سرنوشت نفرین شده...
پارت 19
و دوباره بووومم بووووم بوووم
دیگه هیچی...هیچی هیچی یادم نمیاد جز صدای مبهمی از آژیر آمبولانس...
کوک ویو
بارون به شدت میبارید و تو ماشینم لم داده بودم.
هرکی میدید فک میکرد خوابیدم ولی کی میدونست چه جنگی در درونم بود.
مغزم به قلبم به شدتتت حمله میکرد و قلبم فقط با کلمات جواب میداد.
ذهنم داشت منفجر میشد.
چرا اونکارو کردم؟
چرا باعث شدم افراد بیگناه آسیب ببینن؟
چرا اونقدر عصبی شدم؟
چرا آخه؟
از زمانی سیزده سالگیم که داشتم جانشین پدرم میشدم تصمیم گرفتم و قسم خوردم که هیچ وقت اینکارو نکنم. ولی مشروب...عقلمو از سر پروند. اون لحظه اصلا خودم نبودم. احساس گناه میکنم. خیلی حالم خرابه. دوس داشتم با یکی حرف بزنم ولی کسیو ندارم. وااایی گند زدم به همچی. ریدم تو همچی. خاک تو سرم
ویو لوئیس
بالاخره در اتاقو شکوندیم و وارد شدیم. غوغا بود.
سریع دویدیم سمت لارا محکم رگایی که بریده بودو با دست گرفت
L هارین یه پارچه بیاررر
ویو هارین
نمیدونستم چیکار کنم دو دستی عین گربه پریدم رو پرده و پارش کردم.
Hبیا
ویو لوئیس
پارچه رو گرفتم و محکم بستم رو زخما
L هارین ای شیشه شکسته هارو باید جمع کنیم.
امبولانس اومده بود. هارین با گریه رفت پایین.
همجای زمین پره خون بود. از دهن، از گردن، از دست، از همجاش خون میومد
ویو کوک
ماشین روشن بود و خر خر میکرد.
بالاخره همونطور که به جلو زل زده بودم یه قطره اشک تو چشمام متولد شد.
با خنده گفتم
+چقدر من انسان کثیفی ام
قطره اشک سر خورد و افتاد رو گونم و یه اشک دیگه به وجود اومد.
ناگهان رگ چشمام زد بیرون.
ماشینم لب دره بود راحت میتونستم از شر خودم خلاص شم.
ویو لوئیس
با عجله لارا رو رسوندیم به آمبولانس.
L هارین تو بمون خونه و دنبال کوک بگرد
با گریه جواب داد
H کوک جواب نمیده گوشیش خواموشه . نه بزار منم بیام خواهش میکنم
سرش داد زدم
L نه هاریینن بمون خونههه
بارون خیلیییی شدت داشت جوری که تو این چند ثانیه هممون موش اب کشیده شده بودیم.
ویو کوک
از آینه به پشت نگا کردم.
یه کامیون قرمز با سرعت میومد سمتم.
صدرصد اتفاقی نبود!
کامیون قرمز بدون ترمز با سرعت روند سمت ماشینم و من بی حرکت بودم تا اینکه...
بوووووممممم
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره و اگه از اکسپلور میاید حتما فالو کنید ♥️
و دوباره بووومم بووووم بوووم
دیگه هیچی...هیچی هیچی یادم نمیاد جز صدای مبهمی از آژیر آمبولانس...
کوک ویو
بارون به شدت میبارید و تو ماشینم لم داده بودم.
هرکی میدید فک میکرد خوابیدم ولی کی میدونست چه جنگی در درونم بود.
مغزم به قلبم به شدتتت حمله میکرد و قلبم فقط با کلمات جواب میداد.
ذهنم داشت منفجر میشد.
چرا اونکارو کردم؟
چرا باعث شدم افراد بیگناه آسیب ببینن؟
چرا اونقدر عصبی شدم؟
چرا آخه؟
از زمانی سیزده سالگیم که داشتم جانشین پدرم میشدم تصمیم گرفتم و قسم خوردم که هیچ وقت اینکارو نکنم. ولی مشروب...عقلمو از سر پروند. اون لحظه اصلا خودم نبودم. احساس گناه میکنم. خیلی حالم خرابه. دوس داشتم با یکی حرف بزنم ولی کسیو ندارم. وااایی گند زدم به همچی. ریدم تو همچی. خاک تو سرم
ویو لوئیس
بالاخره در اتاقو شکوندیم و وارد شدیم. غوغا بود.
سریع دویدیم سمت لارا محکم رگایی که بریده بودو با دست گرفت
L هارین یه پارچه بیاررر
ویو هارین
نمیدونستم چیکار کنم دو دستی عین گربه پریدم رو پرده و پارش کردم.
Hبیا
ویو لوئیس
پارچه رو گرفتم و محکم بستم رو زخما
L هارین ای شیشه شکسته هارو باید جمع کنیم.
امبولانس اومده بود. هارین با گریه رفت پایین.
همجای زمین پره خون بود. از دهن، از گردن، از دست، از همجاش خون میومد
ویو کوک
ماشین روشن بود و خر خر میکرد.
بالاخره همونطور که به جلو زل زده بودم یه قطره اشک تو چشمام متولد شد.
با خنده گفتم
+چقدر من انسان کثیفی ام
قطره اشک سر خورد و افتاد رو گونم و یه اشک دیگه به وجود اومد.
ناگهان رگ چشمام زد بیرون.
ماشینم لب دره بود راحت میتونستم از شر خودم خلاص شم.
ویو لوئیس
با عجله لارا رو رسوندیم به آمبولانس.
L هارین تو بمون خونه و دنبال کوک بگرد
با گریه جواب داد
H کوک جواب نمیده گوشیش خواموشه . نه بزار منم بیام خواهش میکنم
سرش داد زدم
L نه هاریینن بمون خونههه
بارون خیلیییی شدت داشت جوری که تو این چند ثانیه هممون موش اب کشیده شده بودیم.
ویو کوک
از آینه به پشت نگا کردم.
یه کامیون قرمز با سرعت میومد سمتم.
صدرصد اتفاقی نبود!
کامیون قرمز بدون ترمز با سرعت روند سمت ماشینم و من بی حرکت بودم تا اینکه...
بوووووممممم
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره و اگه از اکسپلور میاید حتما فالو کنید ♥️
- ۲۲.۷k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط