🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت چهاردهم

استودیو تقریباً خالی شده بود.

لیانا وسایلش را جمع می‌کرد که صدای تهیونگ را شنید.

— می‌تونیم حرف بزنیم؟

لیانا مکث کرد.

— درباره‌ی چی؟

— درباره‌ی همه‌چیز.

چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:

— باشه.

تهیونگ روبه‌رویش نشست.

— اون سال... من تازه وارد بازیگری شده بودم. هان سونگ‌وو تهیه‌کننده‌ی پروژه بود.

— همون کسی که اسمش توی پرونده بود؟

— آره.

— پس دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

— اون ازت خوشش نمی‌اومد. می‌گفت برای اون نقش مناسب نیستی. من مخالفت کردم.

لیانا آرام پرسید:

— بعد؟

— وقتی فهمید من ازت حمایت می‌کنم، تهدیدم کرد. گفت اگه چیزی بگم، کاری می‌کنه نه من بتونم توی پروژه بمونم، نه تو.

— پس چرا چیزی نگفتی؟

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

— چون فکر کردم می‌تونم خودم حلش کنم.

— و نتونستی.

— نه.

لیانا چند لحظه سکوت کرد.

— می‌تونستی حداقل به من بگی.

— می‌دونم.

— من سال‌ها ازت متنفر بودم.

تهیونگ آرام گفت:

— می‌دونم.

— هر بار اسم تو می‌اومد، فکر می‌کردم تو باعث شدی رویام نابود بشه.

— می‌دونم.

لیانا با ناراحتی گفت:

— فقط «می‌دونم» نگو!

تهیونگ سرش را بالا آورد.

— پس چی بگم؟

— بگو چرا بعد از این همه سال هنوز برات مهمم.

تهیونگ بدون مکث گفت:

— چون هیچ‌وقت فراموشت نکردم.

لیانا ساکت شد.

— حتی وقتی فکر می‌کردم ازم متنفری؟

— حتی اون موقع.

— چرا؟

تهیونگ لبخند تلخی زد.

— چون دوست داشتنت هیچ‌وقت انتخاب من نبود.

لیانا با صدای آرام گفت:

— پس چی بود؟

— چیزی که نتونستم ازش فرار کنم.

چشمان لیانا پر از اشک شد.

— تو خیلی احمقی.

تهیونگ خندید.

— می‌دونم.

— من هنوز ازت ناراحتم.

— حق داری.

— هنوزم بهت اعتماد ندارم.

— می‌فهمم.

لیانا چند ثانیه به او نگاه کرد.

— ولی...

تهیونگ منتظر ماند.

— دیگه ازت متنفر نیستم.

لبخند تهیونگ آرام روی لب‌هایش نشست.

— همین برای امروز کافیه.

لیانا سرش را پایین انداخت.

— تهیونگ؟

— جانم؟

— فردا چی؟

تهیونگ آرام گفت:

— فردا، اگه اجازه بدی، از اول شروع می‌کنیم.

لیانا لبخند کوچکی زد.

— از اول؟

— آره.

— بدون دروغ؟

— بدون دروغ.

— بدون راز؟

— بدون راز.

لیانا دستش را جلو آورد.

— پس شروع کنیم.

تهیونگ به دستش نگاه کرد و آن را گرفت.

— این بار... واقعاً.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند که فردا قرار است آخرین اتفاقی بیفتد که انتظارش را داشتند.

ادامه دارد... 🎭🖤
دیدگاه ها (۴)

مهمونی پارت ۶۰

🦢 پارت سی‌ویکم | حقیقت پدرلیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.— ی...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

((پارت چهاردهم))((پشت در، کسی منتظرم بود))«پس... من واقعاً ک...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔جیمین جلوی خونه‌ی مانیا ایستاده بود.چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط