007-پنهان در مه - پارت ۸۳
....
007-پنهان در مه - پارت ۸۳
....
آنیا که از این پرسش جا خورده بود، با نگاهی پرسشگر پاسخ داد: «بله، من آلما هستم... آلما ویسکی!»
دانا در حالی که ذهنش با سرعت در حال تحلیل بود، با خود فکر کرد:«چرا باید با خواهرِ ناتسو-سان برخورد کنم؟! اون هم دقیقاً بعد از اون اتفاقِ عجیب!»
آنیا که تواناییِ خواندنِ افکارِ او را داشت، با تعجب به دانا خیره شد و در دل گفت: «منظورش از اون اتفاق چیه؟! این دخترِ ناتسو رو میشناسه؟ یعنی همکلاسیشه؟»
او مکثی کرد و با لحنی کنجکاو پرسید: «خب... تو برادرم رو میشناسی؟!»
دانا که حالا کمی از آن حالتِ شوک خارج شده بود، از جایش بلند شد و با آرامش گفت: «من دانا کلارک هستم. همکلاسیِ برادرت و خواهرِ دیانا... احتمالاً میشناسیش.»
آنیا سرش را به نشانهیِ تایید تکان داد. سکوتی دلپذیر میانشان برقرار شد؛ سکوتی که اینبار در آن خبری از تنش و اضطراب نبود، بلکه آرامشی آرام در فضایِ پشتبام جاری کرده بود.
آنیا پس از مدتی، با تردیدی که در صدایش موج میزد، لب به سخن گشود: «خب... دانا-چان... یعنی دانا-سان...»
دانا لبخند کمرنگی زد و برای اینکه سنگینیِ فضا را کم کند، گفت: «راحت باش، میتونی فقط "دانا" صدام کنی!»
آنیا سکوت کوتاهی کرد، سپس با نگاهی مهربان گفت: «با اینکه قرار نبود خودت رو پایین پرت کنی، اما... انگار یکم ناراحت و دلشکسته به نظر میرسی!»
دانا که تا آن لحظه سعی کرده بود با نقابِ بیتفاوتی، خود را از دیگران دور نگه دارد، از این خوانده شدنِ ناگهانیِ احساساتش، شوکه شد: «اوه... واقعاً اینطور به نظر میرسم؟»
آنیا با تاییدِ سر، پاسخ داد: «بله، حداقل من اینطور برداشت کردم.»
او کمی مکث کرد و سپس با دستپاچگی و برای اینکه سوءتفاهمی پیش نیاید، اضافه کرد: «ا... البته، به من ربطی نداره! من فقط...»
دانا ناگهان خندید. آنیا که با تعجب به او خیره شده بود، پرسید: «چی شد دانا؟ چرا یهو میخندی؟»
دانا در حالی که هنوز خندهاش بند نمیآمد، گفت: «خب، راستش رو بخوای... تو اولین نفری هستی که دربارهیِ احساساتم با من حرف میزنی. حتی خواهرم و پدر و مادرم هم هیچوقت متوجهِ این چیزها نمیشدن یا حداقل توجهی نمی کردن. منم همیشه سعی میکردم احساساتم رو پشتِ دیواری از بیتفاوتی پنهان کنم و این برای بقیه عادی شده بود. حالا حتی خودم هم از اینکه دارم اینقدر بیپرده حرف میزنم، تعجب میکنم، فکر کنم به خاطرِ تو باشه آلما چان!»
آنیا که کلماتِ دانا را با دقت و سکوت به گوش میسپرد، فقط میتوانست با تعجب به این تخلیهیِ احساسیِ ناگهانی خیره بماند. دانا که انگار بالاخره راهی برای رها کردنِ بارِ سنگینِ دلش یافته بود، به افق خیره شد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، ادامه داد: «خیلی احمقانهست، نه؟ اینکه یهو وسطِ کلاس بلند بشی و بدونِ هیچ دلیلی، مثلِ آدمهای دیوونه به سمتِ پشتبام بدویی...»
آنیا نگاهش را به دانا دوخت. او بهخوبی میدانست که گاهی آدمها تحتِ فشارهایِ درونیِ چنان شدیدی قرار میگیرند که تنها راهِ رهاییشان، یک انفجارِ بیهواست: «نه، احمقانه نیست. تو فقط چون سالهاست احساساتت رو توی قلبت حبس کردی، امروز یهو منفجر شدی. مگه غیر اینه که فقط میخواستی با برادرم حرف بزنی؟»
دانا که حالا با حضورِ آنیا احساسِ صمیمیتِ بیشتری میکرد، به یادِ ناتسو افتاد. گونههایش کمی سرخ شد و در حالی که با بیقراری با لبهیِ دامنِ مدرسهاش بازی میکرد، گفت: «راستش... ناتسو-سان... اون اخیراً خیلی ساکت شده. من فقط... فقط نگرانش بودم. میخواستم ازش بپرسم حالش خوبه یا نه، اما... ترسیدم فکر کنه فضولم.»
آنیا لبخندی شیطنتآمیز بر لب نشاند و گفت: «اگه اون پسرِ همیشه پرسر و صدا اینقدر ساکت شده، پس حتماً یک چیزی هست. ولی نگران نباش، من خودم ته و توی ماجرا رو در میارم! در ضمن، لازم نیست دنبالِ اون برادرِ دردسرسازِ من بری. هر وقت به کسی نیاز داشتی که باهاش حرف بزنی، میتونی روی من حساب کنی. این پشتبام هم میتونه بشه پاتوقِ مخفیِ ما؛ هر چی توی دلت هست، میتونی اینجا برام تعریف کنی.»
دانا با چشمانی گرد شده به او نگریست: «واقعاً؟»
آنیا با قاطعیت سرش را تکان داد: «آره. دوستا برای همین هستن دیگه!»
دانا که از این پیشنهادِ گرم غافلگیر شده بود، با هیجانی درونی گفت: «د... دوست؟!» و سپس با لبخندی واقعی که از تهِ دلش برمیآمد، ادامه داد: «بله، ما دوستیم!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۸۳
....
آنیا که از این پرسش جا خورده بود، با نگاهی پرسشگر پاسخ داد: «بله، من آلما هستم... آلما ویسکی!»
دانا در حالی که ذهنش با سرعت در حال تحلیل بود، با خود فکر کرد:«چرا باید با خواهرِ ناتسو-سان برخورد کنم؟! اون هم دقیقاً بعد از اون اتفاقِ عجیب!»
آنیا که تواناییِ خواندنِ افکارِ او را داشت، با تعجب به دانا خیره شد و در دل گفت: «منظورش از اون اتفاق چیه؟! این دخترِ ناتسو رو میشناسه؟ یعنی همکلاسیشه؟»
او مکثی کرد و با لحنی کنجکاو پرسید: «خب... تو برادرم رو میشناسی؟!»
دانا که حالا کمی از آن حالتِ شوک خارج شده بود، از جایش بلند شد و با آرامش گفت: «من دانا کلارک هستم. همکلاسیِ برادرت و خواهرِ دیانا... احتمالاً میشناسیش.»
آنیا سرش را به نشانهیِ تایید تکان داد. سکوتی دلپذیر میانشان برقرار شد؛ سکوتی که اینبار در آن خبری از تنش و اضطراب نبود، بلکه آرامشی آرام در فضایِ پشتبام جاری کرده بود.
آنیا پس از مدتی، با تردیدی که در صدایش موج میزد، لب به سخن گشود: «خب... دانا-چان... یعنی دانا-سان...»
دانا لبخند کمرنگی زد و برای اینکه سنگینیِ فضا را کم کند، گفت: «راحت باش، میتونی فقط "دانا" صدام کنی!»
آنیا سکوت کوتاهی کرد، سپس با نگاهی مهربان گفت: «با اینکه قرار نبود خودت رو پایین پرت کنی، اما... انگار یکم ناراحت و دلشکسته به نظر میرسی!»
دانا که تا آن لحظه سعی کرده بود با نقابِ بیتفاوتی، خود را از دیگران دور نگه دارد، از این خوانده شدنِ ناگهانیِ احساساتش، شوکه شد: «اوه... واقعاً اینطور به نظر میرسم؟»
آنیا با تاییدِ سر، پاسخ داد: «بله، حداقل من اینطور برداشت کردم.»
او کمی مکث کرد و سپس با دستپاچگی و برای اینکه سوءتفاهمی پیش نیاید، اضافه کرد: «ا... البته، به من ربطی نداره! من فقط...»
دانا ناگهان خندید. آنیا که با تعجب به او خیره شده بود، پرسید: «چی شد دانا؟ چرا یهو میخندی؟»
دانا در حالی که هنوز خندهاش بند نمیآمد، گفت: «خب، راستش رو بخوای... تو اولین نفری هستی که دربارهیِ احساساتم با من حرف میزنی. حتی خواهرم و پدر و مادرم هم هیچوقت متوجهِ این چیزها نمیشدن یا حداقل توجهی نمی کردن. منم همیشه سعی میکردم احساساتم رو پشتِ دیواری از بیتفاوتی پنهان کنم و این برای بقیه عادی شده بود. حالا حتی خودم هم از اینکه دارم اینقدر بیپرده حرف میزنم، تعجب میکنم، فکر کنم به خاطرِ تو باشه آلما چان!»
آنیا که کلماتِ دانا را با دقت و سکوت به گوش میسپرد، فقط میتوانست با تعجب به این تخلیهیِ احساسیِ ناگهانی خیره بماند. دانا که انگار بالاخره راهی برای رها کردنِ بارِ سنگینِ دلش یافته بود، به افق خیره شد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، ادامه داد: «خیلی احمقانهست، نه؟ اینکه یهو وسطِ کلاس بلند بشی و بدونِ هیچ دلیلی، مثلِ آدمهای دیوونه به سمتِ پشتبام بدویی...»
آنیا نگاهش را به دانا دوخت. او بهخوبی میدانست که گاهی آدمها تحتِ فشارهایِ درونیِ چنان شدیدی قرار میگیرند که تنها راهِ رهاییشان، یک انفجارِ بیهواست: «نه، احمقانه نیست. تو فقط چون سالهاست احساساتت رو توی قلبت حبس کردی، امروز یهو منفجر شدی. مگه غیر اینه که فقط میخواستی با برادرم حرف بزنی؟»
دانا که حالا با حضورِ آنیا احساسِ صمیمیتِ بیشتری میکرد، به یادِ ناتسو افتاد. گونههایش کمی سرخ شد و در حالی که با بیقراری با لبهیِ دامنِ مدرسهاش بازی میکرد، گفت: «راستش... ناتسو-سان... اون اخیراً خیلی ساکت شده. من فقط... فقط نگرانش بودم. میخواستم ازش بپرسم حالش خوبه یا نه، اما... ترسیدم فکر کنه فضولم.»
آنیا لبخندی شیطنتآمیز بر لب نشاند و گفت: «اگه اون پسرِ همیشه پرسر و صدا اینقدر ساکت شده، پس حتماً یک چیزی هست. ولی نگران نباش، من خودم ته و توی ماجرا رو در میارم! در ضمن، لازم نیست دنبالِ اون برادرِ دردسرسازِ من بری. هر وقت به کسی نیاز داشتی که باهاش حرف بزنی، میتونی روی من حساب کنی. این پشتبام هم میتونه بشه پاتوقِ مخفیِ ما؛ هر چی توی دلت هست، میتونی اینجا برام تعریف کنی.»
دانا با چشمانی گرد شده به او نگریست: «واقعاً؟»
آنیا با قاطعیت سرش را تکان داد: «آره. دوستا برای همین هستن دیگه!»
دانا که از این پیشنهادِ گرم غافلگیر شده بود، با هیجانی درونی گفت: «د... دوست؟!» و سپس با لبخندی واقعی که از تهِ دلش برمیآمد، ادامه داد: «بله، ما دوستیم!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۴.۷k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط