پارت 8

انتظار سقوط کف زمین رو داشتم که........ دستاش دور کمرم حلقه شد و معلق موندم..

صورتش اونقدر بهم نزدیک بود که نفس هاش به صورتم میخورد..

_ ملکه من چرا حواسش به خودش نیست؟

لب پایینم رو گاز گرفتم و ازش جدا شدم..

_ کجا؟

+ می.... میرم آب بخورم..

و یواش دویدم و رفتم که لیسا رو پیدا کنم...

توی جمعیت داشتم دنبالش میگشتم که دیدم رقصش تازه با یه نفر تموم شد..

با حرص رفتم سمتش و یه نیشگون از بازوش گرفتم..

☆ آییی.. چته؟

+ این چه کاری بود؟ خیالت راحت شد پیدام کرد؟؟؟

☆ آره👈👉😁

+ این کیه؟😑

با عشوه های بامزش چسبید بهش و دستشو روی سینه مرده گذاشت..

و با یه لحن چسیانه گفت:

☆ این جناب محترم یکی از اشراف زاده ها هستن که ازم خواستن امشب رو باهم بگذرونیم!

اون مرد سرشو به نشونه احترام خم کرد منم متقابل انجام دادم..

+ خب.. پس بلاخره یکی رو واسه خودت تور کردی..

سریع پرید وسط حرفم..

☆ عه عه این چه حرفیه😳

برای انتقام از کارش یه لبخند شیطانی زدم و رو به مرد گفتم

+ ببین با این باشی بیچاره ای پس همین الان از چنگ یه پیش فعال و رو مخ در برو..

☆ اَی (بوق بوق بوق😁👈👉)...🤬👊

و با خنده در رفتم...

---

جشن داشت تموم میشد... هرچقد گشتم شنلم رو پیدا نکردم.. لیسا هم معلوم بود پیچونده رفته...

یه نگاه به اطرافم انداختم.... دیدم تهیونگ یکم دورتر در حالیکه پشتش به من بود داشت با اشرافی های دیگه صحبت میکرد..

یواش یواش قدم برداشتم سمت در و حواسم به پشت سرم بود... وقتی فهمیدم به در رسیدم شروع کردم به دویدن ولی هنوز سه قدم نشده بود که محکم خوردم به سینه یه نفر...

موهامو خاروندم و سرمو گرفتم بالا..

+ ببخ......... شی.. د😶

_ جایی تشریف میبردی ملکه؟

با تعجب دوباره اونور و نگاه کردم و از نیم رخ طرف فهمیدم اون تهیونگ نبوده اصلا... فقط لباسشون یه ذره شبیه هم بود..

با ترس نگاهمو بهش دادم..

+ ته... خواهش میکنم...

_ خواهش و تمنا (درست نوشتم دیگه؟🗿😂) فایده نداره ملکه من.... بهت که گفتم این دفعه نمیزارم در بری!

+ ولی... ولی من خودم اومدمااا...

_ اومدن و نیومدنش با خودت بود... ولی رفتنت... دیگه نه..!!.. من به این راحتی پیدات نکردم که بزارم دوباره در بری...

+ نه... نه.. نه تهیونگ لطفاً بزار برم..

ولی با یه پوزخند مچ دستم رو محکم گرفت و با خودش کشوند و برد...

next part:

Like: 15
Coment: 17

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
دیدگاه ها (۲۰)

پارت ۶۲

•~•~پیوند احباری: قسمت نهم •~•~ات پشت در اتاق تهیونگ ایستاد...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

dark life = 30

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

{عشق فراموش شده}[P9]+ بله بله درسته. به همین اسمهپیرزن :خب ب...

عاشقانه های شبنم

کپشننننننننن🛐🥂دوردونه سکسی🤤📵پارت نوه +تموم شد ..صدایی نشنیدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط