{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به محض این‌که صدای سرد تهیونگ را شنیدی، نفس در سینه‌ات سن

به محض این‌که صدای سرد تهیونگ را شنیدی، نفس در سینه‌ات سنگین شد. لب‌هایت نیمه‌باز مانده بود اما دیگر جرئت جواب دادن نداشتی. به آرامی چرخیدی و بدون کلمه‌ای از باغ بیرون آمدی.

راهروی طولانی خانه زیر پای تو بی‌صدا بود. تنها صدای ضربان قلبت در گوشت می‌پیچید. در اتاق را آرام بستی و روی لبه‌ی تخت نشستی. حس کردی این خانه، با همه‌ی بزرگی‌اش، برایت زندانی خفه‌کننده است.

دقایقی بعد، در اتاق زده شد. یکی از خدمتکارها با سینی وارد شد؛ فنجان شیر گرم، چند برش نان تازه و ظرفی کوچک از میوه.
با لبخند مؤدبانه گفت:
«خانم، آقا دستور دادند صبحانه‌تان را اینجا بیاورم.»

گلویت خشک شد. "آقا دستور دادند"...
این یعنی حتی نخواسته بود دوباره تو را ببیند.

تشکر کوتاهی کردی، و وقتی خدمتکار رفت، نگاهت روی سینی ماند. صبحانه‌ای که باید نشانه‌ی آغاز روزی آرام می‌بود، حالا بیشتر شبیه طعمی از تنهایی به نظر می‌رسید.
دیدگاه ها (۲)

سینی را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتی. دست‌هایت هنوز از سنگین...

اشک‌هایت هنوز روی گونه‌هایت خشک نشده بود که صدای محکم و آهست...

صبح روز بعد، آفتاب نرم از پنجره‌ها به داخل می‌تابید. تهیونگ ...

بعد از تمام شدن مراسم و امضاها، مهمان‌ها یکی‌یکی خداحافظی کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط