part54
ویو جونگکوک
اوه… این دختر دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم. لجباز، مغرور، اما توی عمیقترین نقطهی وجودش، یه شعلهای داشت که فقط من میدیدم.
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و اونم ناخودآگاه به من نزدیکتر شد. میخواست فاصله بگیره، اما ریتم موسیقی اجازه نمیداد.
یه چرخش کوچیک دادمش و وقتی دوباره توی آغوشم برگشت، زمزمه کردم:
_ فرار نکن… نمیتونی.
ویو میا
اونها رو نگاه کردم و اخمهام توی هم رفت. لعنتی! این چیزی نبود که میخواستم. چرا ا/ت اینقدر راحت باهاش همراه شده بود؟
دستم رو مشت کردم. باید یه کاری میکردم، باید یهجوری این صحنه رو خراب میکردم.
ویو تهیونگ
پوزخند زدم.
_ بازی داره جالبتر میشه…
جیهوپ کنارم ایستاد و زمزمه کرد:
_ به نظرت کی برنده میشه؟
نگاهم بین ا/ت و جونگکوک چرخید.
_ نمیدونم… ولی این بازی قراره خیلی دردناک تموم بشه.
ویو ا/ت
نمیدونم چطور، ولی داشتم توی آغوش جونگکوک میرقصیدم. بدنم طبق ریتم حرکت میکرد، اما ذهنم… ذهنم فریاد میکشید.
جونگکوک آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
_ حواست باشه… بازی تازه شروع شده.
لعنت بهش! این پسر قصد داشت چی رو ثابت کنه؟!
ویو جونگکوک
نفسهای لرزونش رو حس میکردم، اما سعی داشت خودش رو قوی نشون بده. لعنتی، این دختر یهجوری بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم.
آرومترش کردم، انگشتم رو زیر چونهش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم. چشماش… یه دنیای پر از احساس، اما پشت یه دیوار لعنتی مخفی شده بودن.
_ از چی میترسی؟
لبخند تلخی زد.
من؟ بترسم؟ از تو؟
سرم رو کج کردم.
_ آره، از من… چون تو نمیدونی قراره چه بلایی سرت بیارم.
چشمهاش لحظهای لرزیدن، اما سریع خودش رو جمع کرد.
خب؟ قراره منو نابود کنی؟
لبخند زدم.
_ نه… قراره اول عاشقم بشی. بعد اونوقت…
ویو ا/ت
لعنت بهش! چرا اینقدر راحت، اینقدر با اعتمادبهنفس این حرفها رو میزد؟!
میخواستم عقب بکشم، اما نمیشد. دستانش محکم دورم حلقه شده بودن. قلبم داشت دیوونهوار میزد.
و بعد چی، جونگکوک؟
لبهاش کنار گوشم اومدن، نفس داغش روی گردنم پخش شد.
_ بعدش… خودت میبینی، عزیزم.
ویو میا
دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دستم رو مشت کردم.
ا/ت نباید عاشقش میشد! جونگکوک باید منو میخواست، نه اون.
به سمت نامجون رفتم.
_ باید یه کاری کنیم…
نامجون نگاهم کرد، بعد سری تکون داد.
_ صبر کن. وقتش که برسه، ضربهی اصلی رو میزنیم.
ویو تهیونگ
از گوشهی سالن همهچیز رو زیر نظر داشتم.
جونگکوک… اون احمق داره خودشو به نابودی میکشونه.
پوزخندی زدم.
_ بازی داره به جاهای جالبی میرسه… فقط ببینیم کی قراره اول بسوزه.
اوه… این دختر دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم. لجباز، مغرور، اما توی عمیقترین نقطهی وجودش، یه شعلهای داشت که فقط من میدیدم.
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و اونم ناخودآگاه به من نزدیکتر شد. میخواست فاصله بگیره، اما ریتم موسیقی اجازه نمیداد.
یه چرخش کوچیک دادمش و وقتی دوباره توی آغوشم برگشت، زمزمه کردم:
_ فرار نکن… نمیتونی.
ویو میا
اونها رو نگاه کردم و اخمهام توی هم رفت. لعنتی! این چیزی نبود که میخواستم. چرا ا/ت اینقدر راحت باهاش همراه شده بود؟
دستم رو مشت کردم. باید یه کاری میکردم، باید یهجوری این صحنه رو خراب میکردم.
ویو تهیونگ
پوزخند زدم.
_ بازی داره جالبتر میشه…
جیهوپ کنارم ایستاد و زمزمه کرد:
_ به نظرت کی برنده میشه؟
نگاهم بین ا/ت و جونگکوک چرخید.
_ نمیدونم… ولی این بازی قراره خیلی دردناک تموم بشه.
ویو ا/ت
نمیدونم چطور، ولی داشتم توی آغوش جونگکوک میرقصیدم. بدنم طبق ریتم حرکت میکرد، اما ذهنم… ذهنم فریاد میکشید.
جونگکوک آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
_ حواست باشه… بازی تازه شروع شده.
لعنت بهش! این پسر قصد داشت چی رو ثابت کنه؟!
ویو جونگکوک
نفسهای لرزونش رو حس میکردم، اما سعی داشت خودش رو قوی نشون بده. لعنتی، این دختر یهجوری بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم.
آرومترش کردم، انگشتم رو زیر چونهش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم. چشماش… یه دنیای پر از احساس، اما پشت یه دیوار لعنتی مخفی شده بودن.
_ از چی میترسی؟
لبخند تلخی زد.
من؟ بترسم؟ از تو؟
سرم رو کج کردم.
_ آره، از من… چون تو نمیدونی قراره چه بلایی سرت بیارم.
چشمهاش لحظهای لرزیدن، اما سریع خودش رو جمع کرد.
خب؟ قراره منو نابود کنی؟
لبخند زدم.
_ نه… قراره اول عاشقم بشی. بعد اونوقت…
ویو ا/ت
لعنت بهش! چرا اینقدر راحت، اینقدر با اعتمادبهنفس این حرفها رو میزد؟!
میخواستم عقب بکشم، اما نمیشد. دستانش محکم دورم حلقه شده بودن. قلبم داشت دیوونهوار میزد.
و بعد چی، جونگکوک؟
لبهاش کنار گوشم اومدن، نفس داغش روی گردنم پخش شد.
_ بعدش… خودت میبینی، عزیزم.
ویو میا
دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دستم رو مشت کردم.
ا/ت نباید عاشقش میشد! جونگکوک باید منو میخواست، نه اون.
به سمت نامجون رفتم.
_ باید یه کاری کنیم…
نامجون نگاهم کرد، بعد سری تکون داد.
_ صبر کن. وقتش که برسه، ضربهی اصلی رو میزنیم.
ویو تهیونگ
از گوشهی سالن همهچیز رو زیر نظر داشتم.
جونگکوک… اون احمق داره خودشو به نابودی میکشونه.
پوزخندی زدم.
_ بازی داره به جاهای جالبی میرسه… فقط ببینیم کی قراره اول بسوزه.
- ۱۳.۱k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط