طلسم چشای بانمکت/p۳۰

الکس: تو گوه میخوری روش کراش میزنی

دامیان: چه زری زدی اصلا به تو هیچ ربطی نداره اشغال

الکس یقه ی دامیانو میگیره و میگه

الکس: تو برو با همون جولیا جونت بگرد به آنیا هم حق نداری نزدیک بشی آنیا مال منه

دامیان از یقه ی الکس میگیره و میگه

دامیان: برو بابا تو اندازه ی پشه هم ارزش نداری وز وز کردنت سرمو درد آورد یادت باشه آنیا مال منه

که آنیا از سر و صدای اونا بلند شد و گفت

آنیا: هوی نمی‌بینید من بی هوش شدم اصلا به فکر من هستید

ولی دامیان و الکس اصلا نمشنیدن و فقط دعوا میکردن که آنیا از گوش هر دو تاشون نگه داشت و کشون کشون به طرف اتاق برد دامیان و الکس هم یقه ی همو ول کرده بودن و هی آه و ناله میکردن😂😂😏😎 آنیا بلند گفت

آنیا: خاک تو سرتون چه فکر های پوچی دارین نوچ نوچ نوچ من مال خودمم من یه دختر مستقلم

دامیان و الکس: چیییی یعنی نمی‌خوای با من وارد رابطه بشی

بعد دامیان به طرف الکس برگشت در حالی که آنیا گوششون رو نگه داشته بود و می بردشون گفت

دامیان: منظورت اینه که با من وارد رابطه میشه دیگه

الکس: آقا کمتر از این کلمه ی «من» استفاده کن اینجا دیگه منظورم خودم بودم

دامیان: ذهن خیال باطل

الکس : چیه نکنه میخوای خودت باهاش نامزد کنی نه خیر اون با من نامزد می‌کنه

دامیان: شتر در خواب بیند پنبه دانه

آنیا که سرش درد کرد گوششون رو پیچوند تا هر دو تاشونو به غلط کردن انداخت

( بابا ایول با همین روش پیش بری همه برات تعظیم میکنن گلم 😂😂)


دامیان به اتاق خودش رفت و الکس هم آنیا رو با خودش برد( چون هم اتاقی الکس حالش بد شده بود و کلا از اونجا رفته بود) به اتاقش .

رفتن داخل وقتی الکس در رو بست آنیا استرس گرفت ( آجی همین یه دقیقه پیش گوششون رو پیچوندی حالا چرا استرس گرفتی🤦) الکس دست آنیا رو گرفت و برد روی تخت ( می‌دونم با این کارم قراره تو کامنتا دخلمو بیارین ولی نمی‌دونم چرا همچین خریتی میکنم)
آنیا رو خوابوند خودشم خوابید( نخوابیدن دراز کشیدن ) آنیا تا حد امکان از الکس دور شد که یهو اکلس دستشو دور کمر آنیا حلقه کرد و اونو به طرف خودش کشید ( 💃💃راه حرص دادن رو خوب بلدم نه؟؟) صورتشو به صورت آنیا نزدیک کرد تا جایی که آنیا نمی‌توانست نفس بکشه و اشک تو چشماش جمع شده بود تا این که بلاخره الکس سرشو برد عقب ولی ثانیه ای طول نکشید که سرشو آورد نزدیک گردنش ( آنیا جان شب خوش ایشالا زنده بیرون بیای😭😭) لباشو گذاشت رو کردن آنیا و شروع به بوسیدن گردنش کرد آنیا هم اشکی که توی چشاش جمع شده بود سرازیر شده و شروع به گریه کرد که تو همین لحظه الکس گردنشو گاز گرفت ( گوگولی من آنیای ناز من چه بلا ها که این نویسنده ها سرت نیاوردن گلم 😭🤦 😂) آنیا بلند گفت

آنیا:دااااااااااامممممممممممیــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااننننننننننننـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

دامیان به سرعت خودشو به جلوی در اتاق رسوند

( بچه ها از وقتی آنیا و الکس رفتن داخل اتاق دامیان بیرون اتاقشون رژه میرفت که خدایی نکرده بلایی سر آنیا نیاد )

دستگیره ی درو فشار داد ولی در قفل بود دامیان از در فاصله گرفت و بعد تند دوید به سمت در و با پاش محکم به در زد و در باز شد( واوووووو) رفت. داخل و ....


بای بای 💋
دیدگاه ها (۲۴)

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

عشقی حقیقی

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

طلسم چشای بانمکت/p20/فصل۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط