درخواستی
درخواستیه مایکی❤️
.
.
هوای توکیو دلچسب بود و نسیم خنکی لابهلای موهای سفید و براق مایکی میپیچید. او کنار پنجرهی آپارتمان مجللش ایستاده بود و به چراغهای شهر که مثل الماسهای پراکنده میدرخشیدند، نگاه میکرد. اما تمرکزش روی آن منظره نبود. تمام فکر و ذکرش پیش ا/ت بود. ا/ت، دخترک مظلوم(منظورم ا/تا بود ناموسن چرا گفتم😂) با چشمانی که همیشه برق خاصی در آنها بود، کسی که قلب سفت و سیمانی مایکی را نرم کرده بود.
امروز روز خاصی بود. روزی که مایکی تصمیم گرفته بود برای ا/ت کاری کند که فراموش نشدنی باشد. نه با حرف، بلکه با عمل. او میخواست نشان دهد که چقدر برایش ارزش دارد، حتی اگر خودش در دنیای خشن بونتن روزگار میگذراند.
صدای زنگ در آپارتمان مایکی شنیده شد. قلبش تندتر زد. میدانست که ا/ت است. با گامهای سریع به سمت در رفت و وقتی آن را باز کرد، لبخندی که فقط برای ا/ت نگه میداشت، روی لبهایش نشست. ا/ت با یک لبخند شیرین و کمی سرخوردگی در گونههایش، یک جعبهی کوچک در دست داشت.
“سلام مایکی!” ا/ت با صدایی مهربان گفت. “این رو برات آوردم… میدونم که همیشه توی اون دفترهای کوچیکت چیزهایی مینویسی، این هم برای تو.”
مایکی جعبه را گرفت. داخلش، دفترچهای چرمی با جلدی مشکی و یک خودکار نقرهای بود. دفترچهای که مایکی همیشه از آن استفاده میکرد، در حال تمام شدن بود و ا/ت این را فهمیده بود. “ا/ت…” مایکی صدایش را به سختی بالا آورد. احساساتی شده بود، چیزی که به ندرت اتفاق میافتاد.
ا/ت سرش را بالا آورد و به چشمهای مایکی خیره شد. “چیزی شده؟”
مایکی به جای جواب، ا/ت را در آغوش گرفت. محکم، طوری که ا/ت میتوانست صدای تپش قلب او را در سینهاش حس کند. “تو… تو واقعاً خاصی.”
ا/ت لبخندی زد و دستهایش را دور گردن مایکی حلقه کرد. “و تو هم همینطور، مایکی.”
آن شب، مایکی ا/ت را به بالکن آپارتمانش برد. آسمان پر از ستاره بود و ماه کامل، نوری نقرهای بر همه جا میتاباند. مایکی دست ا/ت را گرفت و کنار هم نشستند.
“ا/ت، میدونی چرا من توی این دنیا هستم؟” مایکی پرسید و به آسمان شب اشاره کرد. “من همیشه فکر میکردم قدرت و کنترل، تنها چیزیه که مهمه. اما از وقتی تو اومدی، فهمیدم که اینطور نیست.”
او به ا/ت نگاه کرد، چشمهایش برق ستارهها را داشت. “چشمهای تو… مثل یه کهکشانن. پر از ستارههای ریز و درشت، پر از راز و زیبایی. وقتی به تو نگاه میکنم، انگار تمام دنیا رو توی یه نقطه میبینم.”
ا/ت گونههایش گل انداخت. “مایکی…”
مایکی دستش را به سمت صورت ا/ت برد و موهای آشفتهی او را از روی صورتش کنار زد. “من دنیای خودم رو دارم، یه دنیای پر از خطر و تاریکی. اما تو… تو نور منی. تنها کسی که میتونه من رو از خودم نجات بده.”
او به آرامی پیشانی ا/ت را بوسید. بوسهای که پر از عشق، قول و آرامش بود. “من همیشه ازت محافظت میکنم، ا/ت. قول میدم. حتی اگه مجبور باشم کل دنیا رو نابود کنم.”
ا/ت سرش را روی شانه مایکی گذاشت و به ستارهها نگاه کرد. میدانست که مایکی چقدر خطرناک است، میدانست که او رهبر بونتن است و دنیایش با دنیای او بسیار متفاوت است. اما در آغوش مایکی، در آن لحظهی آرام و پر از ستاره، فقط عشق را حس میکرد. عشقی عمیق و بیانتها که میتوانست تمام تاریکیها را کنار بزند.
مایکی سر ا/ت را نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد: “تو کهکشان منی، ا/ت.
چطور بود؟
بازم درخواست دارین بگین☺️
.
.
هوای توکیو دلچسب بود و نسیم خنکی لابهلای موهای سفید و براق مایکی میپیچید. او کنار پنجرهی آپارتمان مجللش ایستاده بود و به چراغهای شهر که مثل الماسهای پراکنده میدرخشیدند، نگاه میکرد. اما تمرکزش روی آن منظره نبود. تمام فکر و ذکرش پیش ا/ت بود. ا/ت، دخترک مظلوم(منظورم ا/تا بود ناموسن چرا گفتم😂) با چشمانی که همیشه برق خاصی در آنها بود، کسی که قلب سفت و سیمانی مایکی را نرم کرده بود.
امروز روز خاصی بود. روزی که مایکی تصمیم گرفته بود برای ا/ت کاری کند که فراموش نشدنی باشد. نه با حرف، بلکه با عمل. او میخواست نشان دهد که چقدر برایش ارزش دارد، حتی اگر خودش در دنیای خشن بونتن روزگار میگذراند.
صدای زنگ در آپارتمان مایکی شنیده شد. قلبش تندتر زد. میدانست که ا/ت است. با گامهای سریع به سمت در رفت و وقتی آن را باز کرد، لبخندی که فقط برای ا/ت نگه میداشت، روی لبهایش نشست. ا/ت با یک لبخند شیرین و کمی سرخوردگی در گونههایش، یک جعبهی کوچک در دست داشت.
“سلام مایکی!” ا/ت با صدایی مهربان گفت. “این رو برات آوردم… میدونم که همیشه توی اون دفترهای کوچیکت چیزهایی مینویسی، این هم برای تو.”
مایکی جعبه را گرفت. داخلش، دفترچهای چرمی با جلدی مشکی و یک خودکار نقرهای بود. دفترچهای که مایکی همیشه از آن استفاده میکرد، در حال تمام شدن بود و ا/ت این را فهمیده بود. “ا/ت…” مایکی صدایش را به سختی بالا آورد. احساساتی شده بود، چیزی که به ندرت اتفاق میافتاد.
ا/ت سرش را بالا آورد و به چشمهای مایکی خیره شد. “چیزی شده؟”
مایکی به جای جواب، ا/ت را در آغوش گرفت. محکم، طوری که ا/ت میتوانست صدای تپش قلب او را در سینهاش حس کند. “تو… تو واقعاً خاصی.”
ا/ت لبخندی زد و دستهایش را دور گردن مایکی حلقه کرد. “و تو هم همینطور، مایکی.”
آن شب، مایکی ا/ت را به بالکن آپارتمانش برد. آسمان پر از ستاره بود و ماه کامل، نوری نقرهای بر همه جا میتاباند. مایکی دست ا/ت را گرفت و کنار هم نشستند.
“ا/ت، میدونی چرا من توی این دنیا هستم؟” مایکی پرسید و به آسمان شب اشاره کرد. “من همیشه فکر میکردم قدرت و کنترل، تنها چیزیه که مهمه. اما از وقتی تو اومدی، فهمیدم که اینطور نیست.”
او به ا/ت نگاه کرد، چشمهایش برق ستارهها را داشت. “چشمهای تو… مثل یه کهکشانن. پر از ستارههای ریز و درشت، پر از راز و زیبایی. وقتی به تو نگاه میکنم، انگار تمام دنیا رو توی یه نقطه میبینم.”
ا/ت گونههایش گل انداخت. “مایکی…”
مایکی دستش را به سمت صورت ا/ت برد و موهای آشفتهی او را از روی صورتش کنار زد. “من دنیای خودم رو دارم، یه دنیای پر از خطر و تاریکی. اما تو… تو نور منی. تنها کسی که میتونه من رو از خودم نجات بده.”
او به آرامی پیشانی ا/ت را بوسید. بوسهای که پر از عشق، قول و آرامش بود. “من همیشه ازت محافظت میکنم، ا/ت. قول میدم. حتی اگه مجبور باشم کل دنیا رو نابود کنم.”
ا/ت سرش را روی شانه مایکی گذاشت و به ستارهها نگاه کرد. میدانست که مایکی چقدر خطرناک است، میدانست که او رهبر بونتن است و دنیایش با دنیای او بسیار متفاوت است. اما در آغوش مایکی، در آن لحظهی آرام و پر از ستاره، فقط عشق را حس میکرد. عشقی عمیق و بیانتها که میتوانست تمام تاریکیها را کنار بزند.
مایکی سر ا/ت را نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد: “تو کهکشان منی، ا/ت.
چطور بود؟
بازم درخواست دارین بگین☺️
- ۹.۷k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط