Another world

part: 13
داشتم گرد گیری میکردم و همزمان اتاق رو زیر و رو میکردم که صدایی شنیدم برگشتم پشت سرم و با تهیونگی مواجه شدم که بالا تنش لخت بود و به کمرش یه حوله بسته بود


+:اووو او شرمندهه فکرم رفتین دستشویی

تهیونگ خنده ای کرد و گفت: میا اوکیه اشکال نداره
بعد در رو بست و رفت داخل دوباره
منم مشغول جمع کردن بقیه اتاق شدم
یا خدا این چی بود من دیدم

دوباره تهیونگ در رو باز کرد و اومد لباس تنش بود این دفعه

+:من واقعا معذرت میخوام
تهیونگ نزدیکم شد و دستم رو گرفت و گفت: اشکال نداره میا خب؟
بعدش سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و ازم فاصله گرفت و رفت سمت دری که سمت راست اتاق بود، اونجا میخورد به یه تراس خیلی بزرگ و دل باز


هفته هاهمین طور طی میشد و دیگه نزدیک ۱۱ ماه بود که اینجا بودم و یکم با تهیونگ صمیمی شده بودم، صمیمی نه اینکه خیلی صمیمی ولی راحتیم باهم
توی این مدت جیمین رو تاحالا ندیده بودم ولی هانول اتاقش رو مرتب میکرد همیشه
ظاهرا جیمین توی امریکاست بزای همون نیست

داشتم اتاق تهیونگ رو طبق روال هر روز مرتب میکردن و اونم پای لب تاب بود و به کار هاش میرسید


تهیونگ: میا، به نظرم ادم جالبی میای حقیقتا، دوست دارم بشناسمت،
خنده ای کردم و جواب دادم: کنجکاو زندگی یه خدمتکار شدی؟
تهیونگ: خیلی شبیه یه کسی هستی که میشناسمش
+:میتونم بپرسم کی؟
تهیونگ: اره حتما
بعد تهیونگ بلند شد و از توی کشوی میز کنار تختش یه عکس اورد
تهیونگ: این، خیلی شبیهشی

عکس رو که دیدم توی شک فرو رفتم.. این..‌این عکس مامانم و یه دختره بود که کنارش وایساده بود و من خیلی شبیهش بودم

+:این عکسه کیه؟ از کجا اوردیش؟
تهیونگ: چرا تعجب کردی، این عکس دوست دختر برادرم با مادرشه
+:دوست دختر برادرت با مادرش؟

خیلی حول شدم و کنار تهیونگ نشستم و با چهره نگران گفتم: تهیونگ تروخدا هرچی از این زن میدونی بهم بگو
تهیوتگ از این رفتارم تعجب کرد ولی گفت: این زن حدودا وقتی ۹ سالم بود اومدن اینجا، یه بچه تو شکمش داشت و ۸ ماهه بود، سر و وضعش خیلی داغون بود و میگفت از دست شوهرش فرار کرده و حتی یه بچه دیگه ام داشت که نتونسته بود با خودش بیارتش

+:خ..خب چرا نتونست
تهیونگ: نمیدونم هیچوقت نپرسیدم ولی احتمالا جیمین میدونه
+:باشه باشه بقیش
تهیونگ: بعد خلاصه حالش خیلی بد شد مامان بابام بردنش بیمارستان بچه به دنیا اومد اسمشو گزاشت مایا، بچه هه ۸ ماهه به دنیا اومد بخاطر همین نزدیک بود بمیره ولی زنده موند
_____
پارتای قبل و بعد:
https://wisgoon.com/min.mare
دیدگاه ها (۱)

ادامه پارت ۶سرش رو بلند کرد و گفت بیهوش شده بودی آوردمت اتاق...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "44""ویو پارک آنجلینا"صبح ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

اتاق هفتمپارت اولوقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داش...

پارت : ۱۶ناشناس : تو ۲ سال میری خارج و هیچ ارتباطی با تهیونگ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشناچند دقیقه‌ای که از اون اتاق گ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط