{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فضای اینجا برخلاف پایین سرد و تا یک و نم زده بود برخلاف پ

فضای اینجا برخلاف پایین سرد و تا یک و نم زده بود برخلاف پایین اونجا با لامپ هایی قدیمی که نور سفیدشون باعث آبی رنگ شدن اتاق میشد
و کامیل به همین راضی بود قلبش درد میکرد اگه شوهرش خیانت کار باشه دیگه چه امیدی به این زندگی بود؟!
فضا خیلی تاریک بود و با طبقه پایین خیلی فرق می‌کرد
و کامیل هم همین احساس رو داشت که بین خودش و طبقه پایین هزار میلیون ها کیلومتر فاصله ست
سرش درد میکرد نمی‌دونست بخاطر این دودهای دورو برش هست یا اطلاعات جدیدی که تازه به مغزش خطور کرده
به اتاق دقت کرد و فهمید علاوه بر ریدمان بودن هوا اتاق ریدمان های دیگه ای هم داره
چند ورق کارت با اشکال مختلف یه گوشه افتاده بودن انگار مه فراموش شده بودن، بطری های مشروب هم همینطور
اینجا کاملا شبیه قمارخونه بود
صدای خرخر گربه مانندی اومد توجه کامیل به ضرب به اونطرف کشیده شد انقد بد ترسید که یکی دونفر دیگه هم برگشتن
تازه فهمید که اینجا تو تاریکی حدود هیجده تا بیشت نفر دیگه هم نشستن
لبهای کامیل مثل ماهی بهم خورد. مردهای اونجا یه سر و گردن از پایینی هاهم بالاتر بودن
کت و شلوار آرمانی، ساعت رولکس، و عطری که همین حالاهم میزد زیر دلش میتونست بهش ثابت کنه که افرادی که الان اینجا هستن میتونن کل ژاپن رو بخرن و آزاد کنن
خون خون کامیل رو می‌خورد. احساس می‌کرد تموم بدنش از حس انزجار و تهوع داره کهیر میزنه
اون یوشیرو رو با یه سری لباس زشت در جمع مردهایی موفق و میلیاردر میدید
حتی مارولو هم که مستخدم بود، هم شلوار و جلیقه و کراوات شیکی به تن داشت
از این که خودشو اینطوری تو اون جمع میدید خجالت زده بود
روزی آرزو داشت که زن بزرگی بشه اما حیف که راه رو براش بستن و بالش رو چیدن
صدای خرخر گربه ای بازم اومد. کامیل به پشت سرش نگا کرد اینبار کمتر ترسید
چشماش با تاریکی عادت داشت سرتاپای اون اون چیزی که خرخر می‌کرد رو دید
مردی با کت و شلوار مشکی رنگ و موهای صورتی بلند پشت میز نشسته بود و چندتا زن دور و برش بودن
پودر سفید جلوش بود با یه کارت بانکی با ارزش به اسم امریکن بلک کارت که کامیل قبلا عکسش رو دیده بود و یه صد دلاری بود
چندثانیه طول کشید تا مغزش اون صحنه رو هضم کنه
مواد مخدر؟!
ترسید و سریع به یوشیرو نگاه کرد اینجا دیگه چه کثافت خونه ای بود؟
اون از مراسم عجیب. و غریب پایین اینم از این بالا
متوجه اتاق های اطراف سالن شد
اتاق ها خیلی بیشتر از اون چیزی بودن که بخواد به عنوان یه معماری ساده در نظرشون بگیره
به چیزی فهمید! نمی‌دونست اینجا چخبره اما اینو میدونست که قطعا پلیس نباید از اون باخبر بشه!
با این فکر بدنش میلرزید و ترس به رگاش تزریق میشد فهمید که مدت طولانی به پودر خیره شده
شوهرش رو نگاش رو خوند و با پوزخندی از سر افتخار گفت
( یالا عروسک! لوس بازی و نیار این چیزا عادیه! )

ویو فکر کامیل
ولی اصلا عادی نیست خیلی هم ترسناکه اگه یوشیرو هم قبلا مواد مصرف کرده باشه چی؟
اگه تو جمع اونا بوده باشه و با زنا بگو بخند کرده باشه و مصرف گرده باشه؟! اونموقع....
اگر براش عادیه یعنی قبلنم دیده یعنی قبلنم تو این جمع بوده کاش بشه زودتر برگردم خونه و همچی فراموش کنم
اصن کی برمیگردیم؟!

ویو نویسنده
میخواست همین سوال رو بپرسه که صدای مارولو صداشو قطع کرد
اون داشت با همون مرد درگیر اعتیاد با التماس میگفت
مارولو : ( سانزو ساما! بازی قراره شروع بشه باید حتما ده نفر باشه چرا شرکت نمی‌کنید؟ )
ظاهرا کناره گیری یهویی مردی که سانزو خطاب شد خیلی اتفاق بدی بود که یوشیرو زیر لب به ارومی گفت : ( ای وای )
اگه قمار کنسل میشد میتونست زودتر برگرده خونه و همین باعث خوشحالیش شد. نمی‌دونست چرا اینجا احساس خفگی می‌کرد
مارولو : ( ولی قربان آخه چرا!؟! )
سانزو سیگاری بین دوتا لبش گذاشت و با فندکی که طرح شیسر شیر روش داشت روشنش کرد دود رو از ریه اش بیرون داد و با لحنی غرغرو و خشمگین و دورگه جواب بداد
سانزو : ( صدبار بهت گفتم مبلغش کمه . بازی کمک به خیریه نیست که! قراره قمار کنیم . )
چشم های کامیل از تعجب لرزید واقعا پنج هزار دلار براش کم بود؟! مگه اینا چقد پولدار و سطح بالا بودن؟ این مذدی که اون میدید اگه میباخت همه رو سلاخی می‌کرد. ولی واقعا همین الان پنج هزار دلار داشت؟!
این سوال تو ذهنش می‌گشت و خیلی زود جوابش رو گرفت اما از کسی که نمیشناخت

( آره! آخه سانزو عادت داره فقط سنگین ببازه)
مردی بالا سر اون کسی که سانزو خطاب میشد وایساد
تیپش کم از سانزو نداشت هردوشون کت و شلوار شیکی داشتن و تمیز و ظاهری زیبا داشتن
چشمای بنفش و موهای بنفش کوتاه که بنفش که رده رده ای از رنگ مشکی توشون بود
دیدگاه ها (۱۷)

کامیل خودشو پشت یوشیرو جمع کرد حضور اون دوتا خیلی سنگین بود ...

دلش می‌خواست لباسا و همونجا پاره کنه و آتیش بزنه و دور بریزه...

حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم و ...

شروع 🎀کفش ها و دستکش هارو پوشید و احساس احمق بودن کرد لباس ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط