شرطا: 130 لایک 70 کامنت 40 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_18
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
بورا هنوز به کاغذ خیره بود. کلماتی که روی صفحه خودنمایی میکردن، مثل یه تازیانه به ذهنش ضربه میزدن. نتیجهی تست DNA هیچ شباهتی به واقعیتِ اون چیزی که بورا تا امروز باور داشت، نداشت.
توی برگه با خطی سرد و بیروح نوشته شده بود: «عدم تطابق ژنتیکی. صفر درصد قرابت خونی.»
و پایینتر، با فونتی که انگار داشت حقایقِ تلخ رو توی صورتش فریاد میزد، سنِ واقعیِ کسی که بورا به عنوان «عمو» میشناخت، درج شده بود: «۲۵ سال.»
بورا نفسش بند اومد. ۲۵ سال؟! اون مردی که همیشه با اقتدار و جذبهی یه بزرگترِ دنیادیده بالای سرش بود، فقط ۲۵ سالش بود؟ و از همه بدتر… اون هیچ نسبتی با بورا نداشت!
همون لحظه، جونگکوک توی خواب غلت زد و دستش رو به سمتِ فضای خالیِ تخت دراز کرد. صدایِ برخوردِ دستش با ملحفه، بورا رو به خودش آورد. بورا مثلِ برقگرفتهها، با دستهایی که از شدتِ اضطراب میلرزید، تست و مدارک رو جمع کرد و توی کشوی کنار تخت چپوند. ثانیهای بعد، جونگکوک توی خواب بورا رو به سمت خودش کشید و دورِ کمرش حلقه کرد. گرمایِ بدنش که همیشه به بورا آرامش میداد، حالا برای بورا مثلِ آتیشِ زیرِ خاکستر بود.
***
(صبح روز بعد)
نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ پردهها به صورتِ جونگکوک میتابید. بورا اولین نفری بود که بیدار شد. لرزشِ خفیفِ گوشیش روی میزِ پاتختی، اون رو از فکر و خیال بیرون کشید. بیصدا گوشیش رو برداشت و با انگشتهایی که هنوز میلرزید، برای امیلی پیام فرستاد: «باید ببینمت. همین الان.»
امیلی بلافاصله جواب داد: «منتظرتم.»
بورا به آرومی از حصارِ بازوهایِ جونگکوک بیرون خزید. جونگکوک هنوز توی خوابی عمیق بود. بورا پتو رو با دقت روی شونههایِ پهنِ جونگکوک مرتب کرد، انگار میخواست با این کار، وجدانِ معذبش رو آروم کنه. مدارک رو از کشو درآورد و توی کیفش گذاشت، سوئیچِ ماشین رو از روی کنسول برداشت و زد بیرون.
***
وقتی به خونهی امیلی رسید، دیگه تحمل نداشت. به محض اینکه نشست، مدارک رو مثل یه بمبِ خنثینشده روی میزِ جلو امیلی پرت کرد. امیلی با تعجب نگاهی به بورا انداخت و شروع به خوندن کرد. هرچی بیشتر میخوند، رنگ از صورتش بیشتر میپرید.
امیلی در حالی که دستش روی دهنش بود، زمزمه کرد:
- «بورا… این غیرممکنه! اون… اون عموی تو نیست؟ و این مدارکِ شرکتِ بابل؟»
بورا با صدای گرفته و لرزون گفت:
- «همهش یه نمایشه امیلی. شرکت بابل… اونها دارن زیرِ اسمِ تولیدِ دارو، کثافتکاری میکنن. از فرار مالیاتی بگیر تا… تا قاچاقِ اعضایِ بدن!»
امیلی با خشمِ پنهانی نگاهی به مدارک انداخت:
- «پس شرکت بابل فقط یه ماسکِ لعنتی برای سازمانِ اژدهای سفیده! جیمین و تهیونگ دارن با جونِ مردم تجارت میکنن و ما اینجا فکر میکردیم فقط یه شرکتِ داروسازیِ معمولیه!»
بورا سرش رو بین دستهاش گرفت:
- «من باید بدونم اونا چطور انقدر راحت دارن این همه جنایت رو توی روزِ روشن انجام میدن…»
امیلی بدون اینکه حرفی بزنه، کیفش رو برداشت و مدارک رو با احتیاط داخلش گذاشت. بورا با نگرانی پرسید:
- «کجا میخوای بری؟»
امیلی با قاطعیتی که توی چشماش موج میزد، جواب داد:
- «پدرم یه قاضیِ دادگاهه. اون تنها کسیه که میتونه این پرونده رو قبل از اینکه جونمون به خطر بیفته، به جریان بندازه. باید بدونه اژدهای سفید داره توی این شهر چه جهنمی راه میندازه.»
---
بجه ها، شرکته اسمش بابُل نیست. بابِل ــعه. مثل بابلتی یا شهر بابِل. اینا، اشتباه نخونید. صفحه دوم هم لباس بورا توی خونه ی امیلیه.
و اینکه.... حوصله نداشتم تسم شرکت انتخواب کنم، از وینچزو الهام گرفتم😍💔
#دیسگایز
#Part_18
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
بورا هنوز به کاغذ خیره بود. کلماتی که روی صفحه خودنمایی میکردن، مثل یه تازیانه به ذهنش ضربه میزدن. نتیجهی تست DNA هیچ شباهتی به واقعیتِ اون چیزی که بورا تا امروز باور داشت، نداشت.
توی برگه با خطی سرد و بیروح نوشته شده بود: «عدم تطابق ژنتیکی. صفر درصد قرابت خونی.»
و پایینتر، با فونتی که انگار داشت حقایقِ تلخ رو توی صورتش فریاد میزد، سنِ واقعیِ کسی که بورا به عنوان «عمو» میشناخت، درج شده بود: «۲۵ سال.»
بورا نفسش بند اومد. ۲۵ سال؟! اون مردی که همیشه با اقتدار و جذبهی یه بزرگترِ دنیادیده بالای سرش بود، فقط ۲۵ سالش بود؟ و از همه بدتر… اون هیچ نسبتی با بورا نداشت!
همون لحظه، جونگکوک توی خواب غلت زد و دستش رو به سمتِ فضای خالیِ تخت دراز کرد. صدایِ برخوردِ دستش با ملحفه، بورا رو به خودش آورد. بورا مثلِ برقگرفتهها، با دستهایی که از شدتِ اضطراب میلرزید، تست و مدارک رو جمع کرد و توی کشوی کنار تخت چپوند. ثانیهای بعد، جونگکوک توی خواب بورا رو به سمت خودش کشید و دورِ کمرش حلقه کرد. گرمایِ بدنش که همیشه به بورا آرامش میداد، حالا برای بورا مثلِ آتیشِ زیرِ خاکستر بود.
***
(صبح روز بعد)
نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ پردهها به صورتِ جونگکوک میتابید. بورا اولین نفری بود که بیدار شد. لرزشِ خفیفِ گوشیش روی میزِ پاتختی، اون رو از فکر و خیال بیرون کشید. بیصدا گوشیش رو برداشت و با انگشتهایی که هنوز میلرزید، برای امیلی پیام فرستاد: «باید ببینمت. همین الان.»
امیلی بلافاصله جواب داد: «منتظرتم.»
بورا به آرومی از حصارِ بازوهایِ جونگکوک بیرون خزید. جونگکوک هنوز توی خوابی عمیق بود. بورا پتو رو با دقت روی شونههایِ پهنِ جونگکوک مرتب کرد، انگار میخواست با این کار، وجدانِ معذبش رو آروم کنه. مدارک رو از کشو درآورد و توی کیفش گذاشت، سوئیچِ ماشین رو از روی کنسول برداشت و زد بیرون.
***
وقتی به خونهی امیلی رسید، دیگه تحمل نداشت. به محض اینکه نشست، مدارک رو مثل یه بمبِ خنثینشده روی میزِ جلو امیلی پرت کرد. امیلی با تعجب نگاهی به بورا انداخت و شروع به خوندن کرد. هرچی بیشتر میخوند، رنگ از صورتش بیشتر میپرید.
امیلی در حالی که دستش روی دهنش بود، زمزمه کرد:
- «بورا… این غیرممکنه! اون… اون عموی تو نیست؟ و این مدارکِ شرکتِ بابل؟»
بورا با صدای گرفته و لرزون گفت:
- «همهش یه نمایشه امیلی. شرکت بابل… اونها دارن زیرِ اسمِ تولیدِ دارو، کثافتکاری میکنن. از فرار مالیاتی بگیر تا… تا قاچاقِ اعضایِ بدن!»
امیلی با خشمِ پنهانی نگاهی به مدارک انداخت:
- «پس شرکت بابل فقط یه ماسکِ لعنتی برای سازمانِ اژدهای سفیده! جیمین و تهیونگ دارن با جونِ مردم تجارت میکنن و ما اینجا فکر میکردیم فقط یه شرکتِ داروسازیِ معمولیه!»
بورا سرش رو بین دستهاش گرفت:
- «من باید بدونم اونا چطور انقدر راحت دارن این همه جنایت رو توی روزِ روشن انجام میدن…»
امیلی بدون اینکه حرفی بزنه، کیفش رو برداشت و مدارک رو با احتیاط داخلش گذاشت. بورا با نگرانی پرسید:
- «کجا میخوای بری؟»
امیلی با قاطعیتی که توی چشماش موج میزد، جواب داد:
- «پدرم یه قاضیِ دادگاهه. اون تنها کسیه که میتونه این پرونده رو قبل از اینکه جونمون به خطر بیفته، به جریان بندازه. باید بدونه اژدهای سفید داره توی این شهر چه جهنمی راه میندازه.»
---
بجه ها، شرکته اسمش بابُل نیست. بابِل ــعه. مثل بابلتی یا شهر بابِل. اینا، اشتباه نخونید. صفحه دوم هم لباس بورا توی خونه ی امیلیه.
و اینکه.... حوصله نداشتم تسم شرکت انتخواب کنم، از وینچزو الهام گرفتم😍💔
- ۱۲.۱k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط