“در اغوش درد”

پارت ۸
_بعضی مرده‌ها حداقل سکوت دارن. بعضی زنده‌ها… نه می‌ذارن فراموش کنی، نه می‌ذارن زنده بمونی.
هه‌سو نفسش را آرام بیرون داد. مدادش را چرخاند، در حالی‌که ذهنش پر از احتمالات شده بود—خشم؟ گناه؟ ترس؟
ولی چیزی در چشمان مرد بود که با هیچ واژه‌ای نمی‌شد تعریفش کرد؛ چیزی بین اعتراف و تهدید.
+می‌خوای از اون “بعضی زنده‌ها” حرف بزنی؟ شاید راحتت کنه.

مرد خندید، خنده‌ای کوتاه، بی‌صدا، مثل سایه‌ی سقوط از پله‌ها.
_راحتی؟ مشاور کوچولو، من یاد گرفتم راحتی فقط یه دروغ قشنگه، برای وقت‌هایی که می‌ترسی.
هه‌سو قلمش را روی کاغذ گذاشت، مستقیم به او نگاه کرد.
برای اولین‌بار حس کرد دارد روبه‌روی انسانی می‌نشیند که شاید نه بیمار است، نه قربانی ،بلکه کسی که خودش دلیلِ سکوت‌ دیگران شده

سکوت کوتاهی بینشون افتاد؛ سکوتی که هه‌سو حس کرد باید پرش کند، اما جرئت نمی‌کرد. نور مهتابی بالای سرشان خش‌خش کرد، و سایه‌ی تهیونگ روی دیوار مثل موجودی جدا از او نفس می‌کشید.
هه‌سو گلوش را صاف کرد.
+اقای کیم… من فقط سعی می‌کنم بفهمم چی اذیتت می‌کنه. اگر کسی—
تهیونگ آهسته سرش را کج کرد، انگار داشت صدای پشت کلماتش را می‌شنید، نه خود جمله را. بعد با لحنی آرام، خیلی آرام‌تر از آن‌که مطمئن‌کننده باشد، گفت:
_من اذیت نمی‌شم. من فقط… یادم می‌مونه.
هه‌سو ابرو درهم کشید.
+یعنی چی؟ یاد چی؟
تهیونگ نگاهش را روی انگشتان هه‌سو لغزاند؛ انگشتانی باریک، کمی لرزان.
_رفتار آدم‌ها. چیزایی که فکر می‌کنن مهم نیست. چطور حرف می‌زنن، کِی مکث می‌کنن…
کمی خم شد جلوتر.

_چطور بهت دروغ می‌گن.
هه‌سو حس کرد سرمایی از پشت ستون فقراتش رد شد.
+کسی… بهت دروغ گفته؟
تهیونگ خندید—باز هم کوتاه، خاموش، مثل سایه‌ای که لبخند بزند.
_همه می‌گن. حتی تو.
هه‌سو جا خورد.
+من؟! درباره‌ی چی؟
تهیونگ نگاه را از او گرفت و به سقف زل زد.


_تو گفتی از شغلت لذت می‌بری. ولی هر بار پرونده‌ی منو باز می‌کنی، نبض مچت تند می‌شه.
این یعنی ترس… یا هیجان. یکی‌ش خطرناک‌تره._هه‌سو حس کرد نفسش گیر کرده. دستش ناخودآگاه روی نبض مچش نشست، انگار تهیونگ واقعاً اون و دیده بود.
نگاه تهیونگ، سرد و ثابت، روی هه‌سو ماند. انگار حرف‌هایش تمام شده بود، اما حضورش تازه شروع شده بود.
هه‌سو احساس کرد در آن نگاه، فهرستی از تمام چیزهایی که نمیدونست و قرار بود بفهمد، نوشته شده بود. او دیگر نمی‌تونست چیزی بگوید. هر کلمه‌ای که الان به زبان می‌آورد، احتمالاً فقط سوخت بیشتری به آتش کنجکاویِ خطرناکِ تهیونگ می‌داد.
سرش رو به آرومی تکان داد، یک “خداحافظ” ناگفته در سکوت. قلمش را در دست فشرد، انگار که تنها سلاحش بود.
_روز خوبی داشته باشی، مشاور کوچولو.
صدای تهیونگ، دوباره آرام، دوباره بی‌حس، اما این بار کمی… شیرین‌تر، مثل سم اولیه‌ای که اثرش را شروع کرده

هه‌سو بلند شد، پاهایش کمی سست بودند. نگاهی دیگر به مردی که حالا روی تخت بود انداخت؛ کسی که در میان سفیدی ملحفه‌ها، مثل نقطه‌ای سیاه و عمیق به نظر می‌رسید. احساس کرد از این اتاق بیرون می‌رود، اما چیزی از سنگینی و سردی نگاه تهیونگ را با خودش به بیرون می‌بره.

وقتی در اتاق را پشت سرش بست، صدای بسته شدن آهسته آن، در راهروی ساکت بیمارستان، مثل آخرین نت یک موسیقی وهم‌آلود به گوشش رسید. نفس عمیقی کشید، انگار که تازه از زیر آب بیرون آمده باشد. اطرافش را نگاه کرد؛ راهرو، چراغ‌ها، بیماران دیگر… همه چیز عادی بود، اما حالا دیگر عادی نبود. حالا همه چیز رنگ و بوی خطر داشت، خطری که شاید خودش ناخواسته آن را به درون زندگی‌اش کشانده بود.
___________________
خودم این پارت و میپرستم🛐🛐🛐
دیدگاه ها (۹)

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

رمان تاجی از سوءتفاهم

💋فیلیکس و می سان 💋

فاصله یک لبخند تا جنون

🎭 آخرین نقشپارت چهاردهماستودیو تقریباً خالی شده بود.لیانا وس...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هفتمکوک دوید.نه آن‌قدر که صدای ...

پارت ۳: سایه‌هایی که با هم آشنا می‌شنسکوت کلاس با صدای ملایم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط