فیک یونمین(p23)
فیک یونمین(p23)
از کجا به کجا...؟
شب بود و فقط نورِ کمرنگِ لامپهای استودیو فضا رو روشن کرده بود. بیرون از پنجره، ستارهها معلوم نبودن، ولی اینجا، انگار دنیای کوچیک خودشون رو ساخته بودن. یونگی پشت پیانو نشسته بود، اما انگشتهاش روی کلاویهها معلق بودن. جیمین کنارش ایستاده بود، دستاش توی جیب شلوارش، و به حرکات یونگی نگاه میکرد.
سکوت بینشون پر بود از حرفهایی که هنوز زده نشده بود. نه از سرِ اجبار، که از سرِ حسِ عمیقی که بینشون شکل گرفته بود.
یونگی بالاخره سرش رو بلند کرد و به جیمین نگاه کرد. «نمیدونم چرا، ولی الان فقط دلم میخواد...»
جیمین جلو اومد و نزدیکتر ایستاد. «فقط چی؟»
یونگی به صندلی خالی کنار پیانو اشاره کرد. «بیا بشین.»
جیمین نشست. حالا فقط چند سانتیمتر بینشون فاصله بود. یونگی برگشت سمت جیمین، انگشتهاش رو روی کلاویهها گذاشت، ولی نه برای زدنِ نت. فقط لمسشون میکرد.
«اون آهنگِ دیشب... که ساختیم،» یونگی شروع کرد، «انگار فقط یه بخش کوچیکی از اون حسی بود که توی دلم بود.»
جیمین به آرامی گفت: «منم همین حس رو دارم. انگار یه چیزی هست که... کلمات نمیتونن درست بیانش کنن.»
یونگی سرش رو به سمت جیمین چرخوند. «پس بذار... کاری رو بکنیم که کلمات نمیتونن.»
و بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، یونگی آروم خم شد و جیمین رو بوسید. این بوسه، با اون بوسهی اول فرق داشت. اون بوسه اول، پر از هیجان و غافلگیری بود. اما این یکی، پر از اطمینان، عمق و یه جور آرامش بود. انگار که هر دو دقیقا میدونستن چی میخوان و منتظر چی بودن.
وقتی از هم جدا شدن، نفسهای هر دو کمی تند بود. جیمین آروم گفت: «وای...»
یونگی لبخندی زد، لبخندی که تا چشمهاش هم کشیده میشد. «فکر کنم... راهش رو پیدا کردیم.»
جیمین به آرامی دست یونگی رو گرفت. «آره. فکر کنم پیدا کردیم.»
یونگی انگشتهای جیمین رو توی دستش فشرد. «این حس... خیلی قویتر از هر چیزیه که تا حالا تجربه کردم.»
جیمین گفت: «برای منم همینطوره. انگار... همهچی معنی پیدا کرده.»
یونگی پیانو رو رها کرد و رو به جیمی نشست. «میخوام بدونی که... خیلی برام مهمی.»
جیمین سرش رو پایین انداخت، اما لبخند روی لبش بود. «تو هم همینطور. خیلی زیاد.»
لحظهای گذشت. بعد یونگی گفت: «فکر کنم... باید یه آهنگ جدید بسازیم. این بار... برای این لحظه.»
جیمین با هیجان گفت: «عالیه! ولی این بار... بذار منم کمک کنم. بذار هر دومون بسازیمش.»
یونگی چشمهاش برق زد. «قبوله.»
و این بار، هر دو کنار هم پشت پیانو نشستند. انگشتانشان گاهی با هم برخورد میکرد، گاهی نتهای جداگانه میزدند، اما حاصل کار، ملودیای شد پر از عشق، اطمینان، و آیندهای که در انتظارشان بود. ملودیای که فقط متعلق به خودشان بود، درست مثل این لحظه.
از کجا به کجا...؟
شب بود و فقط نورِ کمرنگِ لامپهای استودیو فضا رو روشن کرده بود. بیرون از پنجره، ستارهها معلوم نبودن، ولی اینجا، انگار دنیای کوچیک خودشون رو ساخته بودن. یونگی پشت پیانو نشسته بود، اما انگشتهاش روی کلاویهها معلق بودن. جیمین کنارش ایستاده بود، دستاش توی جیب شلوارش، و به حرکات یونگی نگاه میکرد.
سکوت بینشون پر بود از حرفهایی که هنوز زده نشده بود. نه از سرِ اجبار، که از سرِ حسِ عمیقی که بینشون شکل گرفته بود.
یونگی بالاخره سرش رو بلند کرد و به جیمین نگاه کرد. «نمیدونم چرا، ولی الان فقط دلم میخواد...»
جیمین جلو اومد و نزدیکتر ایستاد. «فقط چی؟»
یونگی به صندلی خالی کنار پیانو اشاره کرد. «بیا بشین.»
جیمین نشست. حالا فقط چند سانتیمتر بینشون فاصله بود. یونگی برگشت سمت جیمین، انگشتهاش رو روی کلاویهها گذاشت، ولی نه برای زدنِ نت. فقط لمسشون میکرد.
«اون آهنگِ دیشب... که ساختیم،» یونگی شروع کرد، «انگار فقط یه بخش کوچیکی از اون حسی بود که توی دلم بود.»
جیمین به آرامی گفت: «منم همین حس رو دارم. انگار یه چیزی هست که... کلمات نمیتونن درست بیانش کنن.»
یونگی سرش رو به سمت جیمین چرخوند. «پس بذار... کاری رو بکنیم که کلمات نمیتونن.»
و بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، یونگی آروم خم شد و جیمین رو بوسید. این بوسه، با اون بوسهی اول فرق داشت. اون بوسه اول، پر از هیجان و غافلگیری بود. اما این یکی، پر از اطمینان، عمق و یه جور آرامش بود. انگار که هر دو دقیقا میدونستن چی میخوان و منتظر چی بودن.
وقتی از هم جدا شدن، نفسهای هر دو کمی تند بود. جیمین آروم گفت: «وای...»
یونگی لبخندی زد، لبخندی که تا چشمهاش هم کشیده میشد. «فکر کنم... راهش رو پیدا کردیم.»
جیمین به آرامی دست یونگی رو گرفت. «آره. فکر کنم پیدا کردیم.»
یونگی انگشتهای جیمین رو توی دستش فشرد. «این حس... خیلی قویتر از هر چیزیه که تا حالا تجربه کردم.»
جیمین گفت: «برای منم همینطوره. انگار... همهچی معنی پیدا کرده.»
یونگی پیانو رو رها کرد و رو به جیمی نشست. «میخوام بدونی که... خیلی برام مهمی.»
جیمین سرش رو پایین انداخت، اما لبخند روی لبش بود. «تو هم همینطور. خیلی زیاد.»
لحظهای گذشت. بعد یونگی گفت: «فکر کنم... باید یه آهنگ جدید بسازیم. این بار... برای این لحظه.»
جیمین با هیجان گفت: «عالیه! ولی این بار... بذار منم کمک کنم. بذار هر دومون بسازیمش.»
یونگی چشمهاش برق زد. «قبوله.»
و این بار، هر دو کنار هم پشت پیانو نشستند. انگشتانشان گاهی با هم برخورد میکرد، گاهی نتهای جداگانه میزدند، اما حاصل کار، ملودیای شد پر از عشق، اطمینان، و آیندهای که در انتظارشان بود. ملودیای که فقط متعلق به خودشان بود، درست مثل این لحظه.
- ۱۹۷
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط