رز ابی من ♡:)
رز ابی من ♡:)
part.5.
اول متن رو کامل بخونید بعدش عکسا
تهیونگ این بار اونی بود که صدای مادر ناتنیش رو قطع کرد.
بدون اینکه نگاهش رو از سومین برداره گفت:
_پس بگو.
سومین انگار همینو میخواست، صاف نشست، شونههاش رو عقب داد و با صدایی که حالا واضحتر بود گفت:
_تو از این ازدواج متنفری.
تلخ خندید و ادامه داد:
_از من متنفری،از این خونه متنفری، از همهچیییی، تو حتی از لمس کردن من هم متنفری، تاحالا شده حتی سعی کنی دستمو بگیری؟نه نشدههه.
قاشق از دست خانم افتاد.
سومیندوباره ادامه داد:
_سه ساله داری منو نادیده میگیری.
صداش بالا رفت.
_سه ساله مثل یه غریبه باهام رفتار میکنی!
تهیونگ این بار محکم گفت:
_بس کن، دیگه کافیه.
_نمیکنم تهیونگ نمیکنمممم
تهیونگ دندونهاشو روی هم فشار داد.
فکش سفت شده بود.
قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه پدرش با صدایی خشک و جدی گفت:
_این حرفا مهم نیست، مهم اینه که این ازدواج باید نتیجه داشته باشه.
حرفش مثل بنزین روی آتیش خشم تهیونگ بود.
تهیونگ خیلی آروم سرش رو چرخوند سمت پدرش و هستریک خندید.
_نتیجه؟
اخمی کرد و ادامه داد:
_من یه قرارداد کوفتی نیستم.
پدرش بدون تغییر گفت:
_هستی، تو وارث این خونهای، و وظیفهت رو انجام میدی.
تهیونگ چشم هاش رو روی هم فشار داد، انگار بالاخره اون چیزی که سال ها نگهش داشته بود شکست.
دستش محکم روی میز کوبیده شد و صدای ضربه توی کل سالن پیچید.
_کافیه!
همه شوکه شدن و تهیونگ بلند شد.
نفسش سنگین شده بود و چشمهاش تیرهتر از همیشه.
_از کی تا حالا زندگی من شده وظیفه؟
پدرش هم بلند شد.
_از همون روزی که به دنیا اومدی.
خانم کیم با ترس گفت:
_دو-وون، لطفاً…
اما دیگه هیچکس گوش نمیداد.
تهیونگ یه قدم جلو رفت.
_من انتخاب نکردم این زندگی رو.
پدرش نزدیکتر شد و گفت:
_ولی حالا داریش
تهیونگ دندون هاش رو روی هم فشار داد و گفت:
_آرهههه به زورررر
و بعد، بدون اینکه منتظر واکنش بمونه چرخید.
خانم کیم صداش زد:
_تهیونگ، پسرم
اما بدون اینکه بایسته با قدمهای تند، بدون نگاه کردن به پشت سرش، در ورودی رو محکم باز کرد و از خونه خارج شد.
____________عکسا____________
ادامه دارد.......
part.5.
اول متن رو کامل بخونید بعدش عکسا
تهیونگ این بار اونی بود که صدای مادر ناتنیش رو قطع کرد.
بدون اینکه نگاهش رو از سومین برداره گفت:
_پس بگو.
سومین انگار همینو میخواست، صاف نشست، شونههاش رو عقب داد و با صدایی که حالا واضحتر بود گفت:
_تو از این ازدواج متنفری.
تلخ خندید و ادامه داد:
_از من متنفری،از این خونه متنفری، از همهچیییی، تو حتی از لمس کردن من هم متنفری، تاحالا شده حتی سعی کنی دستمو بگیری؟نه نشدههه.
قاشق از دست خانم افتاد.
سومیندوباره ادامه داد:
_سه ساله داری منو نادیده میگیری.
صداش بالا رفت.
_سه ساله مثل یه غریبه باهام رفتار میکنی!
تهیونگ این بار محکم گفت:
_بس کن، دیگه کافیه.
_نمیکنم تهیونگ نمیکنمممم
تهیونگ دندونهاشو روی هم فشار داد.
فکش سفت شده بود.
قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه پدرش با صدایی خشک و جدی گفت:
_این حرفا مهم نیست، مهم اینه که این ازدواج باید نتیجه داشته باشه.
حرفش مثل بنزین روی آتیش خشم تهیونگ بود.
تهیونگ خیلی آروم سرش رو چرخوند سمت پدرش و هستریک خندید.
_نتیجه؟
اخمی کرد و ادامه داد:
_من یه قرارداد کوفتی نیستم.
پدرش بدون تغییر گفت:
_هستی، تو وارث این خونهای، و وظیفهت رو انجام میدی.
تهیونگ چشم هاش رو روی هم فشار داد، انگار بالاخره اون چیزی که سال ها نگهش داشته بود شکست.
دستش محکم روی میز کوبیده شد و صدای ضربه توی کل سالن پیچید.
_کافیه!
همه شوکه شدن و تهیونگ بلند شد.
نفسش سنگین شده بود و چشمهاش تیرهتر از همیشه.
_از کی تا حالا زندگی من شده وظیفه؟
پدرش هم بلند شد.
_از همون روزی که به دنیا اومدی.
خانم کیم با ترس گفت:
_دو-وون، لطفاً…
اما دیگه هیچکس گوش نمیداد.
تهیونگ یه قدم جلو رفت.
_من انتخاب نکردم این زندگی رو.
پدرش نزدیکتر شد و گفت:
_ولی حالا داریش
تهیونگ دندون هاش رو روی هم فشار داد و گفت:
_آرهههه به زورررر
و بعد، بدون اینکه منتظر واکنش بمونه چرخید.
خانم کیم صداش زد:
_تهیونگ، پسرم
اما بدون اینکه بایسته با قدمهای تند، بدون نگاه کردن به پشت سرش، در ورودی رو محکم باز کرد و از خونه خارج شد.
____________عکسا____________
ادامه دارد.......
- ۶۴۹
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط