𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺
_بخش سوم_
سوروس_
وای...او با دست خودش برای کف کلبه فرش بافته یک جور قالی ایرانی یا روسی است.چطور میدانم که خودش بافته؟چون گوشه اش را با بافتن یکR امضا کرده.و قفسه های چوبی ظریف دورتادور دیوارها را احاطه کرده که پر از کتاب است!ریچل ریچل ریچل...ریچل شگفت انگیز و غیرقابل پیشبینی!کنارم میایستد"فکر کردم خونهمون نیاز داره بیشتر شبیه خونه باشه."و لبخند شیرینی میزند.تا حالا فکر نکرده بودم که لبخند هایش چقدر میتواند...جادویی باشد!خونه مون!خانه ما!ما دوتا!پروردگارا چرا قبلاً نفهمیده بودم؟چرا نفهمیده بودم که عاشق این دختر شده ام؟وای قلبم دارد آتش میگیرد! چشم در چشمش میدوزم و بعد کاری میکنم که احتمالاً تا قرن ها از آن خجالت بکشم.صورتش را میگیرم و میبوسمش.بعد نگاهم میکند.ناباورانه ولی نه ناراضی
پلک میزنم"ما...من همین الان چکار کردم؟"
گونه هایش سرخ میشوند"ما...خب این غیرمنتظره بود!"
دستی به صورتش میکشم"این بهترین کار غیرمنتظره ای بود که کردم"پوستش زیر دستم مثل برگ گل نرم است و گونه های سرخش مثل آفتاب گرم اند و من ناگهان دلم میخواهد او بماند.برای اولین بار در عمرم حس میکنم کسی را واقعاً میخواهم!این خواستن فقط یک کشش محض است نه از سر عادت و نه از سر هوس.من او را میخواهم.لیلی برای من یک قدیسه بود ولی این دختر...من نمیتوانم تصور کنم بدون او چکار باید بکنم.لبخندی میزند که مثل خنجر در قلبم فرو میرود"داری حرفای خطرناکی میزنی شازده.مراقب باش آدم نامناسبی مثل من بعداً ازشون علیهت استفاده نکنه"
حریصانه به لبخندش چشم میدوزم"نمیدونی چقدر دلم می خواد تو ازم سواستفاده کنی"
میخندد و خنده اش رعد برانی میشود و هستی ام را در هم میپاشد"این سوروس اسنیپه که داره این حرفارو به من میزنه؟"
دست در جیبم میکنم تا یک بار دیگر اورا به قصد کشت نبوسم"فکر نمیکنم ری.اون با تو فروپاشید.و به چیزی خیلی بهتر بدل شد"
توی چشمهایم زل میزند و این بار بدون مسخره بازی میگوید"خوشحالم"
و من ناگهان دلم میخواهد تمام بود و نبودم را بدهم تا همیشه خوشحال بماند!مرلین من چم شده است؟دارم غرق میشوم!
_بخش سوم_
سوروس_
وای...او با دست خودش برای کف کلبه فرش بافته یک جور قالی ایرانی یا روسی است.چطور میدانم که خودش بافته؟چون گوشه اش را با بافتن یکR امضا کرده.و قفسه های چوبی ظریف دورتادور دیوارها را احاطه کرده که پر از کتاب است!ریچل ریچل ریچل...ریچل شگفت انگیز و غیرقابل پیشبینی!کنارم میایستد"فکر کردم خونهمون نیاز داره بیشتر شبیه خونه باشه."و لبخند شیرینی میزند.تا حالا فکر نکرده بودم که لبخند هایش چقدر میتواند...جادویی باشد!خونه مون!خانه ما!ما دوتا!پروردگارا چرا قبلاً نفهمیده بودم؟چرا نفهمیده بودم که عاشق این دختر شده ام؟وای قلبم دارد آتش میگیرد! چشم در چشمش میدوزم و بعد کاری میکنم که احتمالاً تا قرن ها از آن خجالت بکشم.صورتش را میگیرم و میبوسمش.بعد نگاهم میکند.ناباورانه ولی نه ناراضی
پلک میزنم"ما...من همین الان چکار کردم؟"
گونه هایش سرخ میشوند"ما...خب این غیرمنتظره بود!"
دستی به صورتش میکشم"این بهترین کار غیرمنتظره ای بود که کردم"پوستش زیر دستم مثل برگ گل نرم است و گونه های سرخش مثل آفتاب گرم اند و من ناگهان دلم میخواهد او بماند.برای اولین بار در عمرم حس میکنم کسی را واقعاً میخواهم!این خواستن فقط یک کشش محض است نه از سر عادت و نه از سر هوس.من او را میخواهم.لیلی برای من یک قدیسه بود ولی این دختر...من نمیتوانم تصور کنم بدون او چکار باید بکنم.لبخندی میزند که مثل خنجر در قلبم فرو میرود"داری حرفای خطرناکی میزنی شازده.مراقب باش آدم نامناسبی مثل من بعداً ازشون علیهت استفاده نکنه"
حریصانه به لبخندش چشم میدوزم"نمیدونی چقدر دلم می خواد تو ازم سواستفاده کنی"
میخندد و خنده اش رعد برانی میشود و هستی ام را در هم میپاشد"این سوروس اسنیپه که داره این حرفارو به من میزنه؟"
دست در جیبم میکنم تا یک بار دیگر اورا به قصد کشت نبوسم"فکر نمیکنم ری.اون با تو فروپاشید.و به چیزی خیلی بهتر بدل شد"
توی چشمهایم زل میزند و این بار بدون مسخره بازی میگوید"خوشحالم"
و من ناگهان دلم میخواهد تمام بود و نبودم را بدهم تا همیشه خوشحال بماند!مرلین من چم شده است؟دارم غرق میشوم!
- ۸۰
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط