پارتی هشت نفره p³⁵
ساعت ۱۰ و نیم شب در اتاق جین و جیهوپ و کوک...
کوک:وایییی..جین اصلا باورم نمیشه که همچین دروغی به ا.ت گفتی...
جیهوپ: آفرین....ولی اگر حقیقت رو بفهمه چی...
جین: نه بابا..هیچی نمیشه...
*پرش زمانی به فردا صبح*
امروز بالاخره اعضا بعد از پنج ماه رفتن که یه سری به کمپانی بزنن..من هم با بچه توی خونه تنها بودم تاااااا...بفهمیدم که امروز تولد پیشی کوچولو هستش...بلند شدم رفتم توی آشپزخونه و کیک پختم ...گوشیم زنگ خورد..کوک بود.
کوک: الوو...بیبی؟حالت چطوره
ا.ت: سلام ددی خوبم میسی...اوضاع چطوره..میتونید این چهار ماه هم بمونید خونه...
کوک: آره با پی دی نیم حرف زدیم..اونم گفت که مشکلی نی.. راستی زیاد بلند نشیااا..برات خوب نیس...چیزی هم خواستی بگو برات سفارش بدم..
ا.ت: باشه ...مواظب خودتون باشید...و بعد قطع کردیم..فکر کنم اصلا کوک نمیدونست که امروز تولد شوگاس...
این کیکی که پختم باید خود خبرش رو اول رزاری توی فر..یک ساعت گذاشتمش توی فر بعد رفتم خونه رو مرتب کردم...کلا صحبت های جین و دکتر رو یادم رفته بود...تا اینکه بچه یه لگد زد...چشام سیاهی رفت..
ا.ت: واییی..باید یکم استراحت کنم...نمیخوام امروز و خراب کنم...
بعد از پختن خمیر کیک بلند شدم و رفتم کیک رو آماده کردم و دوباره یه ساعت دیگه هم دوباره گذاشتم توی فر..توی این زمان رفتم سریع حموم...بعد از حموم لباسام و موشیدم و دید که خوراکی نداریم برای همین رفتم خوراکی هم خرید...هر لحظه دردم بیشتر میشد...ولی تولد در اولویت بود...ساعت هفت و نیم بو تا اینکه صدای ماشین اعضا رو شنیدم ...داشتن ماشینشون رو توی گاراژ پارک میکردن...رفتم پشت در برق هارو خاموش کردم...و برف شادی رو توی دستم...نگه داشتم...
هم زمان با باز شدن در من هم دردم گرفت...ولی ...ولی تحمل کردم...
کوک: ا...ا.ت کجایی..چرا برقا خاموشه..
جیمین: شاید بالا خوابیده...
در که بسته شد ...چراغارو خاموش کردم و برف شادی رو زدم
ا.ت: هایییییی.....چه عجب اومدید...
جین: احیانا سالگردی و چیزیه؟
ا.ت: شوگا ددی تولد مبارکککک
همشون جا خوردن
ا.ت: بید بالا دست و صورتتون رو بشورید و لباس تمیز بپوشید من هم میرم میز و آماده کنم...خیییلی دردم بد تر شده بود...ولی چیکار کنم امشب یه شب ویژه بود...
*پرش زمانی به بعد از شام*
جیهوپ: ا.ت من مگه بهت نگفتم که نباید زیاد کار کنی...
ا.ت: ای بابا ...جیهوپ یه شب که هزار شب نمیشه...
بعد رفتم و کیک آوردم و شمع هارو گذاشتم روش روی کیک هم نوشتم (تولدت مبارک پیشی)
شوگا کیک رو برید...دیگه صبرم لبریز شد و رفتم آشپزخونه و یه دونه قرص آرام بخش خوردم...دردم فعلا خوابیده بود...خوراکی هارو آوردم و...
ا.ت: خوب...چی...چی بازی کنیم.....
شوگا: از نظر من برو تو استراحت کن خیییلی تو امروز کار کردی(با نگرانی)
ا.ت: نگرانم نباش ...من خوبم....هوف
نامجون: به نظرم جرعت و حقیقت بازی کنیم...
بعد از تموم شدن بازی رفتیم بخوابیم...اصلا حالم خوب نبود...تا اینکه.....
کوک:وایییی..جین اصلا باورم نمیشه که همچین دروغی به ا.ت گفتی...
جیهوپ: آفرین....ولی اگر حقیقت رو بفهمه چی...
جین: نه بابا..هیچی نمیشه...
*پرش زمانی به فردا صبح*
امروز بالاخره اعضا بعد از پنج ماه رفتن که یه سری به کمپانی بزنن..من هم با بچه توی خونه تنها بودم تاااااا...بفهمیدم که امروز تولد پیشی کوچولو هستش...بلند شدم رفتم توی آشپزخونه و کیک پختم ...گوشیم زنگ خورد..کوک بود.
کوک: الوو...بیبی؟حالت چطوره
ا.ت: سلام ددی خوبم میسی...اوضاع چطوره..میتونید این چهار ماه هم بمونید خونه...
کوک: آره با پی دی نیم حرف زدیم..اونم گفت که مشکلی نی.. راستی زیاد بلند نشیااا..برات خوب نیس...چیزی هم خواستی بگو برات سفارش بدم..
ا.ت: باشه ...مواظب خودتون باشید...و بعد قطع کردیم..فکر کنم اصلا کوک نمیدونست که امروز تولد شوگاس...
این کیکی که پختم باید خود خبرش رو اول رزاری توی فر..یک ساعت گذاشتمش توی فر بعد رفتم خونه رو مرتب کردم...کلا صحبت های جین و دکتر رو یادم رفته بود...تا اینکه بچه یه لگد زد...چشام سیاهی رفت..
ا.ت: واییی..باید یکم استراحت کنم...نمیخوام امروز و خراب کنم...
بعد از پختن خمیر کیک بلند شدم و رفتم کیک رو آماده کردم و دوباره یه ساعت دیگه هم دوباره گذاشتم توی فر..توی این زمان رفتم سریع حموم...بعد از حموم لباسام و موشیدم و دید که خوراکی نداریم برای همین رفتم خوراکی هم خرید...هر لحظه دردم بیشتر میشد...ولی تولد در اولویت بود...ساعت هفت و نیم بو تا اینکه صدای ماشین اعضا رو شنیدم ...داشتن ماشینشون رو توی گاراژ پارک میکردن...رفتم پشت در برق هارو خاموش کردم...و برف شادی رو توی دستم...نگه داشتم...
هم زمان با باز شدن در من هم دردم گرفت...ولی ...ولی تحمل کردم...
کوک: ا...ا.ت کجایی..چرا برقا خاموشه..
جیمین: شاید بالا خوابیده...
در که بسته شد ...چراغارو خاموش کردم و برف شادی رو زدم
ا.ت: هایییییی.....چه عجب اومدید...
جین: احیانا سالگردی و چیزیه؟
ا.ت: شوگا ددی تولد مبارکککک
همشون جا خوردن
ا.ت: بید بالا دست و صورتتون رو بشورید و لباس تمیز بپوشید من هم میرم میز و آماده کنم...خیییلی دردم بد تر شده بود...ولی چیکار کنم امشب یه شب ویژه بود...
*پرش زمانی به بعد از شام*
جیهوپ: ا.ت من مگه بهت نگفتم که نباید زیاد کار کنی...
ا.ت: ای بابا ...جیهوپ یه شب که هزار شب نمیشه...
بعد رفتم و کیک آوردم و شمع هارو گذاشتم روش روی کیک هم نوشتم (تولدت مبارک پیشی)
شوگا کیک رو برید...دیگه صبرم لبریز شد و رفتم آشپزخونه و یه دونه قرص آرام بخش خوردم...دردم فعلا خوابیده بود...خوراکی هارو آوردم و...
ا.ت: خوب...چی...چی بازی کنیم.....
شوگا: از نظر من برو تو استراحت کن خیییلی تو امروز کار کردی(با نگرانی)
ا.ت: نگرانم نباش ...من خوبم....هوف
نامجون: به نظرم جرعت و حقیقت بازی کنیم...
بعد از تموم شدن بازی رفتیم بخوابیم...اصلا حالم خوب نبود...تا اینکه.....
- ۷.۷k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط