{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک : اون واسه منه

اسم فیک : اون واسه منه
p62



ویو ات
سریع وسایلامو جمع کردم و بعد با جونگکوک به سمت خونه جونگکوک رفتیم.... بعد از یه بیست دقیقه به خونه رسیدم... چمدونم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم... چمدونم رو برداشتم... با لحن بغضی ای گفتم
ات: جونگکوکااا، تهیونگ اوپا کجاست؟.... *صدامو آروم کردم*... دلم براش تنگ شده:)


جونگکوک: *چمدون رو از دستش گرفت و با لبخند نگاهش کردم*... اینو بده به من، سنگینه تو مراقب خودت باش... *چند لحظه مکث کردم*.... منم نمیدونم کجاست ازش خبر ندارمم.... فعلا بیا بریم بالا... بعد بهش زنگ میزنم

ات: *با چهره ی درهم "باشه" ای گفتم و بعد سوار آسانسور شدیم، و به خونه رسیدیم.... به در نگاه کردم،*.... کوکیاا... رمز در چنده؟

جونگکوک: *در حالی که سعی میکردم خندم رو پنهان کنم گفتم*... رمز در که "2009"عه.. ولی نیازی به رمز نیست خوشگل خانوم...زنگو بزن!

ات: هاع؟... زنگ؟؟... من زنگو بزنم کی میخواد در رو باز کنه؟؟؟... اجنه هااا؟؟؟!!

جونگکوک: *آروم و زیر لب گفتم*... کوچولوی خنگ.... * و دستشو گرفتم و انگشتشو رو زنگ در گذاشتم....

ات: چیکار....... *هنوز حرفم تموم نشده بود که یهو تهیونگ در خونه رو باز کرد و بوی غذا و گرمی خونه به صورتم خورد*....
ت..تهیونگ اوپاااا.... *اشک تو چشمام حلقه زد و سریع پریدم تو بغلش*... ببخشید ته.. نباید نگرانت میکردممم *اشکام تند تند میومدن و روی لباس تهیونگ میریختن و حتی فرصت نمیدادن من حرف بزنم*

تهیونگ: *دستمو پشت کمرش گذاشتم و آروم نوازشش کردم، آروم زیر لب گفتم*.... ات... آروم باش، اشکال نداره... من باید ازت عذر بخوامم

ات: *ازش جدا شدم و اشکامو پاک کردم، چند لحظه سکوت کردم و گفتم*... ته، گشنمه! ...*و بعد درحالی که چشام هنوز خیس بود یه لبخند زدم*

تهیونگ: آآیی خداااا... منو باش که فکر کردم واقعا خواهرم احساساتی شدههه

ات: تههه! ... من واقعا انقد گریه کردمم خب الان گشنم شدههه

جونگکوک: اگه بغلاتون تموم شد اجازه هست بیام تو خونه؟؟😂

ات: آیگووو، کوکیممم... *وارد خونه شدم و داد زدمم*.... بیایددد امروزوووو جشن بگیرییمممم

تهیونگ: *به جونگکوک نگاه کردم و دوتایی باهم خندیدیم و بعد خیلی آروم به جونگکوک گفتم*... بهش راجع به امشب گفتی؟

جونگکوک: *سرمو پایین گرفتم*... نه هنوز، یعنی نتونستم بگم....







(گایز حقیقتا حمایت ها خیلی کمه:)....اگه همینطوری ادامه پیدا کنه مجبور میشم آف بزنممم، ولی در کل خیلی ممنونم از کسایی که همیشه حمایت میکنن🤍💫🫠💓)


#بی_تی_اس #جونگکوک #فیک #فنفیکشن #فیک_بی_تی_اس #فیک_اون_واسه_منه #کیمیو #اون_واسه_منه
دیدگاه ها (۱۰)

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

ازدواج اجباری

Destiny part 21

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط