ببینید من چقدر خوبم زود زود پارت می دم
عملیات مایکی کوچولوی تولدی🤍🍰
قسمت دوم
داخل مغازه، غوغاست.
- کیساکی، با دقت سیمهای چراغها رو روی سقف میچسبونه.
- باجی مسئول تنقلات و خوراکیهاست، یه سینی کامل چیده: چیپس، کوفتهبرنجی، تاکویاکی، شیر موز، سوکیاکی سرد آماده سرو، البته خیلی چیزا هم تا الان خورده.
- دراکن و میتسویا دارن بنر رو میزنن که روش نوشته:
«تولدت مبارک, مایکی!»
- تاکهمیچی دست و پاش رو گم کرده و بادکنکها هی میترکن، چیفویو هم نفسش بند اومده از بس دویده اینور اونور.
تنجیکو هم از اونور:
- ایزانا تکیه داده به دیوار، نگاه میکنه که موچی و بقیه کرکرهها رو چراغونی میکنن.
- کاکوچو یه کیک سهطبقه رو مثل یه صندوق گنج گرفته که مبادا سقوط کنه.
- کوکو تو گوشه موبایل دستشه، انگار داره یه بکآپ مالی میسازه فقط برای خرید هدیه!
در این بین، هینا و یوزوها و آکانه یه گوشه دارن دکور ملایمتر رو میچینن:
هینا با حوصله روبانها رو مرتب میکنه :
«نمیخوام فقط شلوغ و پر سر و صدا باشه. میخوام وقتی میاد، یه حس خونه هم بگیره.»
یوزوها که یه جعبه هدیه محکم دستشه:
«حس خونه؟ با این همه باند و موتورسوار و بزنبهادر؟
ولی خب… با شما، شاید بشه.»
آکانه آروم ولی با یه لبخند گرم :
«مایکی حالا دیگه تنها نیست بچه ها ، حداقل نه تا وقتی ما و دوستاش هستیم… این مهمونی باید اینو بهش نشون بده.»
سنجو، با موهای رنگی و لباس شیکش، وسط سالن میچرخه:
«اوه، اوه، اینجا یهکم دیزاین سنجو رو میطلبه.
تاکئومی، بیا کمک کن، نذار فقط شکل یه گاراژ خوشگل بشه، باید بشه گالا !»
تاکئومی با لحنی که نیمه جدی، نیمه خجالتیه میگه:
«فقط حواست باشه زیاد شلوغش نکنی… اینجا مغازهی شینیچیروئه، یه جور احترام…»
سنجو میخنده:
«آره بابا، احترام هم میذاریم. یکسوم تومان، یکسوم تنجیکو، یکسوم سنجو استایل!»
شینیچیرو وسط این همه شلوغی، یه لحظه عقب میایسته، به همه نگاه میکنه.
یه لبخند آروم و کمی خسته روی لبش میاد:
«مایکی… بالاخره یه بارم که شده، بذار تو رو در محاصرهی محبت ببینیم، نه خشونت.»
⊹︶ ︶ ︶ ּ ּ︶ ︶ ︶݊ ⊹
اِما یدونه کیسه خوراکی دستشه، مایکی کنارش راه میره.
تو پارک، بچهها بازی میکنن، هوا نرم و آرومه.
اِما:
«هی مایکی، یادت میاد بچه بودیم چی میخواستی برای تولد؟»
مایکی کمی فکر میکنه:
«یه موتورسیکلتی که پرواز کنه.
یه دنیا که توش هیچکس نمیمیره…
و یه کیک که هیچوقت تمام نمیشه.»
اِما بهش نگاه میکنه، نگاهش هم خوشحاله، هم یهکم گرفته:
«شاید الان نتونم موتوری که پرواز کنه برات پیدا کنم… ولی میتونم مطمئن بشم امروز تنها نباشی.»
مایکی یه ثانیه مکث میکنه، انگار یه چیزی رو بو میکشه:
«اِما… تو یهجوری مشکوک شدی. یه ذره زیادی مهربونی. چیکار دارین میکنین پشت سر من؟»
اِما سریع وسط حرف میپره:
«چی چی؟ توهم توطئه گرفتی؟ فقط چون امروز یه روز خاصه، نمیتونیم مهربون باشیم؟
حالا هم… بیا یه دور بزنیم. شینیچیرو گفته تا عصر سرش شلوغه، بعدش برو مغازه، باهات کار داره.»
مایکی:
«باشه…»
زیر لب:
«شینیچیرو… سرش شلوغ؟ تو تولد من؟»
ولی در نهایت لبخند کمرنگش رو پنهان نمیکنه.
قسمت دوم
داخل مغازه، غوغاست.
- کیساکی، با دقت سیمهای چراغها رو روی سقف میچسبونه.
- باجی مسئول تنقلات و خوراکیهاست، یه سینی کامل چیده: چیپس، کوفتهبرنجی، تاکویاکی، شیر موز، سوکیاکی سرد آماده سرو، البته خیلی چیزا هم تا الان خورده.
- دراکن و میتسویا دارن بنر رو میزنن که روش نوشته:
«تولدت مبارک, مایکی!»
- تاکهمیچی دست و پاش رو گم کرده و بادکنکها هی میترکن، چیفویو هم نفسش بند اومده از بس دویده اینور اونور.
تنجیکو هم از اونور:
- ایزانا تکیه داده به دیوار، نگاه میکنه که موچی و بقیه کرکرهها رو چراغونی میکنن.
- کاکوچو یه کیک سهطبقه رو مثل یه صندوق گنج گرفته که مبادا سقوط کنه.
- کوکو تو گوشه موبایل دستشه، انگار داره یه بکآپ مالی میسازه فقط برای خرید هدیه!
در این بین، هینا و یوزوها و آکانه یه گوشه دارن دکور ملایمتر رو میچینن:
هینا با حوصله روبانها رو مرتب میکنه :
«نمیخوام فقط شلوغ و پر سر و صدا باشه. میخوام وقتی میاد، یه حس خونه هم بگیره.»
یوزوها که یه جعبه هدیه محکم دستشه:
«حس خونه؟ با این همه باند و موتورسوار و بزنبهادر؟
ولی خب… با شما، شاید بشه.»
آکانه آروم ولی با یه لبخند گرم :
«مایکی حالا دیگه تنها نیست بچه ها ، حداقل نه تا وقتی ما و دوستاش هستیم… این مهمونی باید اینو بهش نشون بده.»
سنجو، با موهای رنگی و لباس شیکش، وسط سالن میچرخه:
«اوه، اوه، اینجا یهکم دیزاین سنجو رو میطلبه.
تاکئومی، بیا کمک کن، نذار فقط شکل یه گاراژ خوشگل بشه، باید بشه گالا !»
تاکئومی با لحنی که نیمه جدی، نیمه خجالتیه میگه:
«فقط حواست باشه زیاد شلوغش نکنی… اینجا مغازهی شینیچیروئه، یه جور احترام…»
سنجو میخنده:
«آره بابا، احترام هم میذاریم. یکسوم تومان، یکسوم تنجیکو، یکسوم سنجو استایل!»
شینیچیرو وسط این همه شلوغی، یه لحظه عقب میایسته، به همه نگاه میکنه.
یه لبخند آروم و کمی خسته روی لبش میاد:
«مایکی… بالاخره یه بارم که شده، بذار تو رو در محاصرهی محبت ببینیم، نه خشونت.»
⊹︶ ︶ ︶ ּ ּ︶ ︶ ︶݊ ⊹
اِما یدونه کیسه خوراکی دستشه، مایکی کنارش راه میره.
تو پارک، بچهها بازی میکنن، هوا نرم و آرومه.
اِما:
«هی مایکی، یادت میاد بچه بودیم چی میخواستی برای تولد؟»
مایکی کمی فکر میکنه:
«یه موتورسیکلتی که پرواز کنه.
یه دنیا که توش هیچکس نمیمیره…
و یه کیک که هیچوقت تمام نمیشه.»
اِما بهش نگاه میکنه، نگاهش هم خوشحاله، هم یهکم گرفته:
«شاید الان نتونم موتوری که پرواز کنه برات پیدا کنم… ولی میتونم مطمئن بشم امروز تنها نباشی.»
مایکی یه ثانیه مکث میکنه، انگار یه چیزی رو بو میکشه:
«اِما… تو یهجوری مشکوک شدی. یه ذره زیادی مهربونی. چیکار دارین میکنین پشت سر من؟»
اِما سریع وسط حرف میپره:
«چی چی؟ توهم توطئه گرفتی؟ فقط چون امروز یه روز خاصه، نمیتونیم مهربون باشیم؟
حالا هم… بیا یه دور بزنیم. شینیچیرو گفته تا عصر سرش شلوغه، بعدش برو مغازه، باهات کار داره.»
مایکی:
«باشه…»
زیر لب:
«شینیچیرو… سرش شلوغ؟ تو تولد من؟»
ولی در نهایت لبخند کمرنگش رو پنهان نمیکنه.
- ۳.۵k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط