when silence became a scream p20
ماشین با اضطراب جلویِ خانهی گرم و آرامِ خانوادهی یانگ متوقف شد. اعضا، مثلِ سربازانی که در حالِ انجامِ یک مأموریتِ بسیار حساس هستند، یونا را که در میانِ پتوها،در حالِ لرزش، قرار داشت، با احتیاط به داخل بردند.مادرِ جونگین، که با شنیدنِ صدایِ عجلهی پسرش از درِ خانه بیرون آمده بود، با دیدنِ صحنهیِ پیشِ رو، نفسش در سینه حبس شد. یونا، با چهرهای که از شدتِ تب و درد رنگپریده بود و لرزشهایی که از تمامِ بدنش به چشم میآمد، در میانِ دستانِ لرزانِ بنگچان و هیونجین، به سمتِ مبلِ بزرگِ سالنِ پذیرایی هدایت شد.«جونگین! این چیه؟چرا اینطور حالش بده؟!» صدایِ مادرِ جونگین که از شدتِ شوک و نگرانی بالا رفته بود، در فضایِ خانه طنینانداز شد.او بلافاصله، بدونِ معطلی، کیفِ پزشکیِ خود را آورد و با مهارتِ یک پزشکِ باسابقه، شروع به بررسیِ وضعیتِ یونا کرد. اما به محضِ اینکه دستش به شکمِ یونا رسید و لکهیِ خونِ کهنه و پانسمانِ نامناسبِ شب گذشته را زیرِ لباسِ او حس کرد، نگاهش از شدتِ خشم و اضطراب به سمتِ اعضا چرخید.«شماها… شماها چطور تونستید؟! این زخم رو چطور گذاشتید اینطوری بمونه؟!» او با صدایی که از خشم میلرزید، به سمتِ بنگچان و لینو هجوم برد. «این یه زخمِ ساده نیست! چرا دیشب نیاوردیدش پیشِ من؟ چرا گذاشتید تا به این وضعیت بیفته؟!»بنگچان، با سرِ پایین و نگاهی که از شدتِ پشیمانی و عجز، چشمانش را پنهان میکرد، چیزی نگفت. او فقط اجازه داد تندیِ مادرِ جونگین، که حق داشت، بر او فرود بیاید.پس از دقایقی از بررسیهایِ دقیق، مادرِ جونگین با چهرهای که از خستگی و نگرانی درهم رفته بود، از کنارِ تختِ یونا بلند شد. او نگاهی به اعضا انداخت که همگی مثلِ بچههایی که تنبیه شدهاند، در گوشهیِ سالن ایستاده بودند.«اون تب داره، زخم هم عفونت کرده و بدنِ اون از شدتِ درد و کمبودِ انرژی در حالِ فروپاشی هست.» او با لحنی که دیگر از خشم خالی شده و به تسلیم و نگرانی رسیده بود، ادامه داد: «باید حداقل سه روز در حالتِ استراحتِ مطلق باشه. هیچ فعالیتِ فیزیکی، هیچ تمرینی و هیچ تماسی با دنیایِ بیرون!»یونا، که در میانهیِ نیمههوشیاری بود، سعی کرد با صدایِ ضعیف و لرزان بگوید: «نه… من… باید برم… تمرین…»«هیچ تمرینی در کار نیست!» مادرِ جونگین با قاطعیتِ تمام، حرفِ او را قطع کرد. «یونا، تو الان فقط باید فکر کنی که چطور زنده بمونی.»در این میان، بنگچان که تمام مدت با نگاهی نگرانِ یونا را زیرِ نظر داشت، به سمتِ جونگین رفت. او میدانست که اگر یونا به کمپانی برگردد، جوپ دوباره او را هدف قرار خواهد داد.
- ۱.۹k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط