سناریوی باکوگو و میدوریا باکودکو

{سناریوی شماره ۲}
||پارت سوم||
نام سناریوی:
《دلم برات تنگ میشه》
تا پرستار دیدش گفت این که همون پسر دیشبی چهش شده

گفتم "مگه نمی‌بینی چاقو خوردههههه 💢💢💢💢💢

بعد سریع از من گرفتش و گذاشتش روی تخت بعد گفت باید بره اتاق عمل برو فرم رو پر کن
رفتم کاراشو کردم اتفاق چند وقت بود داشتم پولامو جمع میکردم یه PS5 بخرم اتفاقا ازش هم موند

[چون عمل سطحی بود چاقو هم زیاد فرو نرفته بود زیاد خرج نداشت به پول خودمون شد ۳۰۰۰۰ دارو هم براش فقط بانداژ و چرک خوشکن نوشت که خود بیمارستا داد]

{قیمت ۱۴/۰۰۰PS5 بود که باکوگو ۱۰/۰۰۰ جمع کرده بود}

بعد کردن کارای ایزوکو زنگ زدم به مامانش صدامو یکم عوض کردم
مامان میدوریا " سلام شما؟
باکوگو " سلام من دوست دک....یعنی میدوریا هستم میدوریا امشب اینجا میمونه مشکلی نداره
مامان میدوریا " نه فقط با خودش می تونم حرف بزنم
باکوگو"البته فقط الان داریم یه آزمایش انجام میدیم ممکن خراب شه بهش میگم بهتون زنگ بزنه راستی فردا از مدرسه میایم خانه مشکلی‌ نیست؟
مامان میدوریا " باشه مشکلی نیست خدافظ
باکوگو " ممنون خدافظ
چقدر مثبت حرف زدن سخته 😑💢
بعد هم زنگ زدم به مامانم🥲💢💢💢💢
باکوگو" سلام مامانم💢
مامان باکوگو " بگو کجایی بینم 💢💢💢
باکوگو" خانه یکی از دوستام امشب میمونم 💢💢
مامان باکوگو " باشه خنه کی ؟💢💢💢💢
باکوگو " وقتی فردا از مدرسه اومدم برات میگم خدافظ💢💢💢💢💢😌👌🏻
یک ساعت دکتر از اتاق عمل اومد بیرون دویدم سمتش
باکوگو" حالش خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکتر " بله...بله حالش خوبه خوبه فقط بیهوش به احتمال زیاد تا فردا می‌خوابه چون زخمش سطحی بوده و عمیق نبوده تا فردا عصر سر حال یعنی انگار نه انگار که چیزی شده
باگوکو" آها خیلی ممنون
بعد اون همه خود خوری و استرس خیالم راحت شد آخی انگار سنگین ترین بار دنیا رو از شونم بر داشته بودن
بعد نیم ساعت اجازه دادن میدوریا رو ببينم
بی حوش بی حوش بود خیلی خیلی راحت خوابیده بود
دوست داشتم بقلش کنم و زار زار گریه کنم بعد هم حسابی دعواش کنم که چرا از اون کوچه رفتی

سرش رو نوازش کردن و بوسیدم بعد راستش رو گرفتم تاصبح بالای سرش بودم ساعت ۶ . ۷ صبح بود که خوابم برد

ادامه دارههههه 💯❤️⚘️✨️
دیگه حال ندارم بنویسم نمیزارم تا فردا عصر 🤭✨️⚘️
اینم به خواتر یکی نوشتم
بهله فکر نکنید نه لایک کنید نه کامنت میزارم براتون ارههههه💬📑
دیدگاه ها (۱۱)

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

P7 .PRISON MAFIA.

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت ۵لبخندی زدم میز صبحانه نشستم نون تست رو برداشتم و کمی ر...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

.PRISON MAFIA.

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

پارت ۱۱ [ آزمازش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو نوسنده اوین و اریل نمی دون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط