پا به پای پدر سفر کردم

پا به پای پدر سفر کردم
در میان خرابه سر کردم

پدرم بینِ ریسمان بود و،
با رقیه پدر پدر کردم

عمه‌ام تا به رویِ خاک افتاد
دیده‌ام را ز اشک، تر کردم

از همان روزِ تلخ، تا امروز
گریه هر روز تا سحر کردم

دست در دست عمه‌ام آن روز
از دلِ نیزه‌ها گذر کردم

تا سه ساله میان راه افتاد
پدرم را خودم خبر کردم

آنقدَر داغ دارم از آن دم
که از این زهر، خون، جگر کردم

#آجرک‌‌الله‌یاصاحب‌الزمان
🌸🍃
دیدگاه ها (۲)

پدرم نیست ...

پارت اول._*بی گناهان*_

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

یکی بود، یکی نبود...خانواده‌ای بود که زندگی‌شان بوی خدا می‌د...

𝖕𝖆𝖗𝖙1پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوس‌ها آن را در آغوش گرف...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

*روایت یک جنایت دردناک در شهرک اکباتان* 🔹۲۱ سال بیشتر نداشت؛...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط