🌓نبض عاشقی منو او 🌓💜

🌓نبض عاشقی منو او 🌓💜
شوق و ذوق داشتم که دارم میرم شهر بازی
ولی انگار اون لبخند و ذوق بیشتری داشت!!
وقتی وارد شهر بازی شدیم اول وسیله ای که چشم بهش خورد ترن هوایی بود
دلوین : اقای مقاره میشه بریم سوار ترن هوایی شیم؟
امیر:بهم نگو اقای مقاره بگو امیر
دلوین:خوب عادت ندارم
امیر:کم کم عادت میکنی
لبخندی زدم
امیر:گفتی میخوای سوار ترن هوایی شی؟
دلوین:اره اگه مشکلی نیست
نه بابا:نه بابا چه مشکلی .وایسا برم بلیط بگیرم
دلوین :باشه
رفت و بلیط گرفت و برگشت و رفتیم توی صف و بعد از چند دقیقه نوبت ما شد
سوار ترن شدیم و هم ذوق داشتم هم ترس. وقتی که ترن رفت بالا ترسم خیلی زیاد تر شد ولی اهمیت ندادم وگفتم من نمیترسم بابا یه ترن معمولیه و کمر بندمو باز کردم
امیر :باز نکن خطر داره
دلوین:نه چیزیم‌نمیشه
وقتی که ترن رفت پایین انقدر سرعت زیادی داشت که جیغ زدم و باد از روی صندلی بلندم کرد امیر ترسید و سریع دستمو گرفت و کمر بندمو بست
امیر:گفتم کمر بندو باز نکن
من جوابی ندادم‌چون توی ترس و ذوق بودم
وقتی که ترن وایساد پیدا شدیم وقتی پیدا شدیم داداشم یه کوچولو اخم کرده بود انگاری اعصابش خورد شده بود
رو بهش کردم و گفتم:داداشی
رهام:جانم؟
دلوین:خوبی؟
رهام:هوفف اره خوبم بیا بریم به رهام دلوین:داداش بیا بریم کشتی سوارشیم
که یهو امیر گفت:همون ترن هوایی منو در حد مرگ‌ترسوندی دیگ میخوای بری دوباره توی کشتی اتیش بسوزونی؟😂
به این حرفش حس خوبی نداشتم ولی داداشم گفت باشه داداشم رفت بلیط بگیره و منو امیر اون دور کنار ابشار وایساده بودیم
امیر که دید رهام قشنگ دور شده رو به من کرد و گفت:داداشت چیزیش شده؟
دیدم رهام داره نگاه میکنه
دلوین:سعی کن زیاد نزدیک من نشی امشب فک کنم داداشم اعصابش سر جاش نیس
سریع ازش دور شدم تا داداشم شک نکنه و کلمو نَکنه داداشم برگشت و یه سری بهم تکون داد
رفتیم سوار کشتی شدیم و بازم شیطونی کردم و از سر جام پاشدم
وقتی که کشتی برگشت میخواستم بخورم زمین ولی امیر دست چپم رو گفت و رهام دست راستموگرفتن نشستم و دیگ از سر جام تکون نخوردم
رهام: میشینی یا با کتک بشونمت؟(با خنده و شوخی)
گفتم:نه نه میشینم
کل شهر بازی رو گشتیم و اقای مقاره برام پشمک خرید و خوراکی و اخر شب برگشتیم خونه و مقاره هم رفت خونه خودشون وقتی برگشتیم خونه لباسامو عوض کردم و داداشم لباساشو عوض کرد
امد کنارم و گفت
رهام:دلوین
دلوین:جانم داداش؟
رهام:بیا تو اتاق کارت دارم رفتم همراش داخل اتاق تا ببینم چی میخواد بگه
دلوین:جونم داداش؟
رهام:یه روزه با امیر ریختی رو هم اره؟
با تعجب نگاش کردم
دلوین:کدوم امیر؟.اها همون مقاره؟
رهام:اره.توی ترن هوایی دستتو گرفت چیزی نگفتم ولی بازم توی کشتی دستتو گرفت.معنی اینا چی بود ؟با ترس و استرس گفتم
دلوین:داداش بخدا من کاری با این پسره ندارم حتی اسمشم به زور یادم‌میمونه من چکارم به....
حرفمو قط کرد
رهام:باشه اینا به کنار .میگیم میخواست جونتو نجات بده.اون دقیقه ای که رفتم بلیط بگیرم چی پچ پچ میکردین؟!

پارت 2
فوری نبود خودمو کمک نویسندم که رفیقمه 🤍✨
wisgoon.com/macan_amir_roham

🤍✨کماکان با ماکان✨🤍
دیدگاه ها (۵)

My Boy❄

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰²پشت بوته ای قایم شده...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.60(روایت از زبان ا.ت)بع...

اجبار به بدبختی پارت ۴۸

____[The Forbidden Crossing]____

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "43""ویو پارک آنجلینا"آخیش...

part 57& داداش نمیخواین بگین کجا میریم؟تهیونگ« بیا کوچولو»ته...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط