عشق غیر منتظره پارت ۳۵

یوجی: ببینم...تو کی هستی؟

دامیان: با منی؟

بکی: احمق جون کی دیگه اونجا وایساده؟

دامیان: هوی من احمق نیستم! آهههه...من دامیان دزموندم و شما هم که...یوجی فورجر هستید...درسته؟

یوجی: ها؟ خب من( نگاه کردن به آنیا) آره بابا من یوجی فورجرم👍

(از آنیا نمی ترسه نگاه آنیا معنا دار بود🗿)

دامیار: دا...یعنی یوجی چون تازه اومدی بیا تو چادر ما

یوجی: باوشه...

هندر: لطفا صبر کنید! اول باید به من توضیح بدین اینجا چه خبره

آنیسا: آقای هندرسون من براتون توضیح میدم

هندرسون: باشه....

توی چادر دبیران^

هندرسون: خب....اونم فرزند خانم فورجر و آقای دزمونده؟

آنیسا: نه اون برادر واقعی آنیاعه

هندرسون: نیروی جادویی این وست چی میگه؟حالا به بچه ها چطوری توضیح میدید؟

آنیسا: نگران نباشید دامیار نیروی جادویی رو پاک کرد و بجاش یسری چرت و پرت گذاشت

هندر: دامیار؟ پاک کرد؟ هااا!؟

آنیسا: بله برادرم قدرت دست کاری حافظه رو داره ولی فقط وقتی من بگم یا خانوادمون تو خطر باشه می تونه از قدرتش استفاده کنه

هندر: چه شگفت انگیز!

هندرسون و آنیسا اومدن بیرون و هندرسون با رضایت خودش یوجی رو توی ادن ثبت نام کرد البته باید به پدر و مادر آنیا زنگ میزد تا بیان یوجی رو ببرن چون این اوردو واسه دبستانی ها بود اما یوجی دبیرستانی بود

آنییا: راستی داداش چرا اسم دامیان رو خواستی؟

یوجی: شبیه یکیه...ولی فکر نکنم اون باشه

سوکونا: هوی! اینجا چی شد الان؟

(تو این داستان سوکونا از یوجی خوشش میاد و باهاش کنار اومده و سوکونا برادر دوقولوی یوجی می باشد که یسری چیزا شده نفرین شده و اینا...آره دیگه...حال ندارم کامل توضیح بدم خو😅🤣 )

آنیا: دادااااش!!!! چرا صورتت دهن داره؟!!!

یوجی: خب...( از سیر تا پیاز رو براش تعریف کرد)آره دیگه الانم که اینجاییم

آنیا: وایسا ببینم...
ذهنش: مامان قاتل بابای جاسوس آنیسا و دامیارم که از آینده اومدن و...داداش پادشاه نفرین ها و داداش جادوگر!!!!؟؟؟

یوجی: چی شده؟

آنیا: تو خیلی باحالی یوجی تو هم همینطو سوکونا! آنیا خیلی هیجان زده است!!!!!

سوکونا: من رفتم این دیوانه شد🗿👍

یوجی: سوکونا!!! آههه...خب آنیا برام بگو قضیه فورجر چیه؟

آنیا: آها خب بعد اینکه آزمایشگاه منفجر شد آنیا فرار کرد و رفت توی یتیم خونه و..........آره دیگه الانم که اینجاییم

یوجی: چه باحال! خانواده جدیدت...یعنی جدیدمون خیلی باحاله!

آنیا: تازه...آنیا هم یه شغل داره!

یوجی: خب اون چیه؟

آنیا: وقتی برگشتیم خونه بهت میگم

هندر: خانم فورجر به پدر و مادرتون قضیه رو اطلاع دادم...خانم یور به زودی میرسن اینجا

یوجی: مگه اینجا با شهر فاصله زیادی نداره؟

آنیا:۳...۲...۱!

یور: وای رسیدم...پس ایشون برادر آنیا هستن...خوشوقتم!

یوجی: الان مگه زنگ نزد!؟☠️🗿👁️👄👁️🤯

مرحوم یوجی...انقدر شکه شد سکته کرد🤣🤣
دیدگاه ها (۵)

ادامه دکتر :خطر رفع شد ولی یه امشبو تو مراقبت هایه ویژه میگذ...

گل لیلیوم پارت ۵خبر مهمی دارمگروه برنده ، نفری یک استلا می گ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

Anya x Damian پارت۶۲

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط