bloody life p¹⁰

پارت دهم؛نونای بومگیو
ویو بومیگو
تهیون: پس باید قاتل رو پیدا کنیم و بکشیمش؛ نمیتونیم اجازه بیدم افراد بیشتری از بینمون برن!
صبر کن بیینم اینا مخشون تاب داره؟یعنی چی میخوان آدم بکشن؟
بومگیو: یعنی چی که میخواین آدم بکشین؟ چجوری به خودتون جرات میدین که راجب جون یه آدم حرف بزنین؟! هرکسی حق زندگی داره احمقا!
یه پسر با عینک و موهای کوتاه شروع به خندیدن کرد
سونگمین: وای بومگیو شی خیلی خنده داری،تو که خودت قاتل سریالی ای لازم نیست ما و نصیحت کنی
با چشمای گشاد و لحن حق به جانبی گفتم: آقای محترم من یه کارمند ساده تویه کافه ام، همچین انگ هایی به من نمیچ-
قبل از تموم شدن حرفم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی یادم نمیاد...
★★★
چشمام رو فاصله دادم، گوه توش جدی.یونجون بالای سرم بود و دستش رو دراز کرد دستش رو گرفتم و بلند شدم همه یجور عجیبی نگام میکردن
بومگیو:چتونه؟آدم ندیدین؟
سونگمین پشت سر هم پلک زد: داداش مغزت مشکل داره؟
لبخند ترسناکی زدم و به سمتش رفتم: میخوای یه کاری کنم مغز تو مشکل پیدا کنه؟
کای آروم سمتم اومد
کای: بومگیو...
بومگیو: ها؟
کای: تاحالا فکر کردی که.. خاطراتت ناقصه؟
بومگیو: برفرض که کرده باشم، به توچه
کای: میخوام کمکت کنم
بومگیو: نیازی ندارم
کای یکهو نکاهش جدی شد: ببین تو شاید دو قطبی داشته باشی، نمیخوای درمان شی؟
دو قطبی؟ من؟! ولی راست میگه... من هیچی قبل از ۳ سال قبل رو ایدم نیست
بومگیو:چیکار کنم؟
کای: تمام ذهنت رو جستجو کن، به هرچیزی که میتونی فکر کن به خلأ های ذهنت فکر کن، بزار پازل ذهنت کامل شه
یونجون اومد و کنارم نشست: تو یه چیزایی میگفتی که شاید اگه بهت بگم کمکت کنه.
بومگیو: چی؟
یونجون: تو و نونات از پرورشگاه بعد از ۱۸ سالگی زدی بیرون و بخاطر اینکه نونات میخواست دکترشه تویه کافه کار میکردی تا پول دانشگاه نونات رو جور کنی
یه چیزایی یادم میومد..، یه چاقو... یه دختر که جیغ میزد و میگفت فرار کنم...همون دختر که داشت با دستاش خفه ام میکرد...یه پیرمرد که داره میخنده و انواع کار با چاقو رو نشون میده و بعد... یه جرقه؛ یه جرقه که همه چیز رو یادم آورد.دیگه تحملشو نداشتم نشستم و شروع کردم به گریه کردن یه حال خودم، نونام و سرنوشت کوفتیم.
کای بغلم کرد و بعد از آروم شدنم گفت:چی یادت اومد؟
بومگیو: من قاتل رو میشناسم!
کای خشک شد: چی؟
با کمک یونجون بلند شدم:یه پرورشگاه، یه پروشگاه که یون های عوضی یه بچه یا چندتارو از توش انتخاب میکردن و بهشون فیلمای قتل نشون میدادن، کلی صحنه ی وحشتناک شکنجه و اینجور چیزا.این بچه های یاد میگرفتن بکشن که من و نونام هم جزوی ازشون بودیم ولی ما فرار کردیم ماها نمیخواستیم قاتل شیم... همه لون چرت و پرتا زیادی رو نونام تاثیر گذاشته بود یروز که از سرکار اومدم اون پیرمرد آشغال تو خونه بود و بهم گفت نونام رو برده تا به سرنوشتی که بهش تعلق داره بپیونده بعدم منو بیهوش کرد
نفسی کشیدم و به بقیه نگاه کردم تا مطمئن شم گوش میدن
بومگیو: وقتی بهوش اومدم هیچی یادم نبود، مثل نوزادی که تازه متولد شده.یه چندتا ورقه کناردستم بود که توش نوشته بود من قاتلم و یه هویت جعلی برام درست کرده بود... همه چی بنظرم خیلی واقعی بود پس شروع کردم به فرار کردن چون اون آشغال به همه ی پلیسای دنیا من رو معرفی کرده بود،منی که قاتل نبودم! ولیخب الان هستم...
اشک توی چشمام جمع شد
بومگیو:خون هیچکدومشون از رو دستم پاک نمیشه
سرم روی شونه ی یونجون گذاشتم و شروع به گریه کردم
کای: پس فکر میکنی نونات قاتله؟
بومگیو:امشب بیدار میمونم تا بیینم
کای: اسمش چیبود؟
بومگیو: نینگ نینگ
همه فقط شوکه بودن، بالاخره خودمم تو شوک بودم از چیزایی که یهو یادم اومد
رزی: گفتم که هیچ قاتلی بینتون نیست!
دیدگاه ها (۵۲)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:85اومد جلو...دستامو گرفت...-س...

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

Enemys Embrsce [ part ۲۸ ]

پارت ۲۹

عاشقانه های شبنم

برم بخوابم دیگه فکر کنم اندازه تمام این چند روز که پست گذاشت...

کپشن مهمهه🎀🍒عروسک من😈🔞پارت چهل و یک +نه من قاتل نیستم خندید ...

عشق مافیا:)))پارت چهاردهم :جیمین: سلام یونجون یونجون: سلام (...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "45" "ویو پارک آنجلینا" ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط