{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۹ 杂交种
رنتو در میان افراد مقام دار ایستاده و همش به در نگاه میکرد که شاید خبری از برادرش بشه در دلش عصبی گفت « آخ دومینیک آخه چرا نیومدی چی تو سرت میگذره »
ناگهان دروازه های قصر از هم گشودند و جماعت زیادی از افراد بهش چشم دوخت
لی آرو با لباس سفید و صورت پوشیده پا در قصر گذاشت
افراد زیادی به پشت سرش وارده قصر شدند داد در آن سالن بزرگ گذاشت اما مهم تر
رن در کنار خواهرش قدم برمیداشت
این رسم آنها بود باید عروس به قصر می آمد
لی آرو با قدم های محکم و با جسارت راه میرفت گویا تکهای از ابری سفید و بهشتی روی زمین قدم برمیداشت و آستینهای لباس عروسش با هر وزش باد به پرواز درمیآمد. کلاه پهن و تور حریری که تا روی شانههایش افتاده بود، او را جسور تر و با شکوه تر نشان میداد..
اما پشت این تور نازک، طوفانی از استرس و اضطراب برپا بود اما دختر برای پنهان کردن چشمانی لرزان و بغضی کهنه که راه گلویش را میفشرد این کلاه رو به سرش گذاشته بود تمام توانش را در شانههایش جمع کرده بود تا فرو نریزه
برای زانو نزدن در برابر غم، با هر قدم جنگی بیصدا را پشت سر میگذاشت
خانواده هر دو طرف شوکه از لباسش شدند بجز جیمین
لی آرو هر دو دست هایش را پشت سرش قفل کرد با اینکه صورتش در میان تور های سفید کلاه اش مخفی بود با همان جسارت سرش را بالا گرفته بود و روی فرش قرمز قدم میگذاشت،
همه سکوت کرده بودند اما پچ پچ ها به گوش میرسیدند ..: ببین خودشه عروس دو رگه اما لباسش خیلی متفاوته
...: آره انگار به جنگ شمشیر بازی اومده
... : یعنی صورتش چه شکلیه
درسته مثل همیشه داشتند درموردش حرف میزدند این چیز عجیبی نبود لی آرو با آنکه خیلی جسور راه میرفت اما دست های که پشت سرش قفل کرده بود از استرس و اضطراب سفت تر بهم گره زده بود و کف دست هایش عرق کرده بودند و قلبش بیقرار میزد، از پشت تور سفید درست صورت جیمین رو نمیدید برای اولین بار داشت کسی که باهاش ازدواج میکرد رو میدید همه چیز به اون بستگی داشت خراب و بهتر شدن زندگی اش...
بلآخره در مقابله جیمین ایستاد با همان تپش قلب و استرس ناگوار،
مرد جدی به عروس اش که با تمام عروس ها متفاوت بود نگاه کرد رسم بود که باید عروس تعظیم میکرد،
لی آرو هم به خوبی همه رسم ها رو میدونست،
تعظیم نود درجه ای کرد در مقابلش جیمین هم کوتاه سر خم کرد قلب دختر با بغض و غرضی به سینه اش میزد اینجا دیگه تموم بود همه چیز قوانین های سخت آنها برای دو رگه بودنش حتما زندگیش رو خراب میکرد،
بانوی اول قصر گوان از جا برخواست و به سمت آنها آمد
دوتا انگشتر نمادین در جعبه را برداشت لی آرو صاف ایستاد
اما هنوزم صورت جیمین مشخص نبود،
part ۹ 杂交种
رنتو در میان افراد مقام دار ایستاده و همش به در نگاه میکرد که شاید خبری از برادرش بشه در دلش عصبی گفت « آخ دومینیک آخه چرا نیومدی چی تو سرت میگذره »
ناگهان دروازه های قصر از هم گشودند و جماعت زیادی از افراد بهش چشم دوخت
لی آرو با لباس سفید و صورت پوشیده پا در قصر گذاشت
افراد زیادی به پشت سرش وارده قصر شدند داد در آن سالن بزرگ گذاشت اما مهم تر
رن در کنار خواهرش قدم برمیداشت
این رسم آنها بود باید عروس به قصر می آمد
لی آرو با قدم های محکم و با جسارت راه میرفت گویا تکهای از ابری سفید و بهشتی روی زمین قدم برمیداشت و آستینهای لباس عروسش با هر وزش باد به پرواز درمیآمد. کلاه پهن و تور حریری که تا روی شانههایش افتاده بود، او را جسور تر و با شکوه تر نشان میداد..
اما پشت این تور نازک، طوفانی از استرس و اضطراب برپا بود اما دختر برای پنهان کردن چشمانی لرزان و بغضی کهنه که راه گلویش را میفشرد این کلاه رو به سرش گذاشته بود تمام توانش را در شانههایش جمع کرده بود تا فرو نریزه
برای زانو نزدن در برابر غم، با هر قدم جنگی بیصدا را پشت سر میگذاشت
خانواده هر دو طرف شوکه از لباسش شدند بجز جیمین
لی آرو هر دو دست هایش را پشت سرش قفل کرد با اینکه صورتش در میان تور های سفید کلاه اش مخفی بود با همان جسارت سرش را بالا گرفته بود و روی فرش قرمز قدم میگذاشت،
همه سکوت کرده بودند اما پچ پچ ها به گوش میرسیدند ..: ببین خودشه عروس دو رگه اما لباسش خیلی متفاوته
...: آره انگار به جنگ شمشیر بازی اومده
... : یعنی صورتش چه شکلیه
درسته مثل همیشه داشتند درموردش حرف میزدند این چیز عجیبی نبود لی آرو با آنکه خیلی جسور راه میرفت اما دست های که پشت سرش قفل کرده بود از استرس و اضطراب سفت تر بهم گره زده بود و کف دست هایش عرق کرده بودند و قلبش بیقرار میزد، از پشت تور سفید درست صورت جیمین رو نمیدید برای اولین بار داشت کسی که باهاش ازدواج میکرد رو میدید همه چیز به اون بستگی داشت خراب و بهتر شدن زندگی اش...
بلآخره در مقابله جیمین ایستاد با همان تپش قلب و استرس ناگوار،
مرد جدی به عروس اش که با تمام عروس ها متفاوت بود نگاه کرد رسم بود که باید عروس تعظیم میکرد،
لی آرو هم به خوبی همه رسم ها رو میدونست،
تعظیم نود درجه ای کرد در مقابلش جیمین هم کوتاه سر خم کرد قلب دختر با بغض و غرضی به سینه اش میزد اینجا دیگه تموم بود همه چیز قوانین های سخت آنها برای دو رگه بودنش حتما زندگیش رو خراب میکرد،
بانوی اول قصر گوان از جا برخواست و به سمت آنها آمد
دوتا انگشتر نمادین در جعبه را برداشت لی آرو صاف ایستاد
اما هنوزم صورت جیمین مشخص نبود،
- ۳.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط