رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهل و دوم : یک هفتهی دیگر
صبح روز بعد، ملیسا با صدای ایومی از خواب بیدار شد.
ـ ملیسا! بیدار شو! یه خبر عجیب دارم!
ملیسا چشمهایش را نیمهباز کرد.
ـ چی شده؟
ـ معلم گفته بعد از صبحانه همه توی سالن جمع بشیم!
چند دقیقه بعد، هر هفت نفر همراه بقیهی دانشآموزان در سالن هتل بودند. معلم پس از جلب توجه همه، لبخندی زد و اعلام کرد:
ـ به دلیل تغییر برنامهی سفر، قراره یک هفتهی دیگه هم اینجا بمونیم. برنامههای جدیدی براتون در نظر گرفته شده، پس امیدوارم از این فرصت لذت ببرید.
ایومی از خوشحالی دست ملیسا را گرفت.
ـ یک هفتهی دیگه! باید بریم شهربازی!
هانا فوراً موافقت کرد و رینا هم گفت که مدتهاست دلش میخواهد به شهربازی بزرگ شهر برود.
سوتا رو به رِن گفت:
ـ شرط میبندم تو از ترس حتی سوار ترن هوایی هم نمیشی!
رِن با اعتراض جواب داد:
ـ اول خودت سوار شو، بعد حرف بزن!
ملیسا خندید.
ـ پس تصمیم گرفته شد. میریم شهربازی!
کایزن که کنار پنجره ایستاده بود، نگاهی به او انداخت.
ـ تو هم میای؟
ملیسا با تعجب گفت:
ـ خودم پیشنهادش رو دادم!
ـ فقط پرسیدم.
اما وقتی ملیسا دوباره خندید، لبخند کمرنگی روی لبهای کایزن نشست.
***
ملیسا به اتاق برگشت تا آماده شود. پیش از اینکه لباسهایش را انتخاب کند، گوشیاش را برداشت و پیامها را بررسی کرد.
پیامی از مادرش داشت:
«ملیسا جان، وقتی بیدار شدی بهم خبر بده. نگرانتم. دوستت دارم، دخترم.»
نگاه ملیسا برای چند ثانیه روی پیام ماند. بعد با آرامش جواب داد:
«صبح بخیر مامان. من خوبم، نگران نباش. امروز با بچهها میریم شهربازی. دوستت دارم.»
مادرش خیلی زود پاسخ داد:
«خوش بگذرون عزیزم. منتظر میمونم وقتی فرصت داشتی باهام حرف بزنی.»
ملیسا لبخند کوچکی زد و سراغ پیامهای بعدی رفت.
چند پیام از ریو بود.
«ملیسا، میدونم هنوز ناراحتی.»
«فقط میخوام بدونم حالت خوبه.»
«لطفاً جوابم رو بده.»
ملیسا مدتی به صفحه نگاه کرد. نه عصبانی بود و نه دلش میخواست دوباره بحثی را شروع کند.
بالاخره نوشت:
«خوبم. دیگه احتیاجی به این گروه ندارم.»
پیام را فرستاد و گوشی را کنار گذاشت.
نه توضیح بیشتری داد و نه منتظر پاسخ ریو ماند.
این تصمیم به معنی فراموش کردن همهچیز نبود؛ فقط نمیخواست برای حفظ رابطهای که همیشه یکطرفه احساسش کرده بود، خودش را مجبور به ماندن کند.
***
ملیسا جلوی آینه ایستاد و دامن سفیدش را با یک بلوز صورتی کمرنگ ست کرد. کفشهای سفیدش را پوشید و موهای قهوهایاش را بالای سرش به شکل گوجهای بست. کمی آرایش ملایم هم کرد و در آخر، نگاهی به ظاهرش انداخت.
ایومی که منتظرش بود، با دیدن او گفت:
ـ ملیسا! خیلی قشنگ شدی!
ملیسا لبخند زد.
ـ ممنون. تو هم آمادهای؟
ـ معلومه! فقط منتظر تو بودم.
وقتی از اتاق بیرون آمدند، کایزن و دو پسر دیگر کنار آسانسور منتظر بودند.
سوتا با دیدن ملیسا گفت:
ـ خب، فکر کنم امروز همهی نگاهها سمت ما باشه!
رِن خندید.
ـ بیشتر به خاطر سر و صدای خودته.
اما کایزن چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاهی به ملیسا انداخت؛ از موهای مرتبش تا لباس صورتی کمرنگش.
ملیسا متوجه نگاهش شد.
ـ چیه؟
کایزن نگاهش را به سمت آسانسور برگرداند.
ـ هیچی. آمادهای؟
ـ آره.
در آسانسور باز شد و همه سوار شدند.
وقتی به لابی رسیدند، ملیسا جلوتر از بقیه به سمت در خروجی رفت. نور صبح روی لباس سفیدش افتاده بود و لبخند کوچکی روی صورتش دیده میشد.
کایزن چند قدم عقبتر راه میرفت. وقتی به او رسید، آرام گفت:
ـ امروز انگار حالت بهتره.
ملیسا نگاهی به او انداخت.
ـ چون امروز میخوام خوش بگذرونم.
کایزن سرش را تکان داد.
ـ پس کاری میکنیم که بهت خوش بگذره.
ملیسا برای لحظهای به او نگاه کرد؛ بعد لبخند زد و همراهش به سمت اتوبوسی رفت که قرار بود آنها را به شهربازی ببرد.
این بار، مقصدشان فقط جایی برای فرار از خاطرات نبود.
قرار بود یک روز تازه بسازند؛ روزی که ملیسا بعدها با یادآوریاش، لبخند بزند.
صبح روز بعد، ملیسا با صدای ایومی از خواب بیدار شد.
ـ ملیسا! بیدار شو! یه خبر عجیب دارم!
ملیسا چشمهایش را نیمهباز کرد.
ـ چی شده؟
ـ معلم گفته بعد از صبحانه همه توی سالن جمع بشیم!
چند دقیقه بعد، هر هفت نفر همراه بقیهی دانشآموزان در سالن هتل بودند. معلم پس از جلب توجه همه، لبخندی زد و اعلام کرد:
ـ به دلیل تغییر برنامهی سفر، قراره یک هفتهی دیگه هم اینجا بمونیم. برنامههای جدیدی براتون در نظر گرفته شده، پس امیدوارم از این فرصت لذت ببرید.
ایومی از خوشحالی دست ملیسا را گرفت.
ـ یک هفتهی دیگه! باید بریم شهربازی!
هانا فوراً موافقت کرد و رینا هم گفت که مدتهاست دلش میخواهد به شهربازی بزرگ شهر برود.
سوتا رو به رِن گفت:
ـ شرط میبندم تو از ترس حتی سوار ترن هوایی هم نمیشی!
رِن با اعتراض جواب داد:
ـ اول خودت سوار شو، بعد حرف بزن!
ملیسا خندید.
ـ پس تصمیم گرفته شد. میریم شهربازی!
کایزن که کنار پنجره ایستاده بود، نگاهی به او انداخت.
ـ تو هم میای؟
ملیسا با تعجب گفت:
ـ خودم پیشنهادش رو دادم!
ـ فقط پرسیدم.
اما وقتی ملیسا دوباره خندید، لبخند کمرنگی روی لبهای کایزن نشست.
***
ملیسا به اتاق برگشت تا آماده شود. پیش از اینکه لباسهایش را انتخاب کند، گوشیاش را برداشت و پیامها را بررسی کرد.
پیامی از مادرش داشت:
«ملیسا جان، وقتی بیدار شدی بهم خبر بده. نگرانتم. دوستت دارم، دخترم.»
نگاه ملیسا برای چند ثانیه روی پیام ماند. بعد با آرامش جواب داد:
«صبح بخیر مامان. من خوبم، نگران نباش. امروز با بچهها میریم شهربازی. دوستت دارم.»
مادرش خیلی زود پاسخ داد:
«خوش بگذرون عزیزم. منتظر میمونم وقتی فرصت داشتی باهام حرف بزنی.»
ملیسا لبخند کوچکی زد و سراغ پیامهای بعدی رفت.
چند پیام از ریو بود.
«ملیسا، میدونم هنوز ناراحتی.»
«فقط میخوام بدونم حالت خوبه.»
«لطفاً جوابم رو بده.»
ملیسا مدتی به صفحه نگاه کرد. نه عصبانی بود و نه دلش میخواست دوباره بحثی را شروع کند.
بالاخره نوشت:
«خوبم. دیگه احتیاجی به این گروه ندارم.»
پیام را فرستاد و گوشی را کنار گذاشت.
نه توضیح بیشتری داد و نه منتظر پاسخ ریو ماند.
این تصمیم به معنی فراموش کردن همهچیز نبود؛ فقط نمیخواست برای حفظ رابطهای که همیشه یکطرفه احساسش کرده بود، خودش را مجبور به ماندن کند.
***
ملیسا جلوی آینه ایستاد و دامن سفیدش را با یک بلوز صورتی کمرنگ ست کرد. کفشهای سفیدش را پوشید و موهای قهوهایاش را بالای سرش به شکل گوجهای بست. کمی آرایش ملایم هم کرد و در آخر، نگاهی به ظاهرش انداخت.
ایومی که منتظرش بود، با دیدن او گفت:
ـ ملیسا! خیلی قشنگ شدی!
ملیسا لبخند زد.
ـ ممنون. تو هم آمادهای؟
ـ معلومه! فقط منتظر تو بودم.
وقتی از اتاق بیرون آمدند، کایزن و دو پسر دیگر کنار آسانسور منتظر بودند.
سوتا با دیدن ملیسا گفت:
ـ خب، فکر کنم امروز همهی نگاهها سمت ما باشه!
رِن خندید.
ـ بیشتر به خاطر سر و صدای خودته.
اما کایزن چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاهی به ملیسا انداخت؛ از موهای مرتبش تا لباس صورتی کمرنگش.
ملیسا متوجه نگاهش شد.
ـ چیه؟
کایزن نگاهش را به سمت آسانسور برگرداند.
ـ هیچی. آمادهای؟
ـ آره.
در آسانسور باز شد و همه سوار شدند.
وقتی به لابی رسیدند، ملیسا جلوتر از بقیه به سمت در خروجی رفت. نور صبح روی لباس سفیدش افتاده بود و لبخند کوچکی روی صورتش دیده میشد.
کایزن چند قدم عقبتر راه میرفت. وقتی به او رسید، آرام گفت:
ـ امروز انگار حالت بهتره.
ملیسا نگاهی به او انداخت.
ـ چون امروز میخوام خوش بگذرونم.
کایزن سرش را تکان داد.
ـ پس کاری میکنیم که بهت خوش بگذره.
ملیسا برای لحظهای به او نگاه کرد؛ بعد لبخند زد و همراهش به سمت اتوبوسی رفت که قرار بود آنها را به شهربازی ببرد.
این بار، مقصدشان فقط جایی برای فرار از خاطرات نبود.
قرار بود یک روز تازه بسازند؛ روزی که ملیسا بعدها با یادآوریاش، لبخند بزند.
- ۱۲۳
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط