پارت۴۷(یخی که عاشق خورشید شد)
(یخی که عاشق خورشید شد)
پارت ۴۷
تهیونگ:بپرس
ا.ت:اون روز تو اتاقت که رفتم..چند ورقه رو میزت دیدم فکنم خودت بفهمی چی میگم.
ا.ت:حقیقت نداره ن؟
تهیونگ:چیشد که یهو یاد این افتادی؟
ا.ت:جوابمو بدهههه(داد)
تهیونگ:نه نداره
ا.ت:از کجا باور کنم
تهیونگ:یه لحظه واستا..به قیافه من میخوره قاتل باشم؟
ا.ت:هیچ چیزی از هیچکی بعید نیست
تهیونگ: اون ورقه ها جعلی بودن و واقعیت نداشتن برای چند تا کار که طولانیه قضیش لازم پیدا شده بود(با اخم)
نمیدونستم باید حرفشو باور کنم یا نه ولی تهیونگ همچی کار نمیکرد مطمئن بودم
ا.ت:به حرفت اعتماد میکنم چون همون اول بهت گفتم راستشو بگی ...پس اینو میزارم پای حقیقت.
ا.ت:ولی امید وارم حقیقت داشته باشه واگرنه دیگه منو نمیبینی(جدی)
تهیونگ:من از خودم مطمئنم توهم بهتره بهم اطمینان کنی(چشمک)
تهیونگ:زیاد از این رفتارت خوشم نیومد ولی میزارم پای حساسیتت
ا.ت:لطف میکنی(نیشخند)
از رو تخت پاشد رفت سمت در همینطوری که میرفت گفت:ساعت ۶ میبینمت..حسابی به خودت برس مادمازل قراره امشب آدم های خاصی بیان
ا.ت:سعیمو میکنم
از اتاق خارج شد نمیدونم چرا اینقدر اصرار داشت که به خودم برسم،مگه امشب چخبرهه..خو اگه آدم های خاصی هم بیان چیکاره من دارن؟هوفف اصلا ولش
....
چند ساعت بعد
ساعت رو نگاه کردم ساعت ۴ بود رفتم کم کم حاضر شم
جلو آیینه نشستم و موهامو فر درشت کردم و ریختم دورم و یه ارایش تو تناژ رنگ تیره کردم و به رژ لب قهوه ای زدم
ساعتو نگاه کردم ساعت ۵ بود لامصب یکساعت وقت داشتم
زیاد لباس مجلسی با خودم نیاورده بودم آخه فکر نمیکردم اینجا لازمم بشه فقط یدونه بود
مجبور شدم همونو بپوشم ولی خیلی تو تنم خشگل بود یه لباس بلند پف دار تو تناژ رنگ بنفش و ابی،و یه تور روش که شاین بود فقط
از پشت هم با بند ضربدری بسته میشد خیلی قشنگ بود(اسلاید دوم) زیاد لختی هم نبود
رفتم یه کفش پاشنه بلند تو همون رنگا پوشیدم..خو تقریبا کارم تموم شده بود یه کت رو شونه هام انداختم و یه کیف کوچولو همرا با گوشیم برداشتم و از اتاق خارج شدم
رفتم سمت در اتاق تهیونگ در زدم درو باز کرد داخل شدم
داشت کراواتشو میبست یه نگاه بهم کرد مات و مبهوت موند
ا.ت:چیه باز خشگل شدم برات درد اور شده؟(لبخند)
تهیونگ:از اینکه این درد فقط متعلق به منه واقعا خوشحالم.
رفتم جلو و نزدیکش شدم کراواتشو گرفتم و براش درست کردم
ا.ت:حالا خوب شد..بریم
تهیونگ :بریم
از اتاق خارج شدیم داخل آسانسور شدیم و رفتیم طبقه پایین تو سالن هتل
یه زنه جای پذیرش داشت دادو بیداد میکرد و هی میگفت بگین رئیس این هتل بیاد ..زنه رد داده بود واقعا
تهیونگ که این صحنه رو دید رفت جلو گفت چیشده؟
پذیرش:اع آقای رئیس...چیزه این خانم
چی الان چیشد تهیونگ صاحب این هتله وایی خدا چرا هر دفعه از تهیونگ چیز های جدید میشنوم
بعد یه ربع اومد که بریم هنور گیج بودم از چیزی از فهمیدم
ا.ت:تو واقعا رئیس اینجایی ؟
دستمو گرفت کشید
تهیونگ:اره درباره این چیزا صحبت نکنیم بیا بریم
ا.ت:باش
از هتل خارج شدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بعد یه ربع رسیدیم
راننده در ماشین رو برام باز کرد پیاده شدم تهیونگ هم پیاده شد اومدم کنارم واستاد از بازوش گرفتم رفتیم داخل...اخیش این دفعه تو عمارت نبود..یجایه خیلی قشنگ بود سر باز بود تو حیات پره درخت
یه حس خیلی خوبی گرفتم از اینجا خیلی خوب بود کاش همه مهمونی ها این مدلی باشن
یه نگاه به آدم های اطراف کردم چندتاشونو انکار قبلا یجا دیده بودم فکنم تو تلویزیون..واقعا به قول تهیونگ خاص بودن..آخه چجوری اینارو دعوت کرده ؟یه خنده ریزی کردم
پارت ۴۷
تهیونگ:بپرس
ا.ت:اون روز تو اتاقت که رفتم..چند ورقه رو میزت دیدم فکنم خودت بفهمی چی میگم.
ا.ت:حقیقت نداره ن؟
تهیونگ:چیشد که یهو یاد این افتادی؟
ا.ت:جوابمو بدهههه(داد)
تهیونگ:نه نداره
ا.ت:از کجا باور کنم
تهیونگ:یه لحظه واستا..به قیافه من میخوره قاتل باشم؟
ا.ت:هیچ چیزی از هیچکی بعید نیست
تهیونگ: اون ورقه ها جعلی بودن و واقعیت نداشتن برای چند تا کار که طولانیه قضیش لازم پیدا شده بود(با اخم)
نمیدونستم باید حرفشو باور کنم یا نه ولی تهیونگ همچی کار نمیکرد مطمئن بودم
ا.ت:به حرفت اعتماد میکنم چون همون اول بهت گفتم راستشو بگی ...پس اینو میزارم پای حقیقت.
ا.ت:ولی امید وارم حقیقت داشته باشه واگرنه دیگه منو نمیبینی(جدی)
تهیونگ:من از خودم مطمئنم توهم بهتره بهم اطمینان کنی(چشمک)
تهیونگ:زیاد از این رفتارت خوشم نیومد ولی میزارم پای حساسیتت
ا.ت:لطف میکنی(نیشخند)
از رو تخت پاشد رفت سمت در همینطوری که میرفت گفت:ساعت ۶ میبینمت..حسابی به خودت برس مادمازل قراره امشب آدم های خاصی بیان
ا.ت:سعیمو میکنم
از اتاق خارج شد نمیدونم چرا اینقدر اصرار داشت که به خودم برسم،مگه امشب چخبرهه..خو اگه آدم های خاصی هم بیان چیکاره من دارن؟هوفف اصلا ولش
....
چند ساعت بعد
ساعت رو نگاه کردم ساعت ۴ بود رفتم کم کم حاضر شم
جلو آیینه نشستم و موهامو فر درشت کردم و ریختم دورم و یه ارایش تو تناژ رنگ تیره کردم و به رژ لب قهوه ای زدم
ساعتو نگاه کردم ساعت ۵ بود لامصب یکساعت وقت داشتم
زیاد لباس مجلسی با خودم نیاورده بودم آخه فکر نمیکردم اینجا لازمم بشه فقط یدونه بود
مجبور شدم همونو بپوشم ولی خیلی تو تنم خشگل بود یه لباس بلند پف دار تو تناژ رنگ بنفش و ابی،و یه تور روش که شاین بود فقط
از پشت هم با بند ضربدری بسته میشد خیلی قشنگ بود(اسلاید دوم) زیاد لختی هم نبود
رفتم یه کفش پاشنه بلند تو همون رنگا پوشیدم..خو تقریبا کارم تموم شده بود یه کت رو شونه هام انداختم و یه کیف کوچولو همرا با گوشیم برداشتم و از اتاق خارج شدم
رفتم سمت در اتاق تهیونگ در زدم درو باز کرد داخل شدم
داشت کراواتشو میبست یه نگاه بهم کرد مات و مبهوت موند
ا.ت:چیه باز خشگل شدم برات درد اور شده؟(لبخند)
تهیونگ:از اینکه این درد فقط متعلق به منه واقعا خوشحالم.
رفتم جلو و نزدیکش شدم کراواتشو گرفتم و براش درست کردم
ا.ت:حالا خوب شد..بریم
تهیونگ :بریم
از اتاق خارج شدیم داخل آسانسور شدیم و رفتیم طبقه پایین تو سالن هتل
یه زنه جای پذیرش داشت دادو بیداد میکرد و هی میگفت بگین رئیس این هتل بیاد ..زنه رد داده بود واقعا
تهیونگ که این صحنه رو دید رفت جلو گفت چیشده؟
پذیرش:اع آقای رئیس...چیزه این خانم
چی الان چیشد تهیونگ صاحب این هتله وایی خدا چرا هر دفعه از تهیونگ چیز های جدید میشنوم
بعد یه ربع اومد که بریم هنور گیج بودم از چیزی از فهمیدم
ا.ت:تو واقعا رئیس اینجایی ؟
دستمو گرفت کشید
تهیونگ:اره درباره این چیزا صحبت نکنیم بیا بریم
ا.ت:باش
از هتل خارج شدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بعد یه ربع رسیدیم
راننده در ماشین رو برام باز کرد پیاده شدم تهیونگ هم پیاده شد اومدم کنارم واستاد از بازوش گرفتم رفتیم داخل...اخیش این دفعه تو عمارت نبود..یجایه خیلی قشنگ بود سر باز بود تو حیات پره درخت
یه حس خیلی خوبی گرفتم از اینجا خیلی خوب بود کاش همه مهمونی ها این مدلی باشن
یه نگاه به آدم های اطراف کردم چندتاشونو انکار قبلا یجا دیده بودم فکنم تو تلویزیون..واقعا به قول تهیونگ خاص بودن..آخه چجوری اینارو دعوت کرده ؟یه خنده ریزی کردم
- ۳۲.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط