دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:

دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را .
دیدگاه ها (۴)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش اول_ من پرندگانی را می شن...

#عشق در نگاه او part 6در که باز شد دوتا مرد هیکلی وارد شدن ب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش سوم_سوروس_وای...او با دست خودش برای کف کلب...

پارت ۱۰ [ آزمازش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا دامیل من رسند خونه انی...

💠متن نامه پدرانه و بسیار محبت آمیز حجت الاسلام قرائتی به دخت...

{محکوم به لمس } part ۲۸ 杂交种تاوان گناه کی رو پس میداد ؟ مادر...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

پارت دهم ....پدر.ت. می تونید برید توی اتاق جلسه و صحبت کنید ...

خواهش میکنم تا اخر ببنید و نشر بدین. اونوقت که من حرف می زن...

( Blue Side )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط