پرواز قاصدک

part 1


دخترک دست هایش را روی سرامیک های ارزان گذاشت ، دست هایی لطیف که کم از پرنسس های دیزنی نداشت دست هایی که باید آن ها را با لطافت می بوسیدند اما الان این دست ها باید برای مانع کتک خوردن از مادرش استفاده می شد.
{ لارا بس کن ازدواج کردن با یک مرد پولدار و پر نفوذ کجاش بده که انقدر ناز و ادا به خرج می دی مطمعن باش اینجا کسی ازت خریدار نیست ، لعنتی چرا یک بار تو زندگی به درد نمی خوری انقدر دختر بزرگ کردیم که یروز به یک خیالی شوهرش بدیم بریم چند پله بالاتر الان این دختر داره گند میزنه به همه چیز }

مادر لارا با بی رحمی این حرف رو به زبون آورد اما دختر این را نمی خواست

" م- مامان "

زن حتی فرصت حرف زدن به تک دخترش را نداد مثل همیشه با گفتن جمله { اصلا من نمی دونم لارا بزار پدرت بیاد تکلیفت رو مشخص کنه } بار مسئولیت را از روی دوشش انداخت اما نمی دانست این دختر چقدر به شنیدن فقط یکی از این کلمه ها ترس دارد .

مثل همیشه چیزی نگفت و با پاهای لرزان به سمت اتاقش رفت و در را با کمال احترام بست هنوز خون های روی بینی لارا خشک نشده بود که صدای خنده برادرش آمد آه که چقدر زندگی برادرش خوب بود هروقت که میخواست از خانه بیرون میرفت و حتی اگر که نمی خواست به خانه برنمیگشت اما لارا بیچاره مجبور شد به خاطر خانواده بد دلش در چهارده سالگی ترک تحصیل کند و تا کنون که هجده سال سن دارد اتش و آرزوی درس خواندن در او شعله ور بماند ، در فکر بود که صدای خنده های مادرش هم به قهقه های شادی برادر بزرگش لیام اضافه شد چقدر دوست داشت یک بار مثل لیام با مادرش مثل دو دوست بخندد اما مادرش حتی با لبخند های کوچک او هم مخالف بود .


دم در اتاق کار پدرش ایستاده بود و با استرس و کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره جرعت کرد و به در تقه ای زد که با شنیدن صدای همیشه بی حوصله و خسته پدرش وارد اتاق شد پدرش به نگاه خشمگینی به او فهموند که باید حرفش را زود بزند زیرا طبق معلوم سرش شلوغ بود لارا با کمی اضطراب و سر پایین افتاده گفت

" مادر امروز راجب ازدواج من گفته اند م_ من آمادگی ازدواج با مردی بزرگتر از خودم رو ندارم "

پدرش سر حرفش پرید و گفت ^ لارا تو چقدر می تونی خودخواه باشی اگر این ازدواج صورت نگیره پدر عزیزت می میره واقعا همچین چیزی رو میخوای !^

لارا می خواست زبون باز کند و بگوید چگونه هیچ وقت برای او پدری نکرده است چگونه اورا آزار داده است چگونه بین او و لیام برادر بزرگترش تفاوت قابل شده است ، اما همینکه خواست دهنش را باز کند پدرش با تندی پچ زد ^ بیرون آقای جانگکوک فردا برای بردنت میاد ^‎

#فیک
#سناریو
#وانشات
دیدگاه ها (۰)

**Part *_شرکت_هر پنج نفرشون در شرکت قدم برمی‌داشتن و کارکنان...

پارت یک رمان عشق ممنوع

چقدر صدای آمدنِ پاییزشبیه صدای قدم های توستملتهب، مرموز، دوس...

ارث و میراث. پارت ۱

مشخصات

A Shadow Named Youسایه‌ای به نام تو P.17(روایت از زبان ا.ت)ب...

پارت یازدهم ویو جونگکوک -۰ داشتم توی حیاط قصر قدم میزدم و به...

رز ابی من ♡:)part.5.اول متن رو کامل بخونید بعدش عکسا تهیونگ ...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط