یک شب به مولایم حسین
یک شب به مولایم حسین
گفتم چرا قلبم دگر
بر تار زلفت گیر نیست
سر بر زمین افکند و گفت
خود کرده را تدبیر نیست
گفتم که دیگر گوییا
گشتم جدا از عشق تو
گفتا که "یا زهرا" بگو
ای بنده هرگز دیر نیست
گفتم که دیگر گوییا
افتاده ام از چشم تو
با غم نگاهم کرد و گفت
مولا ز نوکر سیر نیست
گفتم چرا قلبم دگر
بر تار زلفت گیر نیست
سر بر زمین افکند و گفت
خود کرده را تدبیر نیست
گفتم که دیگر گوییا
گشتم جدا از عشق تو
گفتا که "یا زهرا" بگو
ای بنده هرگز دیر نیست
گفتم که دیگر گوییا
افتاده ام از چشم تو
با غم نگاهم کرد و گفت
مولا ز نوکر سیر نیست
- ۱.۲k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط