رمان:تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓𝟖 𐙚
فردای اعلام نتایج...
امروز بالاخره آخرین روز مدرسه هم تموم شده بود. 🎓
وقتی از مدرسه بیرون اومدم، حس عجیبی داشتم.
هم خوشحال بودم، هم یه جورایی دلم برای همهچیز تنگ میشد.
برای کلاسها، حیاط مدرسه و حتی روزهایی که با عجله خودمو به مدرسه میرسوندم...
رینا کنارم راه میرفت.
ـ خب آت... بالاخره مدرسه هم تموم شد!
لبخند زدم.
×: آره... باورم نمیشه.
𐙚
همون روز، با رینا رفتیم و کارهای مربوط به دانشگاه و سفرم رو انجام دادیم.
چند ساعت بعد، بالاخره بلیط استانبول رو هم گرفتم.
به صفحهی گوشی خیره شدم.
استانبول...
واقعاً قرار بود برم. ✈️
رینا با هیجان گفت:
ـ خب، حالا وقتشه بریم وسایلتو آماده کنیم!
خندیدم.
×: هنوز کلی وسیله مونده.
ـ پس وقت تلف نکن!
با هم راه افتادیم و چندتا وسیلهی لازم برای سفر و دانشگاه خریدیم.
هر چیزی که برمیداشتم، بیشتر حس میکردم رفتنم داره واقعی میشه. 🪽
دفترها، وسایل دانشگاه، لباسها و چندتا چیز کوچیک برای سفر...
همهشون کمکم کنار هم جمع میشدن.
چند ساعت بعد، با چندتا کیسه و وسایل جدید برگشتیم.
رینا به وسایلم نگاه کرد و گفت:
ـ فکر کنم برای استانبول آمادهای!
لبخند زدم.
×: تقریباً...
✦
نگاهم روی بلیط داخل کیفم افتاد.
تا چند روز پیش فقط منتظر نتیجهی کنکور بودم.
حالا مدرسه تموم شده بود...
قبولی دانشگاه رو گرفته بودم...
و بلیط استانبول هم توی کیفم بود.
یه نفس آروم کشیدم.
انگار همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
فصل جدید زندگی آت، بالاخره داشت شروع میشد...
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
فردای اعلام نتایج...
امروز بالاخره آخرین روز مدرسه هم تموم شده بود. 🎓
وقتی از مدرسه بیرون اومدم، حس عجیبی داشتم.
هم خوشحال بودم، هم یه جورایی دلم برای همهچیز تنگ میشد.
برای کلاسها، حیاط مدرسه و حتی روزهایی که با عجله خودمو به مدرسه میرسوندم...
رینا کنارم راه میرفت.
ـ خب آت... بالاخره مدرسه هم تموم شد!
لبخند زدم.
×: آره... باورم نمیشه.
𐙚
همون روز، با رینا رفتیم و کارهای مربوط به دانشگاه و سفرم رو انجام دادیم.
چند ساعت بعد، بالاخره بلیط استانبول رو هم گرفتم.
به صفحهی گوشی خیره شدم.
استانبول...
واقعاً قرار بود برم. ✈️
رینا با هیجان گفت:
ـ خب، حالا وقتشه بریم وسایلتو آماده کنیم!
خندیدم.
×: هنوز کلی وسیله مونده.
ـ پس وقت تلف نکن!
با هم راه افتادیم و چندتا وسیلهی لازم برای سفر و دانشگاه خریدیم.
هر چیزی که برمیداشتم، بیشتر حس میکردم رفتنم داره واقعی میشه. 🪽
دفترها، وسایل دانشگاه، لباسها و چندتا چیز کوچیک برای سفر...
همهشون کمکم کنار هم جمع میشدن.
چند ساعت بعد، با چندتا کیسه و وسایل جدید برگشتیم.
رینا به وسایلم نگاه کرد و گفت:
ـ فکر کنم برای استانبول آمادهای!
لبخند زدم.
×: تقریباً...
✦
نگاهم روی بلیط داخل کیفم افتاد.
تا چند روز پیش فقط منتظر نتیجهی کنکور بودم.
حالا مدرسه تموم شده بود...
قبولی دانشگاه رو گرفته بودم...
و بلیط استانبول هم توی کیفم بود.
یه نفس آروم کشیدم.
انگار همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
فصل جدید زندگی آت، بالاخره داشت شروع میشد...
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۶.۱k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط