زندیگ دوباره

پارت ۱۹

محل عکس:pov
از وقتی رسیدم اولین نفر بودم نمی دونم فهمیدم نه بلکه ساعت ۱۰ هست ساعت ۵ هست و هنوز افتاب در نیومده پدر سگ.
کم کم دیدم عه ساسکه هم داره میاد.
تو خودش بود که داد زدم:سلام ساسکههه خوبیی؟
بچه سکته زد .
___بخش حذف شده پارت قبل به خاطر کمبود جا_
_تو اینجا چیکار می کنی؟ناروتو؟
_اومدم عشق و حال خو اسکل برای عکس اومدم.
_اون که چند ساعت بعده عاقل ...
_پس بیا با هم طلوع افتاب رو تماشا نماییم.
_عا مطمئنی؟ اخه
_تو چرا انقدر زود اومدی ساسکه؟
_نمی دونم همینشکلی دیدم برادرم داشت می رفت ماموریت منم دیگه ازش خدافظی کردم اومدم چقدر هست اینجایی ناروتو؟
_از نظر خودت؟ یک ساعتی میشه.
_عالی چه خو.‌. یک ساعت اینجا چه غلطی می کردی بچه؟
_خب فکر کنم بدونی یه اوچیها توی محله ی اوچیها زندگی نمی کنه درسته؟
_اره می دونم
_اسمش رو می دونی؟
_عام زیاد نه
_مگه درس هست اسکل؟
_نه توضیح بده دیگه
_خب اسمش اوبیتو اوچیها هست قیم رسمی من و هم خونه ی بنده.
_واو خب؟
_می دونی من خیلی کرم ریزم؟
_معلومه.
_خب بچگی من و اون مثل هم هست. و رفتارامون هم مثل هم هست. بعد منو ساعت ۴ . ۵ بیدار گرده میگه ده هست...خیلی بیشوره.
_اها.
_راستی ساسکه اسم برادرت چی بود؟
_ایتاچی.
_واو خب چطوری؟خوبی؟
_میگم چرا رفتارت انگار ۱۸۰ درجه چرخیده؟ الان انگار مثل یه مادر شدی که مراقب بچشه.*سر مادر تاکید کرد*
_اگه می خوای حرصم رو در بیاری بهت میگم با اینا حرصم در نمیاد برادر
_کلی منظورم این بود که کسی دقت نکرده انگار ولی مثل یه بزرگ سال هستی ناروتو همیشه نگران بقیه ای رفتارت هم مثل دخترا نیست یا بقیه دخترا
_مثل اونا که بهت می چسبن؟
_آره ذهنمو خوندی.حالا دلیل؟
_دنبال توجه. می خوام بهت کاری که بعدا می خوام بکنم بهت بگم‌.
_چیکار؟هوکاگه شدن؟🤣
_نه اسکل.نینجا شدن رو ول کنم. دیگه نینجا نباشم.
ساسکه شکه شد. چون انتظار اینو اصلا نداشت.
*افکار ساسکه*
اصلا انتظار این مورد رو نداشتم...مگه نمی خواست هوکاگه بشه ؟ خیلی عجیب بود اونم ناروتو داریم ناروتو خودی رو میگیم...
*
_چرا نمی خوای هوکاگه بشی پس؟ نه اصلا چرا می خوای نینجا بودن رو ول کنی؟
_زندگی راحت بی دردسر و عادی همین.
_تو خودت دردسر-
*از زبان ساسکه*
حرفم رو خوردم...یه لحظه احساس کردم مامانم رو دیدم باورم نمیشه...مامانم ادمیه هیچکس نمی تونه مثل اون بشه یعنی یه رفتار خاص داره و خود توچان*پدر* و اونی چان *دیگه می دونی کدوم خریه ایتاچی*تایید کردن ولی واقعا رفتارش مثل یه پدر و. مادره انگار دارم دو فرد رو در یه بدن می بینم عجب.
_میگم سینما نیستم مثل بز زل زدی بهما
وایی
سرخ شدم و برای اینکه نفهمه رومو اون ور کردم
_خفه ناروتو داشتم با درخت اونور نگاه می کردم.
_اره جون عمت
اومدم جوابش رو بدم تا رومو کمی اینور کردم باهاش چشم تو چشم شدم.
اون چشم های آبی*آدمین در حال دخالت فضولم دادا چندشا🤣☻_بروگمشو . باشه بینیم بابا رفتم*دوباره از اول میگم
باهاش چشم تو چشم شدم . اون چشم های آبی توشون غرق شدم.خیلی زیبا بودن انعکاس بسیار زیبا.مثل دریا،ولی ته اون چشم ها انگار...انگار...یه پوچی بود.*همین پوچی هم تو چشم های ساسکه بود که تو ذهن ناروتو گذشت.*
چندین دیقه چشم تو چشم موندیم .
خورشید خیلی کم و کند شروع کرد به طلوع کردن.
یهو ناروتو خندید .
خیلی زیبا بود انگار ... ولش کن اون زیبایی بی نهایت بود.
_ناروتو
_ساسکه خوبی؟ تب داری ؟
_تب؟
یهو ناروتو پیشونیش رو چسبوند به پیشونی ساسکه
_ تب که نداری ولی انگار حالت خوش نیست.
_ناروتو
خندیدم کنار اون خنده ی من شوکی کل ناروتو رو در بر گرفت.
یهو اونم شروع کرد به خندیدن.
وسط خنده اش
_هی ساسکه جلو رو نگاه کن.خورشید هنوز مثل یه توپ نارنحی کوچولو هست.
_آره خیلی شباهت داره.
_کاشی سنسه هم شبیه سرامیک هست🤣
_آره پر شباهت.
_ تو هم شبیه یه سوسک بالداری.
_آره پر شباه- چیی؟ من خوش قیافه ؟ بیشرف پدر ندیده.
_خودتی بیشرف پدر ندار.
هردومون خنده مون گرفت.
فکر کنم این بهترین دیدن طلوع خورشید برای من بود تو کل عمرم امروز بهترین بود.

___داستان ادامه دارد*
خیلی بیشورم
🤣☻
عاشقانه اش تو حلقم خیلی بد شد می دکنم به رخم نیارید
دیدگاه ها (۷۵)

دو قطب مخالف🧡💙# قسمت ۳۰: «اعتراف به همه» 🔥❄️**صحنه ۱ - داخلی...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

مافیای من

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۲**ویو آت**ساعتم داشت تیک‌تیک می‌...

پارت ۶۲

Cold melody part 9سه هفته از اون روزِ فاجعه گذشت. رابطه‌یِ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط