پارت ششم: «رقص در میان گرگها»
پارت ششم: «رقص در میان گرگها»
نور لوستر مجلل سالن بزرگ عمارت شورای شهر، روی لباس بلند و خیرهکنندهی آندیا میدرخشید. لباسی با رنگ صورتی تیره و طراحی بینقص که با چشمان کشیده و موهای سیاهش ترکیبی خیرهکننده و فریبنده ساخته بود. او روی لبهی شیشه قدم میزد؛ اما این بار، شیشهای که زیر پاهایش بود از جنس الماس و خطر بود.
شوگا کت و شلوار مشکیرنگ کلاسیکش را به تن داشت و با چهرهای سرد و بیتفاوت، بازوی خود را به سمت آندیا گرفت.
«یادت باشه، امشب همهی کفتارهای شهر اینجان. لبخند بزن، اما به هیچکس اعتماد نکن.»
آندیا دستش را با طمأنینه دور بازوی شوگا حلقه کرد و نگاه شیطنتآمیزش را به چشمان مهربان اما جدی او دوخت:
«نگران نباش، آقای مین. من اونقدر تو هک کردن سیستمها ماهر هستم که سیستم عصبی همهی این آدمای دور و برمون رو هم از کار بندازم.»
با ورودشان به سالن، نگاههای سنگین و حسودانهی سیاستمداران و سران مافیا روی آنها میخکوب شد. شوگا با اقتدار تمام او را در میان جمعیت هدایت کرد. در همان لحظه، مردی میانسال با کت سفید و لبخندی موذیانه به آنها نزدیک شد؛ همان کسی که در پنتهاوس تهدیدشان کرده بود.
«اوه، شوگا… فکر نمیکردم با این سرعت عروس جدیدت رو بیاری توی عرشهی شیرها. از آشنایی باهون خوشبختم، خانم…»
آندیا پیش از اینکه شوگا لب به سخن باز کند، قدمی جلو گذاشت و با لبخندی که ذرهای گرما در آن نبود، جواب داد:
«و من تعجب میکنم که چطور یک بازنده هنوز جرات میکنه توی مهمانی بزرگترها نفس بکشه. مراقب نفسهات باش، آقا… شایعه شده اکسیژن این سالن خیلی ناپایداره.»
مرد برای لحظهای خشکش زد. برق خشم در چشمانش دوید، اما قبل از اینکه واکنشی نشان دهد، صدای ملایم موسیقی ویولن بلند شد و شوگا بدون اینکه اجازه دهد صحبت ادامه پیدا کند، آندیا را به سمت وسط سالن کشید.
دست شوگا دور کمر باریک آندیا نشست و دست دیگرش دست او را لمس کرد. فاصلهشان بسیار کم بود؛ عطر تلخ باروت و ادکلن مردانه با رایحهی لطیف عطر آندیا درهم آمیخته بود.
شوگا در حالی که آهسته در میان جمعیت میچرخیدند، با صدای بم و آرامی در گوش او زمزمه کرد:
«تند رفتی، دختر… ولی اعتراف میکنم، شجاعتت تحسینبرانگیزه.»
آندیا سرش را کمی بالا گرفت و خیره به چشمان عمقدار او لبخند زد:
«من فقط دارم طبق قانون خودت بازی میکنم… بازی روی لبهی شیشه.»
اما ناگهان، با یک حرکت ناخواسته و از پیشتعیینشده، برق سالن قطع شد و تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. همهمه و فریاد ترس در میان مهمانان پیچید و صدای کشیده شدن فلز روی سنگ مرمر، خبر از فاجعهای جدید داد.
نور لوستر مجلل سالن بزرگ عمارت شورای شهر، روی لباس بلند و خیرهکنندهی آندیا میدرخشید. لباسی با رنگ صورتی تیره و طراحی بینقص که با چشمان کشیده و موهای سیاهش ترکیبی خیرهکننده و فریبنده ساخته بود. او روی لبهی شیشه قدم میزد؛ اما این بار، شیشهای که زیر پاهایش بود از جنس الماس و خطر بود.
شوگا کت و شلوار مشکیرنگ کلاسیکش را به تن داشت و با چهرهای سرد و بیتفاوت، بازوی خود را به سمت آندیا گرفت.
«یادت باشه، امشب همهی کفتارهای شهر اینجان. لبخند بزن، اما به هیچکس اعتماد نکن.»
آندیا دستش را با طمأنینه دور بازوی شوگا حلقه کرد و نگاه شیطنتآمیزش را به چشمان مهربان اما جدی او دوخت:
«نگران نباش، آقای مین. من اونقدر تو هک کردن سیستمها ماهر هستم که سیستم عصبی همهی این آدمای دور و برمون رو هم از کار بندازم.»
با ورودشان به سالن، نگاههای سنگین و حسودانهی سیاستمداران و سران مافیا روی آنها میخکوب شد. شوگا با اقتدار تمام او را در میان جمعیت هدایت کرد. در همان لحظه، مردی میانسال با کت سفید و لبخندی موذیانه به آنها نزدیک شد؛ همان کسی که در پنتهاوس تهدیدشان کرده بود.
«اوه، شوگا… فکر نمیکردم با این سرعت عروس جدیدت رو بیاری توی عرشهی شیرها. از آشنایی باهون خوشبختم، خانم…»
آندیا پیش از اینکه شوگا لب به سخن باز کند، قدمی جلو گذاشت و با لبخندی که ذرهای گرما در آن نبود، جواب داد:
«و من تعجب میکنم که چطور یک بازنده هنوز جرات میکنه توی مهمانی بزرگترها نفس بکشه. مراقب نفسهات باش، آقا… شایعه شده اکسیژن این سالن خیلی ناپایداره.»
مرد برای لحظهای خشکش زد. برق خشم در چشمانش دوید، اما قبل از اینکه واکنشی نشان دهد، صدای ملایم موسیقی ویولن بلند شد و شوگا بدون اینکه اجازه دهد صحبت ادامه پیدا کند، آندیا را به سمت وسط سالن کشید.
دست شوگا دور کمر باریک آندیا نشست و دست دیگرش دست او را لمس کرد. فاصلهشان بسیار کم بود؛ عطر تلخ باروت و ادکلن مردانه با رایحهی لطیف عطر آندیا درهم آمیخته بود.
شوگا در حالی که آهسته در میان جمعیت میچرخیدند، با صدای بم و آرامی در گوش او زمزمه کرد:
«تند رفتی، دختر… ولی اعتراف میکنم، شجاعتت تحسینبرانگیزه.»
آندیا سرش را کمی بالا گرفت و خیره به چشمان عمقدار او لبخند زد:
«من فقط دارم طبق قانون خودت بازی میکنم… بازی روی لبهی شیشه.»
اما ناگهان، با یک حرکت ناخواسته و از پیشتعیینشده، برق سالن قطع شد و تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. همهمه و فریاد ترس در میان مهمانان پیچید و صدای کشیده شدن فلز روی سنگ مرمر، خبر از فاجعهای جدید داد.
- ۱۱۶
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط