{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يك شب به مولايم حسين گفتم چرا قلبم دگر

يك شب به مولايم حسين گفتم چرا قلبم دگر
بر تار زلفت گير نيست
سر بر زمين افكند و گفت خود كرده را تدبير نيست!!
گفتم كه ديگر گوييا گشتم جدا از عشق تو؟
گفتا كه يا زهرا بگو اي بنده هرگز دير نيست...
گفتم كه ديگر گوييا افتاده ام از چشم تو
با غم نگاهي كرد و گفت مولا ز نوكر سير نيست
كربلايي باشيد...
دیدگاه ها (۲)

#in_your_eyespart_79ویو کوکهمونجوری روی صندلی ته راهرو نشسته...

رمان تهیونگ

یک شب به مولایم حسین گفتم چرا قلبم دگربر تار زلفت گیر نیست...

یک شب به مولایم حسین ، گفتم چرا قلبم دگر ، بر تار زلفت گیر ن...

یک شب به مولایم حسین گفتم چرا قلبم دگربر تار زلفت گیر نیست...

یک شب به مولایم حسین گفتم چرا قلبم دگربر تار زلفت گیر نیست...

یک شب به مولایم حسین گفتم چرا قلبم دگربرتارزلفت گیر نیستسربر...

یک شب به مولایم حسین گفتم چرا قلبم دگربرتارزلفت گیر نیستسربر...

گـفـتـم دگـر گـویـا افـتـاده ام از چـشـم تـو بـا غـم نـگـاه...

گفتم چرا قلبم دگر بر تار زلفت گیر نیست؟سر بر زمین افکند و گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط