرگترین وبسایت بیتکویین رو میشناسید ؟ یونگی گفت: اره ، وایسا شما همون پارک جیمین هستید ؟ جیمین با تکان دادن سر تعیید کرد. یونگی گفت: وای ، ببین با ماشین کی میرم بیرون خدایا ممنونم که این شانس را به من دادی . جیمین گفت: تو کار میکنی ؟ یونگی گفت: راستش نه ، از پولای مونده و میراث های بابام استفاده میکنم . جیمین لبخند زد. یونگی گفت: توی همین کوچه بپیچید ، ممنونم که منو رسوندین آقای پارک. جیمین گفت: خواهش میکنم این چه حرفیه ، هم ، منو تو از این به بعد دوستیم به منم بگو جیمین. یونگی گفت: چشم ، جیمین ، ممنونم خداحافظ. جیمین گفت: خداحافظ مراقب خودت باش ، قرص و دارو حتماً بخور . یونگی لبخند زد ، خوشحال بود که یکی نگرانش هست ولی چرا مردی که ازش ۱۲ سال بزرگه باید مراقب و نگرانش باشه ؟
از قضا جیمین هم همین فکر را میکرد که چرا باید نگران این پسر بچه ۱۸ ساله باشه ؟


سلام دوستان عزیز چطورین ؟
اینم فیک درخواستی که دوست عزیزم خواست .
پارت اول 🪷
دیدگاه ها (۲)

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵به سمت آسانسور رفت و دکمه رو فشار داد...

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۴هر دو سوار ماشین شدیمصدای موتور هر دو ماشین توی پیست پ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹² صبح روز بعد...رینا تا...

𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎 (last part)چند ماه بعد...همه‌چیز تغییر ...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

(:♡ رز ابی من part .2.اول عکسارو بخونید بعد متنو بخش دوم ♡~~...

برده عمارت جئون

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

«𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸»« پارت : ۲ » بالاخره وقت تعطیلی کافه رسید و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط