پارت ۲: سکوتِ پر از حرف
پارت ۲: سکوتِ پر از حرف
نورِ ضعیف و خاکستریِ بعد از رعدوبرق، سایههای بلند و لرزانی روی دیوار کلاس انداخته بود. سکوتِ کلاس سنگین بود، اما از آن سکوتهای آزاردهنده نبود؛ بیشتر شبیه به یک پناهگاه بود که در آن صدای تیکتیک ساعت دیواری و صدای برخورد قطرات باران به شیشه، تنها موسیقیِ موجود بود.
جونگکوک روی صندلی لم داده بود، اما بدنش خشک بود. عادت کرده بود همیشه در حالت آمادهباش باشد، انگار هر لحظه مربی یا والدینش ممکن است وارد شوند و از او بخواهند که «بهتر» باشد، «سریعتر» بدود یا «بیشتر» بخواند.
تهیونگ در حالی که به دفترچهی سیاه و کوچکش نگاه میکرد، پرسید:
— «چرا همیشه جوری مینشینی که انگار هر لحظه قراره از اینجا فرار کنی؟»
جونگکوک کمی جا خورد. نگاهش را از پنجره گرفت و به تهیونگ دوخت.
— «من فرار نمیکنم. فقط… عادت دارم آماده باشم.»
تهیونگ مداد را بین انگشتانش چرخاند:
— «آماده باش برای چی؟ مسابقه؟ یا اینکه اگه یه لحظه تمرکزت رو از دست بدی، دنیا از ایستگاه بعدی حرکت میکنه؟»
جونگکوک پوزخند تلخی زد.
— «تقریباً هر دو. توی زندگی من، اگه عقب بمونی، یعنی باختی. مربی میگه اگه ثانیهای کم بیاری، یعنی تمام تلاشِ هفتهی پیشت هدر رفته. والدینم هم فکر میکنن اگه یه نمرهی خوب نگیری، انگار کل آیندهت رو از دست دادی.»
تهیونگ کمی به سمت او متمایل شد. نگاهش از حالت بیتفاوتیِهمیشگی، کمی عمیقتر شد.
— «میدونی، من همهش میکشم. سعی میکنم از همه چیز دور باشم. این نیمکت آخر، این دفترچه… اینها مثل دیوارهایی هستن که دور من میکشن تا کسی نتونه از من چیزی بخواد. از اینکه بگه “باید فلان کار رو بکنی” یا “باید این شکلی باشی”.»
جونگکوک به نیمکت نگاه کرد. همان جایی که تهیونگ نقاشی میکشید.
— «پس تو از همه چیز فرار میکنی، من از همه چیز دفاع میکنم. ما خیلی با هم فرق داریم، نه؟»
تهیونگ لبخند ریزی زد، لبخندی که فقط در نورِ کمِ کلاس مشخص بود.
— «شاید. اما هر دو توی همین کلاسِ خالی، زیر بارون، داریم یه چیز مشابه رو تجربه میکنیم: خستگی از بودن.»
او ورق زد و یک صفحه سفید را به سمت جونگکوک گرفت.
— «بیا یه امتحان کنیم. من یه خط میکشم، تو با مدادت یه چیز دیگه اضافه کن. بدون اینکه لازم باشه به کسی ثابت کنی هنرمندی یا ورزشکاری. فقط… فقط برای خودت.»
جونگکوک تردید داشت. دستهایش میلرزید؛ دستهایی که عادت داشتند با قدرت و سرعت حرکت کنند، نه با ظرافت. اما چیزی در نگاهِ آرامِ تهیونگ بود که مثل یک دعوت بود، نه یک دستور.
او مداد را از تهیونگ گرفت. اولین خط را روی صفحه کشید؛ یک خط صاف و محکم، مثل مسیرِ دویدن در پیست.
تهیونگ بلافاصله با مداد خودش، دور آن خط را با منحنیهای نرم و لرزان پر کرد، مثل موجهای دریا یا مسیرهای پیچدرپیچ یک جنگل.
در آن نیمساعتِ تاریک، برای اولین بار در ماهها، جونگکوک احساس نکرد که باید “سریع” باشد. او فقط بود. و تهیونگ هم فقط بود.
نورِ ضعیف و خاکستریِ بعد از رعدوبرق، سایههای بلند و لرزانی روی دیوار کلاس انداخته بود. سکوتِ کلاس سنگین بود، اما از آن سکوتهای آزاردهنده نبود؛ بیشتر شبیه به یک پناهگاه بود که در آن صدای تیکتیک ساعت دیواری و صدای برخورد قطرات باران به شیشه، تنها موسیقیِ موجود بود.
جونگکوک روی صندلی لم داده بود، اما بدنش خشک بود. عادت کرده بود همیشه در حالت آمادهباش باشد، انگار هر لحظه مربی یا والدینش ممکن است وارد شوند و از او بخواهند که «بهتر» باشد، «سریعتر» بدود یا «بیشتر» بخواند.
تهیونگ در حالی که به دفترچهی سیاه و کوچکش نگاه میکرد، پرسید:
— «چرا همیشه جوری مینشینی که انگار هر لحظه قراره از اینجا فرار کنی؟»
جونگکوک کمی جا خورد. نگاهش را از پنجره گرفت و به تهیونگ دوخت.
— «من فرار نمیکنم. فقط… عادت دارم آماده باشم.»
تهیونگ مداد را بین انگشتانش چرخاند:
— «آماده باش برای چی؟ مسابقه؟ یا اینکه اگه یه لحظه تمرکزت رو از دست بدی، دنیا از ایستگاه بعدی حرکت میکنه؟»
جونگکوک پوزخند تلخی زد.
— «تقریباً هر دو. توی زندگی من، اگه عقب بمونی، یعنی باختی. مربی میگه اگه ثانیهای کم بیاری، یعنی تمام تلاشِ هفتهی پیشت هدر رفته. والدینم هم فکر میکنن اگه یه نمرهی خوب نگیری، انگار کل آیندهت رو از دست دادی.»
تهیونگ کمی به سمت او متمایل شد. نگاهش از حالت بیتفاوتیِهمیشگی، کمی عمیقتر شد.
— «میدونی، من همهش میکشم. سعی میکنم از همه چیز دور باشم. این نیمکت آخر، این دفترچه… اینها مثل دیوارهایی هستن که دور من میکشن تا کسی نتونه از من چیزی بخواد. از اینکه بگه “باید فلان کار رو بکنی” یا “باید این شکلی باشی”.»
جونگکوک به نیمکت نگاه کرد. همان جایی که تهیونگ نقاشی میکشید.
— «پس تو از همه چیز فرار میکنی، من از همه چیز دفاع میکنم. ما خیلی با هم فرق داریم، نه؟»
تهیونگ لبخند ریزی زد، لبخندی که فقط در نورِ کمِ کلاس مشخص بود.
— «شاید. اما هر دو توی همین کلاسِ خالی، زیر بارون، داریم یه چیز مشابه رو تجربه میکنیم: خستگی از بودن.»
او ورق زد و یک صفحه سفید را به سمت جونگکوک گرفت.
— «بیا یه امتحان کنیم. من یه خط میکشم، تو با مدادت یه چیز دیگه اضافه کن. بدون اینکه لازم باشه به کسی ثابت کنی هنرمندی یا ورزشکاری. فقط… فقط برای خودت.»
جونگکوک تردید داشت. دستهایش میلرزید؛ دستهایی که عادت داشتند با قدرت و سرعت حرکت کنند، نه با ظرافت. اما چیزی در نگاهِ آرامِ تهیونگ بود که مثل یک دعوت بود، نه یک دستور.
او مداد را از تهیونگ گرفت. اولین خط را روی صفحه کشید؛ یک خط صاف و محکم، مثل مسیرِ دویدن در پیست.
تهیونگ بلافاصله با مداد خودش، دور آن خط را با منحنیهای نرم و لرزان پر کرد، مثل موجهای دریا یا مسیرهای پیچدرپیچ یک جنگل.
در آن نیمساعتِ تاریک، برای اولین بار در ماهها، جونگکوک احساس نکرد که باید “سریع” باشد. او فقط بود. و تهیونگ هم فقط بود.
- ۲۱۰
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط