پارت ۱ [ بوی آشنا]

Have you got colour in your cheeks?

_
«حرکت... حرکت... حرکت... سریع!!!!!

ایست...

حرکت؟

هر بار که صدا را تکرار می‌کرد، متحرک‌های آهنی اطاعت می‌کردند؛ انگار نخ‌های نامرئی‌ای در دست داشت و همه را مانند عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی به این سو و آن سو می‌کشید.

گرسنه‌ام.

بوی آشنایی می‌دهد...

حرکت!!!

......................

قدمی به جلو برداشت.

صدای عابران، فریاد دست‌فروشی که از باران پیشِ رو فرار می‌کرد، خش‌خش صدای مغازه‌داری خسته و میوی خواب‌آلود بچه‌گربه‌ای در گوشه‌ای دور؛ همه در هم می‌پیچیدند و مانند میخی در شقیقه‌هایم فرو می‌رفتند.

کلاه سویشرت شطرنجی‌اش را روی سرش کشید. گیسوان سرخش، مانند ریسمان‌هایی افروخته که به سوی نور دست دراز کرده باشند، از گوشه و کنار آن تکه پارچه‌ی مزاحم بیرون زده بودند.

گام‌هایش را تندتر کرد؛ شاید اگر خوش‌شانس بود، پیش از آن‌که شلوغی شهر مغزش را بجود، از آنجا دور می‌شد.

ناگهان به جسمی سخت و سرد برخورد کرد.

+ «هی! حواست کجاست... چی؟»

بدون آن‌که به سمتش برگردد، با صدایی که انگار مادرش او را مجبور به شستن ظرف‌ها کرده باشد، گفت:

_ «متحرک گوشتی...

حرکت... حرکت... حرکت...»



پسر کوچک‌تر با خود فکر کرد که این مرد ناشناس دارد سربه‌سرش می‌گذارد و با نهایت بی‌ادبی و کلافگی از این وضعیت، به سمتش پرید.

+ «کری؟ کوری؟ دارم برای ارواح اطرافمون شعر می‌بافم؟! چرا داری مثل احمقا این کلمه رو تکرار می‌کنی؟!»

عصبانیت پسر، مانند سنگی بود که درون دریا پرتاب شود؛ موجی کوتاه ساخت و بی‌اثر ناپدید شد.

دریغ از کوچک‌ترین واکنشی....حتی رویش را هم به سمتش برنگرداند.

با میل شدیدی به مشت زدن به آن شخص، جلو رفتم و یقه‌اش را در مشت گرفتم؛ اما همان لحظه، با دیدنش متوقف شدم...

+ «چرا سفیدی؟»

در دل، خودم را بابت آن سؤال احمقانه لعنت کردم.

آن مرد حالا فکر می‌کرد دیوانه‌ام؟ یا یک اوباش عیاش که دنبال دعوا می‌گردد؟

اگر این‌طور بود، بهتر بود همین حالا زمین من را می‌بلعید یا یکی از هیولاهای مانگاهایی که همیشه می‌خواندم پیدایش می‌شد و کارم را یکسره می‌کرد..زیادی دراماتیک فکر می‌کنم.

_ «حرکت...»

اگر یک بار دیگر این کلمه را تکرار می‌کرد، قطعاً مشت کنترل‌شده‌ای که آماده نگه داشته بودم را روی فکش پیاده می‌کردم متوجه نگاهش شدم.

رد نگاهش را دنبال کردم و به مردی با جثه‌ای متوسط در وسط خیابان رسیدم.

با هر بار تکرار کلمه‌ی «حرکت»، ماشین‌ها راه می‌افتادند و با «ایست» متوقف می‌شدند.

چیزی در ذهنم جابه‌جا شد.

پس برای همین هی حرکت را تکرار می‌کرد.

+ «تو... ببینم اصلاً می‌تونی حرف بزنی؟ نکنه خارجی هستی؟ زبون ما رو می‌فهمی؟ جایی برای رفتن داری؟ اصلاً گوشت با منه؟ جواب منو بده!»

رد نگاهش هنوز میان ماشین‌ها و خیابان‌ها سرگردان بود.اصلاً چرا همچین سؤال‌هایی پرسیدم؟

کنجکاوی؟  آره...آره...

اسمش را می‌گذاریم کنجکاوی.

+ «دنبالم بیا. تو اصلاً نمی‌خوای به من توجه کنی؟! مثل یه بچه‌ی نوپا باید دستت رو بگیرم؟ باسن مبارکتو تکون بده مرد.»

تکانی نخورد پلکم پرید. دستش را گرفتم و دنبال خودم کشیدم.

برخلاف انتظارم مقاومت نکرد‌ سرمای دستش از پوست عبور می‌کرد و در استخوان جا خوش می‌کرد؛ انگار مدت‌ها بود خون، راهش را در رگ‌های آن بدن گم کرده بود.

در مقابل دست‌های من که همیشه گرم بودند و از عرق خیس می‌شدند، تضاد وحشتناکی داشت.

خدای من...احتمالاً دیوانه شده‌ام.

توی روز روشن با یک ناشناس برخورد کرده‌ام که فقط دو کلمه‌ی لعنتی را تکرار می‌کند و حالا دارم کشان‌کشان می‌برمش خانه‌ام...

اگر کنجکاوی قرار بود یک روز کار دستم بدهد، احتمالاً آن روز همین امروز بود

_______________________________________

سلام سلام))) فن فیکش جدیدمه، علامت دازای«_» و چویا «+» هست.خوشحال میشم بخونید و نظراتتون رو بگید.
دیدگاه ها (۵)

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

صدای خش‌خش برگ برگ زرد و نارنجی چه قرمزه گونه‌هاتسرده هوای ...

زن دنبال شاهزاده‌ی پولدار یا مدل روی جلد نیست...یه مرد می‌خو...

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

راز خون پارت یازدهم

**پارت ۳۱**لوله‌ی سرد و سنگینِ اسلحه روی پوستِ حساسِ شقیقه‌ا...

📌 ماریا نوفل فعال رسانه‌ای با 4 میلیون دنبال کننده این ویدئو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p70لبخند هوانگ آروم محو شد._«پس بریم درب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط