رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هفتم
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هفتم
کوک دوید.
نه آنقدر که صدای قدمهایش همهٔ عمارت را بردارد، اما آنقدر سریع که حتی فرصت فکر کردن نداشته باشد.
وقتی به اتاقش رسید، در را بست و پشتش ایستاد.
قلبش تند میزد.
نه به خاطر دویدن.
به خاطر چیزی که شنیده بود.
«اون نامه نباید به کوک برسه.»
چرا؟
چه چیزی داخل آن نامه بود؟
و چرا تهیونگ از آن خبر داشت؟
کوک چند لحظه به در خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
«نه... نمیتونم همینطوری بخوابم.»
پنجره را باز کرد.
هوای سرد شب وارد اتاق شد.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آرامی از پشت سرش آمد.
«فرار کردن معمولاً کمکی نمیکنه.»
کوک برگشت.
تهیونگ کنار در ایستاده بود.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
تهیونگ در را بست.
«اومده بودم با نایک صحبت کنم.»
«دربارهٔ نامه؟»
تهیونگ سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
کوک جلو رفت.
«چی توی اون نامهست؟»
«چیزی نیست که الان لازم باشه بدونی.»
«این دقیقاً همون چیزیه که نایک گفت.»
«چون درست میگفت.»
کوک عصبی خندید.
«خیلی جالبه. همه تصمیم گرفتن من هیچچیز ندونم.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«کوک...»
«نه.»
کوک سرش را تکان داد.
«این بار دیگه نه.»
برای اولین بار، صدایش لرزید.
«هر اتفاقی که داره میافته، منم بخشی از این خانوادهام. حق دارم بدونم.»
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام جلو آمد.
«حق داری.»
کوک انتظار چنین جوابی را نداشت.
«پس بگو.»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«هنوز نمیتونم.»
«چرا؟»
«چون قول دادم.»
«به نایک؟»
تهیونگ سر تکان داد.
کوک با ناراحتی گفت:
«همیشه همینطوره...»
تهیونگ پرسید:
«چی؟»
«همه ازم مراقبت میکنن، ولی هیچکس نمیفهمه که من نمیخوام همیشه ازم مراقبت بشه.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ آرام گفت:
«میفهمم.»
کوک نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
نگاهشان چند لحظه در هم ماند.
بعد تهیونگ چیزی از جیب کتش بیرون آورد.
همان ساعت جیبی کوچکی که کوک دیده بود.
آن را باز کرد.
داخلش تصویری بسیار قدیمی بود.
کوک آهسته پرسید:
«این کیه؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط عکس را برای لحظهای نگاه کرد.
بعد ساعت را بست.
«کسی که سالها پیش از دستش دادم.»
کوک آرام شد.
«متأسفم.»
تهیونگ لبخند بسیار کمرنگی زد.
«من هم.»
بعد به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره بود که کوک صدایش زد.
«تهیونگ.»
او برگشت.
«اگر یه روزی چیزی شد...»
کوک مکث کرد.
«به من دروغ نگو.»
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
«قول میدم.»
در باز شد.
تهیونگ بیرون رفت.
کوک هنوز به در خیره بود.
چند لحظه بعد، نگاهش روی میز افتاد.
پاکت کوچکی آنجا بود.
کوک مطمئن بود چند دقیقه قبل آنجا نبوده.
آرام جلو رفت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت پنج، کتابخانه.»
کوک پاکت را در دستش فشرد.
و برای اولین بار از وقتی تهیونگ را دیده بود...
حس کرد شاید او هم تمام حقیقت را نمیداند.
ادامه دارد....
کوک دوید.
نه آنقدر که صدای قدمهایش همهٔ عمارت را بردارد، اما آنقدر سریع که حتی فرصت فکر کردن نداشته باشد.
وقتی به اتاقش رسید، در را بست و پشتش ایستاد.
قلبش تند میزد.
نه به خاطر دویدن.
به خاطر چیزی که شنیده بود.
«اون نامه نباید به کوک برسه.»
چرا؟
چه چیزی داخل آن نامه بود؟
و چرا تهیونگ از آن خبر داشت؟
کوک چند لحظه به در خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
«نه... نمیتونم همینطوری بخوابم.»
پنجره را باز کرد.
هوای سرد شب وارد اتاق شد.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آرامی از پشت سرش آمد.
«فرار کردن معمولاً کمکی نمیکنه.»
کوک برگشت.
تهیونگ کنار در ایستاده بود.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
تهیونگ در را بست.
«اومده بودم با نایک صحبت کنم.»
«دربارهٔ نامه؟»
تهیونگ سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
کوک جلو رفت.
«چی توی اون نامهست؟»
«چیزی نیست که الان لازم باشه بدونی.»
«این دقیقاً همون چیزیه که نایک گفت.»
«چون درست میگفت.»
کوک عصبی خندید.
«خیلی جالبه. همه تصمیم گرفتن من هیچچیز ندونم.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«کوک...»
«نه.»
کوک سرش را تکان داد.
«این بار دیگه نه.»
برای اولین بار، صدایش لرزید.
«هر اتفاقی که داره میافته، منم بخشی از این خانوادهام. حق دارم بدونم.»
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام جلو آمد.
«حق داری.»
کوک انتظار چنین جوابی را نداشت.
«پس بگو.»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«هنوز نمیتونم.»
«چرا؟»
«چون قول دادم.»
«به نایک؟»
تهیونگ سر تکان داد.
کوک با ناراحتی گفت:
«همیشه همینطوره...»
تهیونگ پرسید:
«چی؟»
«همه ازم مراقبت میکنن، ولی هیچکس نمیفهمه که من نمیخوام همیشه ازم مراقبت بشه.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ آرام گفت:
«میفهمم.»
کوک نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
نگاهشان چند لحظه در هم ماند.
بعد تهیونگ چیزی از جیب کتش بیرون آورد.
همان ساعت جیبی کوچکی که کوک دیده بود.
آن را باز کرد.
داخلش تصویری بسیار قدیمی بود.
کوک آهسته پرسید:
«این کیه؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط عکس را برای لحظهای نگاه کرد.
بعد ساعت را بست.
«کسی که سالها پیش از دستش دادم.»
کوک آرام شد.
«متأسفم.»
تهیونگ لبخند بسیار کمرنگی زد.
«من هم.»
بعد به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره بود که کوک صدایش زد.
«تهیونگ.»
او برگشت.
«اگر یه روزی چیزی شد...»
کوک مکث کرد.
«به من دروغ نگو.»
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
«قول میدم.»
در باز شد.
تهیونگ بیرون رفت.
کوک هنوز به در خیره بود.
چند لحظه بعد، نگاهش روی میز افتاد.
پاکت کوچکی آنجا بود.
کوک مطمئن بود چند دقیقه قبل آنجا نبوده.
آرام جلو رفت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت پنج، کتابخانه.»
کوک پاکت را در دستش فشرد.
و برای اولین بار از وقتی تهیونگ را دیده بود...
حس کرد شاید او هم تمام حقیقت را نمیداند.
ادامه دارد....
- ۶۲۸
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط