part fourteen; first meeting
= [رو به مرد شد و با تعجب پرسید]نمیدونییی؟[نگاهشو دوباره به روبروش داد] واقعا آدم عجیبی هستی.
با این حرفش نگاه مرد به سمتش برگشت.
÷ اوهوم... هستم.
•30 minutes later
با توقف ماشین جلوی شرکت و دیدن عظمت اون ساختمون، سعی کرد جلوی تعجبش رو بگیره اما خب نا موفق بود.
هر دو از ماشین پیاده شدن؛ پسر کوچیک تر دنبال مرد راه افتاد و دقیقا مثل تمام مدت زمانی که توی ماشین گذروندن شروع به پرسیدن سوالاتی کرد که تنها منبعشون ذهن کنجکاو و شیطون خودش بود.
= اینجا کار میکنی؟
سکوت مرد شکسته نمیشد؛ اما خب این موضوع قرار نبود دهان پسرک رو بسته نگهداره.
= خیلی بزرگهههه[قدم هاشو بهدنبال مرد تند تر کرد] رئیس اینجایی؟[کمی مکث کرد] یه کارمند ساده ای؟
با ورودشون به داخل ساختمون، هر فردی که توی لابی قرار داشت سلام کوتاهی کرد و جواب آهسته ای از یانگ دریافت کرد. هان با دیدن احترامی که افراد اون شرکت برای مرد کنارش قائل بودن، با حالتی از ذوق و شیطنت لب زد.
= شرط میبندم رئیس اینجایی[به مرد نگاه کرد و شونه ای بالا انداخت] شایدم یکم پایین تر رئیس[نگاهشو از یانگ گرفت] چه حسی داره انقدر آدم بهت احترام میزارن؟[ذوق صداش بیشتر شد] خیلی باحاله نه؟
وارد آسانسور شدن و بلاخره مرد لب از هم باز کرد.
÷ میدونستی خیلی حرف میزنی؟
= آره همه بهم میگن
÷ شخصیتت به کارایی که تاحالا کردی نمیخوره.
= خب شاید کارایی که تاحالا کردم[کمی مکث کرد و چشماشو به کفشاش داد] به اجبار بوده.
; Yang Jeongin
با شنیدن این حرف از سمت پسرک برای لحظه ای تو فکر فرو رفت. یعنی چی باعث شده بود که یه پسر هفده ساله با روحی پر از اشتیاق و چشم هایی که شیطنت ازشون میباره اجبار به کشتن چندین نفر بشه؟
با رسیدنشون به طبقه مورد نظر جلو تر از پسرک قدم هاشو برداشت و سمت اتاق رئیسش حرکت کرد؛ چند لحظه بعد که هر دو جلوی در اتاق رئیس لی قرار گرفتن تقه ای به در زد و وارد شد.
° خوش اومدی یانگ [با دستش به مبل های روبروی میزش اشاره کرد] بفرما بشین
÷ ممنونم قربان. راستش هان جیسونگ رو پیدا کردم
با یه دستش آستین پسرک رو گرفت و داخل اتاق کشیدش. پسر بعد از متوجه شدن اینکه الان در مقابل رئیس اون شرکت قرار داره، مِن مِن کنان سلامی آهسته کرد.
° پس هان جیسونگ تویی...[به سمتش قدم برداشت] قدت بلند تر از چیزیه که فکر میکردم[لبخند محوی زد] لطفا بشین.
پسر نگاهی به یانگ انداخت و بعد به سمت یکی از مبل ها رفت و نشست. لی مینهو به سمت جونگین برگشت و...
° تو میتونی بری یانگ. من با مامور جدیدمون حرف زیاد دارم.
÷[تعظیم کوتاهی کرد] بله قربان.
از اتاق خارج شد و بدون معطلی به سمت پله ها رفت تا مجدد سوار ماشینش بشه...
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
با این حرفش نگاه مرد به سمتش برگشت.
÷ اوهوم... هستم.
•30 minutes later
با توقف ماشین جلوی شرکت و دیدن عظمت اون ساختمون، سعی کرد جلوی تعجبش رو بگیره اما خب نا موفق بود.
هر دو از ماشین پیاده شدن؛ پسر کوچیک تر دنبال مرد راه افتاد و دقیقا مثل تمام مدت زمانی که توی ماشین گذروندن شروع به پرسیدن سوالاتی کرد که تنها منبعشون ذهن کنجکاو و شیطون خودش بود.
= اینجا کار میکنی؟
سکوت مرد شکسته نمیشد؛ اما خب این موضوع قرار نبود دهان پسرک رو بسته نگهداره.
= خیلی بزرگهههه[قدم هاشو بهدنبال مرد تند تر کرد] رئیس اینجایی؟[کمی مکث کرد] یه کارمند ساده ای؟
با ورودشون به داخل ساختمون، هر فردی که توی لابی قرار داشت سلام کوتاهی کرد و جواب آهسته ای از یانگ دریافت کرد. هان با دیدن احترامی که افراد اون شرکت برای مرد کنارش قائل بودن، با حالتی از ذوق و شیطنت لب زد.
= شرط میبندم رئیس اینجایی[به مرد نگاه کرد و شونه ای بالا انداخت] شایدم یکم پایین تر رئیس[نگاهشو از یانگ گرفت] چه حسی داره انقدر آدم بهت احترام میزارن؟[ذوق صداش بیشتر شد] خیلی باحاله نه؟
وارد آسانسور شدن و بلاخره مرد لب از هم باز کرد.
÷ میدونستی خیلی حرف میزنی؟
= آره همه بهم میگن
÷ شخصیتت به کارایی که تاحالا کردی نمیخوره.
= خب شاید کارایی که تاحالا کردم[کمی مکث کرد و چشماشو به کفشاش داد] به اجبار بوده.
; Yang Jeongin
با شنیدن این حرف از سمت پسرک برای لحظه ای تو فکر فرو رفت. یعنی چی باعث شده بود که یه پسر هفده ساله با روحی پر از اشتیاق و چشم هایی که شیطنت ازشون میباره اجبار به کشتن چندین نفر بشه؟
با رسیدنشون به طبقه مورد نظر جلو تر از پسرک قدم هاشو برداشت و سمت اتاق رئیسش حرکت کرد؛ چند لحظه بعد که هر دو جلوی در اتاق رئیس لی قرار گرفتن تقه ای به در زد و وارد شد.
° خوش اومدی یانگ [با دستش به مبل های روبروی میزش اشاره کرد] بفرما بشین
÷ ممنونم قربان. راستش هان جیسونگ رو پیدا کردم
با یه دستش آستین پسرک رو گرفت و داخل اتاق کشیدش. پسر بعد از متوجه شدن اینکه الان در مقابل رئیس اون شرکت قرار داره، مِن مِن کنان سلامی آهسته کرد.
° پس هان جیسونگ تویی...[به سمتش قدم برداشت] قدت بلند تر از چیزیه که فکر میکردم[لبخند محوی زد] لطفا بشین.
پسر نگاهی به یانگ انداخت و بعد به سمت یکی از مبل ها رفت و نشست. لی مینهو به سمت جونگین برگشت و...
° تو میتونی بری یانگ. من با مامور جدیدمون حرف زیاد دارم.
÷[تعظیم کوتاهی کرد] بله قربان.
از اتاق خارج شد و بدون معطلی به سمت پله ها رفت تا مجدد سوار ماشینش بشه...
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۵۲.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط