My uncle (part 35)

ا.ت:نخیرم اصلا هم خوشحال نشدم
کوک:تو گفتی و منم باور کردم
ویوی ا.ت
واقعا به فکر فرو رفتم چرا باید خوشحال بشم از شندیدن اینکه داییم دوست دختر نداره چرا وقتی داییم رو میبینم باید قلبم تند تند به تپه چرا نمی تونم مدت طولانی داخل چشم های دایی خودم نگاه کنم چرا های زیادی توی ذهنم بود
ا.ت:من سیر شدم بریم خونه
کوک:باشه بریم
توی ماشین که بودیم یهو بارون شدیدی شروع به باریدن کرد عاشق بارون بودم اما همون قدر از ردوبرق میترسیدم رسیدیم خونه رفتم قبل خواب دوش لباس های خوابم رو پوشیدم و رفتم رو تخت همین که تازه چشمام داشت گرم میشد یهو یه رد و برق زد که خیلی صداش بلند بود ترسیده بودم و بعد از اون دوباره و دوباره صدا های ترس ناک ردو برق میومد دیگه تحمل نداشتم بالشم رو برداشتم رفتم سمت اتاق جونگ کوک
ویوی کوک
ساعت نزدیک های ساعت یک نصف شب بود دیدم در اتاقم باز شد و قامت ا.ت نمایان شد .
خیلی کیوت و خوردنی شده بود بغض کرده بود بالششم دستش گرفته بودم و دم در وایساده بود منم فقط داشتم خودمو کنترل میکردم نگیرم بخورمش
ا.ت:کوک،ک..کوی جونم (با بغض)
کوک:جونه کوکی
ا.ت:میشه امشب پیش تو بخوابم سوئتفاهم نشه ها من فقط چون از رد و برق میترسم میخوام بیشت بخوابم(با بغض)
خدایا امشب به من صبر زیاد بده همین الانش که این دخترو با این لباس ها و چشمای اشک آلود و بینی و لپ های قرمز میبینم دلم میخواد یه بلایی سرش بیارم
دیدگاه ها (۱۴)

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

تکپارتی جونگ کوک

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

تکپارتی | جونگکوک

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط