﷽یاد خاطرات عاشقان خدا ﷽

﷽یاد خاطرات عاشقان خدا ﷽


#آخرین باری که ابراهیم به تهران آمده بود کمتر غذا میخورد. وقتی با اعتراض ما مواجه میشد میگفت: باید این بدن را آماده کنم.

#در شب های سرد زمستان بدون بالش و پتو میخوابید و میگفت: این بدن باید عادت کند روزهای طولانی درخاک بماند.

《#شهید_ابراهیم_هادی 》
دیدگاه ها (۲)

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

فضای اینجا برخلاف پایین سرد و تا یک و نم زده بود برخلاف پایی...

سناریو: ماه سرخ

ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود. ل درد وحشتناکی تو ...

THE FIRST KISSPART: 7اسماتیدفه نگاهم رو بدنش قفل شد بدنش اصل...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} _منو ببخش! میدونم که منتظرم بودی ا...

پارت ۳۱ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 38جونگکوک از نزدیکی ...

{محکوم به لمس } part ۱۱ 杂交种 ناخ‌ودآگاه بدن دختر لرزید از تم...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط