{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه خوبه كه هيچ وقت زود قضاوت نكنيم...

چه خوبه كه هيچ وقت زود قضاوت نكنيم...
كارهاي خدا هيچ وقت بي حكمت نيست...
*****************************************************************************************
پیــــرمرد روستا زاده ای بود که یک پســـر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!

روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــراے تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــےدانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فـــــــردای آن روز پـــسر پیــــرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خــــورد و پایش شـــکست. همسایه ها بار دیگــــر آمدند و گـــفتند: عـــجب شانس بدی! و کـــشاورز پیــــر گفت: از کجـــا مــے دانید که این از خوش شانسی مـــن بوده یا از بد شانسی ام؟

و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب مـــعلومه که از بد شانسیه تـــو بـوده پیـــرمرد کـــودن!

چــــند روز بــعد نیــــروهای دولتــــے برای ســــربازگیری از راه رسیدند و تمام جـــوانان ســـالم را برای جـــنگ در ســــرزمینی دوردست با خود بردند. پســـر کشاورز پیر به خاطـــــر پاے شـــکسته اش از اعــــزام، مـــعاف شد.

و همچنان قضاوات شتاب زده مردمان آن روستا ادامه داشت...
دیدگاه ها (۱)

انسانیت غذا دادن به گدا نیست! وقتیکه اندازه آن گدا ،گرسنه با...

ساده از دست ندهکسی که تو روفقط و فقطبه خاطر خودت میخواد!

كم كم ياد خواهي گرفت تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يك دستو زنجير ...

کاش می شد که کسی می آمدباور تیره ی ما را می شستو به ما می فه...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

🔘 داستان کوتاهبلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.او همیشه...

پارت ۱۳ — مسیر جنوبیصبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع کامل خورش...

پارت ۱۳ — مسیر جنوبیصبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع کامل خورش...

پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شدچند روز از بسته شدن مسیرهای جنوب...

پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شدچند روز از بسته شدن مسیرهای جنوب...

⭕️ چرا جعفری سیگار می‌کشد؟!اوایل سال ۱۳۶۱ بود. یک روز تلفن خ...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

کابوی احمق:۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط