دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۲۵
#بهزباننویسنده
بتول لبخندش محو مادر هم همینطور دلربا اشکهایش پشت سر هم برگونه اش میریخت
زن عمو لب باز کرد
-عجله نمیبینم صمد برمیگردیم شیراز
پاشدن اما پدر بزرگ اعصایش را به زمین کوبید
-ساعت ۸ میان اماده شدین نشدین بزور زن شریکم میشه
دلربا گریه کنان به سمت پاهای پدر بزرگ کشیده شد
-پدر بزرگ بهمش بزنید من نمیخواهم ازدواج کنم
-منو نفرستین به اون جهنم دره حاجی پاهایت را میبوسم لطفا
مادرش آمد و دلربا را بلند کرد
-دخترم حالت خوبه
دلربا سرش را چندباری تکان داد
مادرش آت را به اتاقش راهنمایی کرد
#دلربا
وارد اتاقم شدم نه امکان ندارد من ازدواج با آن دیو نه نه نمیخواهم نمیخواهم دوباره خار و ذلیل شوم نمیخواهم
نگاهم افتاد سمت مادر لباس آبی آسمانی را آورد سمتم که با ترس و بدنی لرز گفتم
-مادر من نمیخواهم ازدواج کنم مادر گوش میدی
مادر سرش را پایین انداخت زانو هایم طاقت دوام آوردن نداشتن زانو زدم
من من نمیتونم زن آن دیو شم زن آن دیو روانی نمیخواهم نمیخواهم
دارم تاوان چه کاری را پس میدهم تاوان چه کاری را
چرا اینقدر باید تنم کثیف شود چرا الان افتادم تو مخمصه آن دیو دو سر
دیو و دلبر
پارت ۲۶
#بهزباننویسنده
دخترک با اجبار لباس هایش را پوشید مادرش مخالف بود و حتی پدرش
ساعت دقیق ۸:۰۰ شده بود ؛ سر ساعت ۸ در عمارت باز شد
خانواده باریش در حیاط حاجی رحمان بودند
مادر بزرگش ملوک زن سخت گیر و بد اخلاق
قانون مدار
حاجی رحمان با باریش دست داد و لبخند خون گرمی زد
-خوش آمدین بفرمایید
همه وارد حال بزرگ عمارت حاجی رحمان شدن همه بر روی مبل نشستن خبری از دلربا نبود
فقط مادرش بود و پدرش مثل رسم و رسوم های قدیمی حرف میزدن و
که مادر بزرگ شروع کرد
-حاجی رحمان برای امر خیر به منزلتون آمدیم
-بله بله قدم رنجی فرمودین
-به سنت پیغمر نوه اتون دلربا را برای نوه ام باریش میخوام
حاجی رحمان لبخند گنده ای زد خوشحال بود میتوانست سود کند
و برایش نوه اش مهم نبود دختری که ترس از شکار شدن داشت
الان افتاده بود در دام آن شکارچی
با خنده بلندی گفت
-میدیم دخترم قهوه ها رو بیار
#دلربا
با صدای پدر بزرگ قلبم از ریشه دست از تپیدن برداشت
خدیجه سینی قهوه را داد دستم و با لبخندی گفت
-خوشحالم داری میری سر خونه زندگیت عزیزم .
دستم میلرزید .
خدیجه خندید و گفت
-منو یاد جوونیات میندازی یالا برو
قدمامو لرزون سمت حال بزرگ عمارت کشیده ام
وارد شدم همه از نوک پا تا تار موهام منو نگاه میکردن اول به بزرگ خانواده تعارف کردم که با نگاهی
قهوه را برداشت سمت بقیه اشون تا اینکه رسیدم به اون چشماش اون نگاه تمسخر آمیز دااشت و لباش همون لبخند چندش آور
قهوه را برداشت عقب کشیدم نشستم کنار مادر
عزیزانم در کانال سروش دو پارت جلوتر هستیم .
پارت ۲۵
#بهزباننویسنده
بتول لبخندش محو مادر هم همینطور دلربا اشکهایش پشت سر هم برگونه اش میریخت
زن عمو لب باز کرد
-عجله نمیبینم صمد برمیگردیم شیراز
پاشدن اما پدر بزرگ اعصایش را به زمین کوبید
-ساعت ۸ میان اماده شدین نشدین بزور زن شریکم میشه
دلربا گریه کنان به سمت پاهای پدر بزرگ کشیده شد
-پدر بزرگ بهمش بزنید من نمیخواهم ازدواج کنم
-منو نفرستین به اون جهنم دره حاجی پاهایت را میبوسم لطفا
مادرش آمد و دلربا را بلند کرد
-دخترم حالت خوبه
دلربا سرش را چندباری تکان داد
مادرش آت را به اتاقش راهنمایی کرد
#دلربا
وارد اتاقم شدم نه امکان ندارد من ازدواج با آن دیو نه نه نمیخواهم نمیخواهم دوباره خار و ذلیل شوم نمیخواهم
نگاهم افتاد سمت مادر لباس آبی آسمانی را آورد سمتم که با ترس و بدنی لرز گفتم
-مادر من نمیخواهم ازدواج کنم مادر گوش میدی
مادر سرش را پایین انداخت زانو هایم طاقت دوام آوردن نداشتن زانو زدم
من من نمیتونم زن آن دیو شم زن آن دیو روانی نمیخواهم نمیخواهم
دارم تاوان چه کاری را پس میدهم تاوان چه کاری را
چرا اینقدر باید تنم کثیف شود چرا الان افتادم تو مخمصه آن دیو دو سر
دیو و دلبر
پارت ۲۶
#بهزباننویسنده
دخترک با اجبار لباس هایش را پوشید مادرش مخالف بود و حتی پدرش
ساعت دقیق ۸:۰۰ شده بود ؛ سر ساعت ۸ در عمارت باز شد
خانواده باریش در حیاط حاجی رحمان بودند
مادر بزرگش ملوک زن سخت گیر و بد اخلاق
قانون مدار
حاجی رحمان با باریش دست داد و لبخند خون گرمی زد
-خوش آمدین بفرمایید
همه وارد حال بزرگ عمارت حاجی رحمان شدن همه بر روی مبل نشستن خبری از دلربا نبود
فقط مادرش بود و پدرش مثل رسم و رسوم های قدیمی حرف میزدن و
که مادر بزرگ شروع کرد
-حاجی رحمان برای امر خیر به منزلتون آمدیم
-بله بله قدم رنجی فرمودین
-به سنت پیغمر نوه اتون دلربا را برای نوه ام باریش میخوام
حاجی رحمان لبخند گنده ای زد خوشحال بود میتوانست سود کند
و برایش نوه اش مهم نبود دختری که ترس از شکار شدن داشت
الان افتاده بود در دام آن شکارچی
با خنده بلندی گفت
-میدیم دخترم قهوه ها رو بیار
#دلربا
با صدای پدر بزرگ قلبم از ریشه دست از تپیدن برداشت
خدیجه سینی قهوه را داد دستم و با لبخندی گفت
-خوشحالم داری میری سر خونه زندگیت عزیزم .
دستم میلرزید .
خدیجه خندید و گفت
-منو یاد جوونیات میندازی یالا برو
قدمامو لرزون سمت حال بزرگ عمارت کشیده ام
وارد شدم همه از نوک پا تا تار موهام منو نگاه میکردن اول به بزرگ خانواده تعارف کردم که با نگاهی
قهوه را برداشت سمت بقیه اشون تا اینکه رسیدم به اون چشماش اون نگاه تمسخر آمیز دااشت و لباش همون لبخند چندش آور
قهوه را برداشت عقب کشیدم نشستم کنار مادر
عزیزانم در کانال سروش دو پارت جلوتر هستیم .
- ۱.۰k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط