Trust me PART.2
چشمامو باز کردو دوتا چراغ دیدم روی دهنم ماسک اکسیژن بود پلاک زدمو درو برمو دیدم مامانم روی صندلی کنار تخت نشسته بود و دستمو گرفته بود دستم شکسته بود و یکی از چشمام بسته بود
مامان رو می خواستم صدا کنم صدام در نیامد تلاش کردم بازم نمیشد گریم گرفت که صدای ارومی ازم در امد دیدم مامانم بیدار شدم منو نگاه کرد و سمتم امد و اشک چشمامو پاک کرد
مامان: خوبی؟ چرا مواظب خودت نیستی؟ 😢
می خواستم حرف بزنم که بازم صدام پا نمیشد که دوباره گریم گرفت و اشکام میامد
مامانم که دید نمی تونم حرف بزنم اونم اشکاش می ریخت و اشکای منو پاک می کرد
در باز شد و بابامو از بین در دیدم که خیلی لاغر شده بود موهاش تقریبا سفید شده بود وقتی بابامو دیدم بیشتر گریه کردم جوری که چشم که بسته بود میسوخت
مامان هعی صدام می کرد و کونمون نوازش میداد بابام پلاستیکا از دستشش افتاد و چند دقیقه به هم نگاه می کرد که با جیغی که مامانم کشید بابام به خودش امد
مامان: ماها گریه نکن باشه گریه نکن
بابا از اتاق سریع رفت بیرون و بعد چند دقیقه چند تا دکتر وارد اتاق شدن
دکتر به پرستار هرچی می خواست و می گفت سمت من امد و کنارم وایستاد
دکتر:خانوم چوی حالتون خوبه؟
وقتی فهمید که نمی تونم حرف بزنم صورتشو رو به مامانم که داشت گریه می کرد، کرد
دکتر: چیز خواصی نیست نگران نباشید به خاطر این که چند ماه بی هوش بوده این جوری شده نترسید
بابام که مامانمو اروم می کرد و به حرف دکتر گوش میداد سرشو تکون داد در باشه ارومی گفت
دکتر: خانوم چوی دست به چشم سمت چپتون نزنید باشه
سرمو تکون دادم
باند چشمو باز کرد و داشتم نگاه می کرد دیدم باند خونیه ترسیدم دیدم دکتر با پنبه کنار چشمم رو پاک می کنه اروم شدم و فهمیدم چشم چیزی نشده
دکتر: می تونی چشمتو باز کنی؟
چشم سمت چپم رو اروم باز کردم
دکتر:چیزی میبینی؟
سرمو به نشونه اره تکون دادم
دکتر رو به بابام کرد
دکتر: چیزی نشده همه چیز درسته نگرانش نباشید فقط باید به دکتر مغز و اعصاب بگیم بیاد که سرشون رو معاینه کنه دستشون هم الان پرستار باز می کنه فردا می تونه رخص شه
ادامه پست بعدی💜
مامان رو می خواستم صدا کنم صدام در نیامد تلاش کردم بازم نمیشد گریم گرفت که صدای ارومی ازم در امد دیدم مامانم بیدار شدم منو نگاه کرد و سمتم امد و اشک چشمامو پاک کرد
مامان: خوبی؟ چرا مواظب خودت نیستی؟ 😢
می خواستم حرف بزنم که بازم صدام پا نمیشد که دوباره گریم گرفت و اشکام میامد
مامانم که دید نمی تونم حرف بزنم اونم اشکاش می ریخت و اشکای منو پاک می کرد
در باز شد و بابامو از بین در دیدم که خیلی لاغر شده بود موهاش تقریبا سفید شده بود وقتی بابامو دیدم بیشتر گریه کردم جوری که چشم که بسته بود میسوخت
مامان هعی صدام می کرد و کونمون نوازش میداد بابام پلاستیکا از دستشش افتاد و چند دقیقه به هم نگاه می کرد که با جیغی که مامانم کشید بابام به خودش امد
مامان: ماها گریه نکن باشه گریه نکن
بابا از اتاق سریع رفت بیرون و بعد چند دقیقه چند تا دکتر وارد اتاق شدن
دکتر به پرستار هرچی می خواست و می گفت سمت من امد و کنارم وایستاد
دکتر:خانوم چوی حالتون خوبه؟
وقتی فهمید که نمی تونم حرف بزنم صورتشو رو به مامانم که داشت گریه می کرد، کرد
دکتر: چیز خواصی نیست نگران نباشید به خاطر این که چند ماه بی هوش بوده این جوری شده نترسید
بابام که مامانمو اروم می کرد و به حرف دکتر گوش میداد سرشو تکون داد در باشه ارومی گفت
دکتر: خانوم چوی دست به چشم سمت چپتون نزنید باشه
سرمو تکون دادم
باند چشمو باز کرد و داشتم نگاه می کرد دیدم باند خونیه ترسیدم دیدم دکتر با پنبه کنار چشمم رو پاک می کنه اروم شدم و فهمیدم چشم چیزی نشده
دکتر: می تونی چشمتو باز کنی؟
چشم سمت چپم رو اروم باز کردم
دکتر:چیزی میبینی؟
سرمو به نشونه اره تکون دادم
دکتر رو به بابام کرد
دکتر: چیزی نشده همه چیز درسته نگرانش نباشید فقط باید به دکتر مغز و اعصاب بگیم بیاد که سرشون رو معاینه کنه دستشون هم الان پرستار باز می کنه فردا می تونه رخص شه
ادامه پست بعدی💜
- ۱۸.۶k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط