عشق درسایه سلطنت پارت 219
تهیونگ:زودتر از اونچه هر کسی تصورش رو بکنه ایتالیا به انگلستان حمله میکنه.. خبر چینام خبر آوردن داره ارتشش رو مجهز میکنه.. پس باید آمادگی داشته باشم...
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم
مری: تو کشورهای زیادی رو پشتت داری کشورهای قدرت مند مثل اسپانیا.. جيكوب از هیچ کمکی فرو گذاری نمیکنه...
تهیونگ اخم کرد و گفت
تهیونگ: به خاطر توعه.. کثا*فت تو مهمونی به جوری نگات میکرد دوست داشتم بدم چشماش رو از حدقه در بیارن.. مطمین باش یه روزی اینکار رو میکنم خندیدم..
لبخند خیلی باریکی زد و نگام کرد و شیطون ادامه داد تهیونگ:چشماش رو به عنوان هدیه بهت میدم..
وشیطون قلقلكم داد. بلند خندیدم و وول خوردم
باز به کمر خوابید
مری:به هر حال چشمای اونم در بیاری بازم متحدانی داری.. مثل فرانسه...
پوزخندی زد و گفت
تهیونگ: فرانسه رو فکر نکنم..
چشمام رو تنگ کردم و گفتم
مری: چرا؟
سرش رو کج کرد و نگام کرد و گفت
تهیونگ: منو میبخشی؟
مری: چرا؟
تهیونگ: فقط یک بار یه نامه ات رو خوندم و اونم نامه اخر
پدرت بود که ازت اطلاعات خواسته بود و جواب تو که
سخت باهاش مخالفت کردی و گفتی همسر من و یه بانوی
انگلیسی هستی...
لبخند پردردی زدم
تهیونگ: فقط همون نامه و جواب تو رو خوندم.. قسم میخورم...
لبخندی بهش زدم
مری:مهم نیست...
تهیونگ: وقتی جوابت رو خوندم تو پوست خودم نمیگنجیدم
بانوی من...
و بو*سه ای روی پیشونیم زد..خندیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و شیطون گفتم
مری: نامه دیوید رو هم خوندی...
اخم غلیظی کرد.
مری :واقعا زدیش؟
تهیونگ: اره تا میخورد که بفهمه به زن مردم از جمله زن من
نگاه نکنه...
خندیدم و گونه اش رو بو*سیدم مشغول بازی کردن با موهام شد..
تهیونگ: پدرت صلح با من رو قبول نداره..
مری: پس تقاصش رو پس میده
تهیونگ: چی؟
مری: پادشاه فرانسه معاهده صلحی با تو امضا کرده و باید پاش وایسته.. باید. اگر واینستاد قبل از ایتالیا به اونجا حمله خواهی کرد..
ناباور گفت
تهیونگ: مری..
سربلند کردم و نگاش کردم و گفتم
مری: قبل از درگیری من ادعای تاج و تخت فرانسه رو میکنم تو فرانسه درگیری داخلی در میگیره... یا من تاج و تخت رو بدون درگیری و مداخله تو میگیرم و یا با جنگ تو...
ناباور چشمام رو نگاه کرد..چشمایی که اشک توشون حلقه زده بود..
تهیونگ: با فرانسه با کشور خودت درگیر بشی؟ ادعای تاج و تخت پدرت رو بکنی.. اونم وقتی زنده است؟ چرا؟
مری: به خاطر تو به خاطر عهدی که پدرم پادشاه فرانسه بسته وباید بهش پای بند باشه..
پلکم رو بو*سید..اشکم اروم چکید..دستاش رو نرم روی صورتم کشید و اشکام رو پاک کرد و گفت
تهیونگ: مری من... میدونم اینکار چقدر برات سخته.. حتی
گفتنش برات سخته...
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم
مری: تو کشورهای زیادی رو پشتت داری کشورهای قدرت مند مثل اسپانیا.. جيكوب از هیچ کمکی فرو گذاری نمیکنه...
تهیونگ اخم کرد و گفت
تهیونگ: به خاطر توعه.. کثا*فت تو مهمونی به جوری نگات میکرد دوست داشتم بدم چشماش رو از حدقه در بیارن.. مطمین باش یه روزی اینکار رو میکنم خندیدم..
لبخند خیلی باریکی زد و نگام کرد و شیطون ادامه داد تهیونگ:چشماش رو به عنوان هدیه بهت میدم..
وشیطون قلقلكم داد. بلند خندیدم و وول خوردم
باز به کمر خوابید
مری:به هر حال چشمای اونم در بیاری بازم متحدانی داری.. مثل فرانسه...
پوزخندی زد و گفت
تهیونگ: فرانسه رو فکر نکنم..
چشمام رو تنگ کردم و گفتم
مری: چرا؟
سرش رو کج کرد و نگام کرد و گفت
تهیونگ: منو میبخشی؟
مری: چرا؟
تهیونگ: فقط یک بار یه نامه ات رو خوندم و اونم نامه اخر
پدرت بود که ازت اطلاعات خواسته بود و جواب تو که
سخت باهاش مخالفت کردی و گفتی همسر من و یه بانوی
انگلیسی هستی...
لبخند پردردی زدم
تهیونگ: فقط همون نامه و جواب تو رو خوندم.. قسم میخورم...
لبخندی بهش زدم
مری:مهم نیست...
تهیونگ: وقتی جوابت رو خوندم تو پوست خودم نمیگنجیدم
بانوی من...
و بو*سه ای روی پیشونیم زد..خندیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و شیطون گفتم
مری: نامه دیوید رو هم خوندی...
اخم غلیظی کرد.
مری :واقعا زدیش؟
تهیونگ: اره تا میخورد که بفهمه به زن مردم از جمله زن من
نگاه نکنه...
خندیدم و گونه اش رو بو*سیدم مشغول بازی کردن با موهام شد..
تهیونگ: پدرت صلح با من رو قبول نداره..
مری: پس تقاصش رو پس میده
تهیونگ: چی؟
مری: پادشاه فرانسه معاهده صلحی با تو امضا کرده و باید پاش وایسته.. باید. اگر واینستاد قبل از ایتالیا به اونجا حمله خواهی کرد..
ناباور گفت
تهیونگ: مری..
سربلند کردم و نگاش کردم و گفتم
مری: قبل از درگیری من ادعای تاج و تخت فرانسه رو میکنم تو فرانسه درگیری داخلی در میگیره... یا من تاج و تخت رو بدون درگیری و مداخله تو میگیرم و یا با جنگ تو...
ناباور چشمام رو نگاه کرد..چشمایی که اشک توشون حلقه زده بود..
تهیونگ: با فرانسه با کشور خودت درگیر بشی؟ ادعای تاج و تخت پدرت رو بکنی.. اونم وقتی زنده است؟ چرا؟
مری: به خاطر تو به خاطر عهدی که پدرم پادشاه فرانسه بسته وباید بهش پای بند باشه..
پلکم رو بو*سید..اشکم اروم چکید..دستاش رو نرم روی صورتم کشید و اشکام رو پاک کرد و گفت
تهیونگ: مری من... میدونم اینکار چقدر برات سخته.. حتی
گفتنش برات سخته...
- ۲۵۹.۶k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط