✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل نهم: مردی که برگشت
---
با بدنی که آتش بود، از اتاقِ پدرم بیرون آمدم.
راهرو. سنگ. پرتره. شمع. هر قدم، پشتم را میسوزاند. خون از زیر لباسم روی سنگفرش میچکید.
به اتاقم رسیدم. در را بستم. قفل کردم.
و ایستادم.
احساسش کردم.
یک نگاه. از پشت پنجره. از تاریکی. کسی نگاهم میکرد.
برگشتم. پنجره. خالی. تاریکی. فقط باد.
اوست؟
به سمت پنجره رفتم. بیرون را نگاه کردم. باغ. رزهای سیاه. دروازه. هیچکس نبود.
اما... حسش کردم.
یک لحظه. فقط یک لحظه.
و بعد به خودم آمدم.
اگر کسی دیده باشد؟
دستهایم را بالا آوردم. موهایم را گرفتم. بلند بود. تا کمر. همیشه بلند بوده. همیشه لو میداده.
مادرم همیشه میگفت: «موهایت را کوتاه نکن. زیباست. برای شوهرت لازم است.»
شوهرم.
هالووی. مرده. کارلایل. پنجاه و هشت ساله. فردا شب.
نه.
به سمت میز رفتم. خنجرِ عتیقه. دستهی استخوان. همان که صاحبش هر شب در خوابم گریه میکند.
برداشتم.
به آینه نگاه کردم.
«من نمیخواهم کالا باشم.»
یک تار مو. دو تار. مشت.
خنجر را روی موهایم گذاشتم. کنار شانهام.
و بریدم.
مشتِ اول. روی زمین افتاد. مشتِ دوم. سوم.
گریه کردم. بیصدا. برای موهایی که هر روز شانه میکردم. برای چیزی که تنها زیباییام بود. برای چیزی که مادرم میخواست.
وقتی تمام شد، موهایم تا روی شانه بود. ناهموار. خیس از اشک.
به آینه نگاه کردم.
غریبه.
دیگر شبیه کاساندرا روینتا نبودم. شبیه کسی بودم که... فرار میکند.
---
از پشتِ کمد، شنلِ سیاهم را درآوردم. پوشیدم.
و بعد — کیفِ جادویی.
کیفِ چرمیِ کوچک. مادربزرگم آن را به من داد. وقتی مُرد. گفت: «این از تو محافظت میکند.»
کیف از بیرون کوچک است. به اندازهی یک کتاب. اما درونش... اتاقی است. تمام چیزهایی که لازم دارم در آن جا میشود.
چیزهایی که برداشتم:
عکس مادربزرگم. آینهی جیبی. شیشهی مایع بنفش. گردنبندِ نامرئیکننده. سه کتاب کوچک جادویی. یک شمع سیاه. چند سکه. و خنجرِ دستهاستخوانی.
کیف را بستم. به شانهام انداختم.
به پنجره رفتم. بازش کردم. بوی شب آمد — رز سیاه و سنگ خیس.
لبِ طاقچه نشستم.
پاهایم را آویزان کردم.
به پایین نگاه نکردم. وحشتناک از ارتفاع میترسم. از بچگی.
اما امشب... امشب فرق داشت.
امشب، ترس از ماندن، از ترس از افتادن بیشتر بود.
یک نفس. دو نفس.
فقط یک قدم.
چشمانم را بستم.
بازشان کردم.
پایین، کنار دروازهی آهنی، او ایستاده بود.
جیون جونگکوک.
پالتوی سیاه. موهای تیره. به من نگاه میکرد.
و لبخند زد. همان لبخند. شیطانی. بیترحم. با یک جور شناخت.
مثل کسی که میدانست من میآیم.
دستم را روی لبه گذاشتم. سنگ سرد بود.
دل به دریا زدم.
و پریدم.
---
پایان فصل نهم.
---
فصل دهم: «فرود» — بهزودی.
«من نمیدانستم چرا پریدم. نمیدانستم او کیست. نمیدانستم قرار است چه شود. اما میدانستم یک چیز: اگر نمیپریدم، تا صبح مرده بودم.»
— کاساندرا روینتا
فصل نهم: مردی که برگشت
---
با بدنی که آتش بود، از اتاقِ پدرم بیرون آمدم.
راهرو. سنگ. پرتره. شمع. هر قدم، پشتم را میسوزاند. خون از زیر لباسم روی سنگفرش میچکید.
به اتاقم رسیدم. در را بستم. قفل کردم.
و ایستادم.
احساسش کردم.
یک نگاه. از پشت پنجره. از تاریکی. کسی نگاهم میکرد.
برگشتم. پنجره. خالی. تاریکی. فقط باد.
اوست؟
به سمت پنجره رفتم. بیرون را نگاه کردم. باغ. رزهای سیاه. دروازه. هیچکس نبود.
اما... حسش کردم.
یک لحظه. فقط یک لحظه.
و بعد به خودم آمدم.
اگر کسی دیده باشد؟
دستهایم را بالا آوردم. موهایم را گرفتم. بلند بود. تا کمر. همیشه بلند بوده. همیشه لو میداده.
مادرم همیشه میگفت: «موهایت را کوتاه نکن. زیباست. برای شوهرت لازم است.»
شوهرم.
هالووی. مرده. کارلایل. پنجاه و هشت ساله. فردا شب.
نه.
به سمت میز رفتم. خنجرِ عتیقه. دستهی استخوان. همان که صاحبش هر شب در خوابم گریه میکند.
برداشتم.
به آینه نگاه کردم.
«من نمیخواهم کالا باشم.»
یک تار مو. دو تار. مشت.
خنجر را روی موهایم گذاشتم. کنار شانهام.
و بریدم.
مشتِ اول. روی زمین افتاد. مشتِ دوم. سوم.
گریه کردم. بیصدا. برای موهایی که هر روز شانه میکردم. برای چیزی که تنها زیباییام بود. برای چیزی که مادرم میخواست.
وقتی تمام شد، موهایم تا روی شانه بود. ناهموار. خیس از اشک.
به آینه نگاه کردم.
غریبه.
دیگر شبیه کاساندرا روینتا نبودم. شبیه کسی بودم که... فرار میکند.
---
از پشتِ کمد، شنلِ سیاهم را درآوردم. پوشیدم.
و بعد — کیفِ جادویی.
کیفِ چرمیِ کوچک. مادربزرگم آن را به من داد. وقتی مُرد. گفت: «این از تو محافظت میکند.»
کیف از بیرون کوچک است. به اندازهی یک کتاب. اما درونش... اتاقی است. تمام چیزهایی که لازم دارم در آن جا میشود.
چیزهایی که برداشتم:
عکس مادربزرگم. آینهی جیبی. شیشهی مایع بنفش. گردنبندِ نامرئیکننده. سه کتاب کوچک جادویی. یک شمع سیاه. چند سکه. و خنجرِ دستهاستخوانی.
کیف را بستم. به شانهام انداختم.
به پنجره رفتم. بازش کردم. بوی شب آمد — رز سیاه و سنگ خیس.
لبِ طاقچه نشستم.
پاهایم را آویزان کردم.
به پایین نگاه نکردم. وحشتناک از ارتفاع میترسم. از بچگی.
اما امشب... امشب فرق داشت.
امشب، ترس از ماندن، از ترس از افتادن بیشتر بود.
یک نفس. دو نفس.
فقط یک قدم.
چشمانم را بستم.
بازشان کردم.
پایین، کنار دروازهی آهنی، او ایستاده بود.
جیون جونگکوک.
پالتوی سیاه. موهای تیره. به من نگاه میکرد.
و لبخند زد. همان لبخند. شیطانی. بیترحم. با یک جور شناخت.
مثل کسی که میدانست من میآیم.
دستم را روی لبه گذاشتم. سنگ سرد بود.
دل به دریا زدم.
و پریدم.
---
پایان فصل نهم.
---
فصل دهم: «فرود» — بهزودی.
«من نمیدانستم چرا پریدم. نمیدانستم او کیست. نمیدانستم قرار است چه شود. اما میدانستم یک چیز: اگر نمیپریدم، تا صبح مرده بودم.»
— کاساندرا روینتا
- ۲.۹k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط