يك شب به مولايم حسين گفتم چرا قلبم دگر
يك شب به مولايم حسين گفتم چرا قلبم دگر
بر تار زلفت گير نيست
سر بر زمين افكند و گفت خود كرده را تدبير نيست!!
گفتم كه ديگر گوييا گشتم جدا از عشق تو؟
گفتا كه يا زهرا بگو اي بنده هرگز دير نيست...
گفتم كه ديگر گوييا افتاده ام از چشم تو
با غم نگاهي كرد و گفت مولا ز نوكر سير نيست
كربلايي باشيد...
بر تار زلفت گير نيست
سر بر زمين افكند و گفت خود كرده را تدبير نيست!!
گفتم كه ديگر گوييا گشتم جدا از عشق تو؟
گفتا كه يا زهرا بگو اي بنده هرگز دير نيست...
گفتم كه ديگر گوييا افتاده ام از چشم تو
با غم نگاهي كرد و گفت مولا ز نوكر سير نيست
كربلايي باشيد...
- ۵۹۸
- ۱۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط