{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ... تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد ... وقتی غروب می شد ...

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
دیدگاه ها (۴)

از من مپرس ای بی خبر نام و نشانمدانم تو را خواهم جز این دیگر...

ای مست مکش محشر بازآی ز شور و شرآن دست بر آن دل نه ای کاش دل...

بی رحمای دل بی یارمتنها کس وکارمدیدی ازم دل کنداون که دوسش د...

چشمان خسته امدرظـلمت ســکوتدرازدحـــام اشــکدرتلــــــخــی د...

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

The Joke That Broke Us

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

Rofile of the wolf...۹

dark life = 17

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

dark life = 38

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط