Part 4

Part 4

لیانا : جیغغغغ

سرینا که هنوز خواب آلود بود از جاش پرید
سرینا : تو عقل نداری دختر ؟ نصف جونم کردی

لیانا : بدبخت شدیم سرینااا

سرینا : چرا مگه اسرائیل اومده

لینا : عه بی مزه امروز تولد نادیاست میخواد پارتی بگیره خیلی ها هم هستن فقط یه مشکل هست

سرینا : وایسا وایسا نگو لباسی نداریم

لیانا : آرهههه

سرینا : آااااااای خدا

ویو مادر دخترا

تو آشپز خونه بودم که صدای جیغ دخترا بلند شد ایندفعه معلوم نیست چه کار خرابی کردن از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم با صحنه ای مواجه شدم که نام امید شدم از زندگی کردن

مامان : پدر سگا چرا بمب اتم زدید تو اتاق

لیانا : مامان اینو ول کن

مامان : ولتون کردم که این طوری شدین

سرینا : مامان تولد دوستمون هست

مامان : خوب به من چه

لیانا : لباس نداریمممم

مامان : به من چه

سرینا : ۵ ساعت دیگه باید بریم

مامان : خوب به من چه

لیانا : مامان

مامان : یامان

لیانا : مامان لباس می‌خوام

مامان خوب به من چه

سرینا : مامان الان وقت مسخره بازی نیست

مامان : پنج دقیقه دیگه آماده باشید بریم پاساژ

ویو پاساژ

لیانا : من اینو می‌خوام واو

سرینا : نه من می‌خوام

لیانا : هی من زود تر گفتم

سرینا : به من چه من از تو بزرگ تر هستم

لیانا : ول کن لباسمو

سرینا : نمیخوام

ویو مامان رو صندلی نشسته بودم که نگاهی به دخترا کردم دوباره مثل خروس جنگی بهم پریده بودن موهای همو میکشیدن


لیانا : ول کن موهامو

سرینا : اول تو ول کن تا تنگ تر نگرفتم

لیانا : آیییییی


ویو مامان
خدا نجاتم بده از دسته اینا

خانم : ببخشید خانم

مامان : بفرمایید

خانم : اون دوتا دختر دخترای شما هستن

مامان : نه من دختر ندارم

خانم : آهان گفتم چون شبیه هم هستین

مامان : بیشتر شبیه شما هستن دقت کنید


دخترا از اتاق پرو اومدن بیرون

لیانا : مامان : این خوبه

مامان : مگه عمت مورده

سرینا : مامان من چی خوبه

مامان : اه اه این چرا کیسه زباله پوشیدی

سرینا : مامان ؟

مامان : همینی که گفتم
ویو سرینا
بالاخره با کلی درده سر چند دست لباس خریدیم و به خونه حرکت کردیم لباس هارو تو کمد گزاشتیم

من به طرف حمام رفتم که .........
دیدگاه ها (۲)

ویو شب همه دخترا اومدن بکی مارگارت جودی کلویی با انلی اشنا ش...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

ادامهامیل ذهن:ای بابا چرا می خواستم با بکی صمیمی تر شم😔بکی ذ...

به زیباییه مشکی

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت دویه ساعت بعدجیمین: نامی چرا یونی نیومدنامی: نمی‌دونم و...

{ مافیایی برای من }پارت:۱۰رفت تو اتاق:+سلام یونگی /سلام هیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط