{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 3

قسمت 3

همینطور که از پله ها پایین می رفتم ، طلا رو دم پله ها دیدم. بدون اینکه وایسم گفتم : طلا مواظب همه چی باش زود برمی گردم.. مواظب اون دختره هم باش. در ماشین باز کردم و سوارش شدم. اگه به خاطر رها نبود هیچ هیچ وقت محتاج این عوضی نمی شدم. فقط فقط به خاطر اون و .. لعنتی! با مشت محکم زدم روی فرمون. یاداوریشم حتی وجودم به اتیش می کشه!... لعنت به همشون!در با شدت باز کردم و وارد اتاق شدم. همه پشت مانیتور ردیابی بودن. رفتم سمتشون. – سلام! – سلام!سرمو تکون دادم. امیری نبود. رفتم بالا سر ارمین وایستادم. – جریان چیه؟ - سوژه یکی از بچه ها رو گروگان داره.– کی رو؟ - اسمش محمد رضاست. بیش تر از سه سال که داره توی عملیات شرکت می کنه. طرفای یازده دوازده شب بود که ردیابش روی صفحه فعال شد.. اینجاست .. ایناهاش.. – شنود چی؟ شنودش روشن؟ - نه شنودی در کار نیست - یعنی چی در کار نیست؟ سرشو تکون داد. – ارمین مثل ادم جواب بده باید چه .. – تنها کاری که می تونی بکنی اینه که صبر کنی تا طبق نقشه پیش بریم! امیری بود که وارد اتاق شده بود.– اما اونا یکی از مامورای مارو.. – سرگرد! اینجا من دستور می دم که کی چی کار کنه! اگه مشکلی داری می تونی بری ! بدون تو هم می تو... دیگه نذاشتم ادامه بده و از اونجا رفتم بیرون. به درک ! اگه نمی خوای افرادت نجات پیدا کنن به من ربطی نداره! من خودم به تنهایی می تونم از پسشون بر بیام و احتیاجی ه هیچ کس ندارم! – اترین!.. اترین وایسا پسر!.. وایسا! سرجام وایستادم.دستام مشت کردم و چشمام بستم. یه نفس عمیق کشیدم. یه دستشو گذاشت روی شونم و اون یکیم روی زانوش. خم شد. نفس نفس می زد.– چی میخوای ارمین؟ - کجا می ری.. سریعم بهت بر می خوره! حالا اون یه چیزی گفت تو چرا جدی می گیری؟ - هه! من اونو می شناسم! مطمئن باش جدی گفته! دوباره حرکت کردم. – یه دقیقه وایسا! اخه تو چرا اینقدر مغروری؟ برگشتم و به صورتش نگاه کردم- ارمین! من نیازی به امیری و دم و دستگاه اون ندارم.. من خودم به تنهایی.. داد زد : د لعنتی چرا نمی خوای بفهمی؟ تو تنهایی نمی تونی.. هیچ وقت نتونستی! دستاشو برد توی موهاش و پشتشو به من کرد ......


. بعد از لحظه ای برگشت و ادامه داد : همون یه بار بستت نبود؟ ... لبه ی جوب نشست. سرشو پایین گرفت : اون یه بارم گفتی می تونی.. گفتی به تنهایی دستگیرشون می کنی.. ولی چی شد؟ .. هان؟داد زد- چی شد؟ از جاش بلند شد و تو چشمام نگاه کرد : جز اینکه تمام زندگیت ازت گرفتن؟ .. جز اینکه خودتو بدبخت کردی؟ .. جز اینکه هر روز که از خواب بلند می شی به جای خالیش نگاه می کنی؟ .. د بگو! بگو ارمین دروغ می گی!.. بگو که همش دروغ .. بگو که رها الان توی خونه منتظرت! .. بگو دیگه! پس چرا ساکتی؟ .. هان؟ چرا .. حرف نمی زنی؟ ........ از جلوم رفت کنار. – ایندفعم جلوتو نمی گیرم.. مثل دفعه ی قبل می زارم خودت انتخاب کنی..ولی اینو یادت باشه.. که یه انتخاب غلط به قیمت جون عزیزات تموم میشه... عقب عقب رفت و پشتشو کرد به من و به سمت در رفت. وایستاد از کنار به عقبش نگاه کرد و گفت : اگه خواستی هنوزم با ما باشی همین روزا داریم اماده میشیم که بریم رم سمت سوژه .... به موقعش می خوایم از به دنیا اومدنشون پشیمونشون کنیم ..... ورفت داخل...***********************************************هورانچشمام اروم باز کردم. ای.. اینجا چه جهنمی بود دیگه! سرمو چرخوندم یه طرف. یه کاغذ دیواری قهوه ای با دایره های قهوه ای روشن. طرف دیگه رو نگاه کردم. دیوار سفید بود. یه میز توالت قهوه ای قرار داشت. روی ارنجم تکیه دادم و بلند شدم. تخت دو نفره! اون قسمتیش که کسی نبود یه رو تختی حریر قهوه ای انداخته بودن. اروم رو تختی کنار زدم و از جام بلند شدم. دیوار پشتیم کلا پنجره بود. یه پرده ی سفیدم کشیده بودن روش.نور افتاب اتاق روشن کرده بود.تا اونجایی که یادم وقتی تصادف کردم شب بود و این یعنی... من یه شب اینجا.. خدای من اینجا کجاست؟داشتم میرفتم سمت در که یهو یه چیزی از بغل پام رد شد و جلوم وایستاد. – هـــــــــی! دستم گذاشتم روی قلبم. یه هاسکی ( نوعی سگ) با اون چشای ابیش بهم زل زده بود. – نگو که تو مواظبمی! پارس کرد. یه قدم دیگه برداشتم.پشت سر هم پارس کرد.یه قدم رفتم عقب.ساکت شد. حالا چی کار کنم؟این دیگه چه مخمصه ای؟ اه!اروم اروم عقب رفتم و روی تخت نشستم.سگم همونجایی که بود نشست. در اتاق باز شد. سریع از جام بلند شدم . یه مرد قد بلند،چشم ابرو مشکی، چهارشونه وارد اتاق شد. یه پافتنی ابی نفتی همراه شلوار جین پوشیده بود و زیر پافتنیش یه بولیز سفید پوشیده بود که یقشو انداخته بود بیرون ودکمه هاشو باز گذاشته بود که در نتیجه بالا سینه عضلانیش بیرون افتاده بود.یه زنجیر نقره ای که بهش یه پلاک وصل بود هم روی بافتنیش بود.یه نگاهی ب
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۴

the lost leaves/رمان جیمین

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۵🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)بیشتر از ۱۰ دقیقه‌ست ک...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part26رفتم تو سوار آسانسور شدمدرو باز کردم و ...

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎دستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط