رمان گناهکار قسمت هفتم (605 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
و به صندلی از پشت میز کنار ستون برداشت و گذاشت جلوم با تشکر زیر لبی نشستم و به صورتم دست کشیدم احساس گرمای شدیدی می کردم. دوست داشتم برم توی باغ تا هوای تازه بخورم ولی با وجود امیر واسه بیان کردنش معذب بودم هر چی نباشه خونه ی مردمه
همین جوری باشم برم بیرون که نمی شه.
پری دلی بریم این اطراف به کم قدم بزنیم، شاید حالتم بهتر شد.
از خدا خواسته قبول کردم باز راه برم بهتره تا به جایی حرکت بشینم اونم با وجود نگاه های گاه و بی گاه امیر
امیر پشت سرمون بود و که گاه با پری حرف میزد. به وقتایی حس میکردم پسر خجول و سر به زیریه اما به هیچ وجه معنی اون نگاه
های خیره اش رو درک نمی کردم.
داشتم به تابلوهایی که روی دیوار نصب شده بود نگاه میکردم اون طرف سالن به محیط باز بود همراه با به شومینه ی فانتزی که انگار
محض دکور گذاشته بودنش اونجا و بالای شومینه به تابلوی نستا بزرگ نصب شده بود نمایی از غروب آفتاب
روی شومینه قاب عکسای کوچیک و بزرگی کنار هم چیده شده بود. انگار که عکسای خانوادگیشون بود.
پری رو به امیر کرد و با لبخند پرسید تو هم توی این عکسا هستی؟
امیر با لبخند سرشو تکون داد و به یکی از عکسا اشاره کرد.
اینو وقتی نوجوون بودم انداختم اینجا هم کم سن و سال تر بودم.
پری به یکی از عکسا اشاره کرد که دو تا پسر بچه کنار هم ایستاده بودن و اونی که قدش کمی بلندتر بود دستشو انداخته بود روی شونه
ی اون یکی و هر دو با لبخند توی دوربین نگاه می کردن
پری این دو تا کین؟
و با مکت به امیر نگاه کرد و ادامه داد: یکیشون که خیلی به عکس نوجوونیات شبیهه.
امیر نیم نگاهی به من و پری انداخت و لبخند زد.
اونی که کوچیک تره تره خودمم اونی هم که دستشو انداخته دور گردنم برادرم آرتامه، این عکس برای ما خیلی عزیزه
پری از مهناز جون در مورد برادرت شنیدم راستی امشب ندیدمش
احساس کردم با این حرف پری حالت صورت امیر گرفته شد. از گوشه ی چشم نگاه کوتاهی به من انداخت لبخند زد، ولی مصلحتی
بودنش کاملا مشخص بود.
یکی از دوستاش دچار مشکل شده بود باید میرفت گفت خودشو میرسونه راستی بریم باغو هم بهتون نشون بدم. مطمئنم خوشتون میاد.
پری با روی باز قبول کرد من که از اولم قصدم همین بود آروم دنبالشون راه افتادم اونا جلو می رفتن و من پشت سرشون.
ناخواسته داشتم به حرفای امیر فکر میکردم وقتی اسم آرتام می اومد خیلی راحت متوجه میشدم که می ره توی خودش
توی حیاط داشتیم قدم میزدیم و امیر و پری هم با هم حرف میزدن دیگه داشت حوصلم سر می رفت. دوست داشتم تنها باشم. خواستم بهشون بگم که همون موقع موبایل امیر زنگ خورد گوشیشو از توی جیبش در آورد و جواب داد.
الو؟
گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
و به صندلی از پشت میز کنار ستون برداشت و گذاشت جلوم با تشکر زیر لبی نشستم و به صورتم دست کشیدم احساس گرمای شدیدی می کردم. دوست داشتم برم توی باغ تا هوای تازه بخورم ولی با وجود امیر واسه بیان کردنش معذب بودم هر چی نباشه خونه ی مردمه
همین جوری باشم برم بیرون که نمی شه.
پری دلی بریم این اطراف به کم قدم بزنیم، شاید حالتم بهتر شد.
از خدا خواسته قبول کردم باز راه برم بهتره تا به جایی حرکت بشینم اونم با وجود نگاه های گاه و بی گاه امیر
امیر پشت سرمون بود و که گاه با پری حرف میزد. به وقتایی حس میکردم پسر خجول و سر به زیریه اما به هیچ وجه معنی اون نگاه
های خیره اش رو درک نمی کردم.
داشتم به تابلوهایی که روی دیوار نصب شده بود نگاه میکردم اون طرف سالن به محیط باز بود همراه با به شومینه ی فانتزی که انگار
محض دکور گذاشته بودنش اونجا و بالای شومینه به تابلوی نستا بزرگ نصب شده بود نمایی از غروب آفتاب
روی شومینه قاب عکسای کوچیک و بزرگی کنار هم چیده شده بود. انگار که عکسای خانوادگیشون بود.
پری رو به امیر کرد و با لبخند پرسید تو هم توی این عکسا هستی؟
امیر با لبخند سرشو تکون داد و به یکی از عکسا اشاره کرد.
اینو وقتی نوجوون بودم انداختم اینجا هم کم سن و سال تر بودم.
پری به یکی از عکسا اشاره کرد که دو تا پسر بچه کنار هم ایستاده بودن و اونی که قدش کمی بلندتر بود دستشو انداخته بود روی شونه
ی اون یکی و هر دو با لبخند توی دوربین نگاه می کردن
پری این دو تا کین؟
و با مکت به امیر نگاه کرد و ادامه داد: یکیشون که خیلی به عکس نوجوونیات شبیهه.
امیر نیم نگاهی به من و پری انداخت و لبخند زد.
اونی که کوچیک تره تره خودمم اونی هم که دستشو انداخته دور گردنم برادرم آرتامه، این عکس برای ما خیلی عزیزه
پری از مهناز جون در مورد برادرت شنیدم راستی امشب ندیدمش
احساس کردم با این حرف پری حالت صورت امیر گرفته شد. از گوشه ی چشم نگاه کوتاهی به من انداخت لبخند زد، ولی مصلحتی
بودنش کاملا مشخص بود.
یکی از دوستاش دچار مشکل شده بود باید میرفت گفت خودشو میرسونه راستی بریم باغو هم بهتون نشون بدم. مطمئنم خوشتون میاد.
پری با روی باز قبول کرد من که از اولم قصدم همین بود آروم دنبالشون راه افتادم اونا جلو می رفتن و من پشت سرشون.
ناخواسته داشتم به حرفای امیر فکر میکردم وقتی اسم آرتام می اومد خیلی راحت متوجه میشدم که می ره توی خودش
توی حیاط داشتیم قدم میزدیم و امیر و پری هم با هم حرف میزدن دیگه داشت حوصلم سر می رفت. دوست داشتم تنها باشم. خواستم بهشون بگم که همون موقع موبایل امیر زنگ خورد گوشیشو از توی جیبش در آورد و جواب داد.
الو؟
- ۱.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط